دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

فاطمه جونم این وبلاگ رو من و بابایی تقدیم میکنیم به تو دخمل نازنین و دوست داشتنیمون که با اومدنت نور و آرامش و شادی بیشتری به خونمون هدیه کردی

تقدیم به دختر عزیز دردانه مان که تا بینهایت دوستش خواهیم داشت.

تقدیم به هدیه پاک و کوچک و آسمانیمان

 

 

 

چه زیباست لحظه های آمدنت را به انتظار نشستن ...............

 

 

 

چه دل انگیز است و چه شوقی دارد دیدن روی ماهت برای اولین بار ...............

 

 

 

و چه خاطره انگیز و شیرین است قدمهای کوچکت را در زندگیمان گذاشتن و لحظه لحظه گام برداشتنت به سوی سعادت و خوشبختی و هر چه که زیبایی هست دخترم ............

 

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ,

 

 

خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ,

 

 

خاطره هایی است از تو , از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده ,

 

 

با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود ,

 

 

تا روزی که  این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم ......

 

 

تا روزی که بدانی ,

 

دخترم , عزیز دلم , ما یعنی مامان زهرا و بابا محمد , همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم .....

 

 

" نوشته شده در تاریخ 23 / 5 / 1392 "



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ 17:44 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
این روزهای فاطمه جونی کوچولومون

سلام دخمل ناز نازی مامان و بابا , سلام جیگر و نفس مامان و بابا , سلام نازنین دختر ما

بغلماچماچبغل 

 

 

دختر نازنازی مامان , من به خاطر رسیدگی به شما خیلی وقت نمیکنم که هر چند روز یک بار بیام و از احوالات این روزهای خودمون برات بنویسم و عکسهات رو بزارم و تا جایی که میتونم هر وقت فرصت کوتاهی بهم دست میده میام و از خاطرات چند روزه خودمون مینویسم و بعد هم عکسای این چند وقتت رو آپلود میکنم و بعد از اون , همه رو با هم توی وبلاگت قرار میدم نازنینم و به همین دلیل کمی پستهام طولانی میشه ............... از دوستای خوبمون هم که وقت میزارن و پستها رو میخونن , به خاطر طولانی بودن و وقت گیر بودن پستهام معذرت میخوام , پستها طی چند روز نوشته شده , امیدوارم براتون خسته کننده نباشه دوستای گل و مهربون ما .

 

 

عزیز دلم این روزهای من با حضور تو میگذره , با وجود نفس های تو , با حضور دو چشم زیبای کوچولو , با بوی تنت که میپیچه توی خونه ما , با خنده های گاه و بیگاه تو که البته یا در خواب و یا وقتی داری شیر میخوری روی صورت مثل ماهت میاد دختر دوست داشتنی من ,

این روزهای من میگذره با وجود و حضور زیبای تو که گاهی خوابی و گاهی بیدار ,  با گریه های شبانه تو و گاهی بی قراریهای روزانه ات و من فقط این رو میدونم که حضور لحظه به لحظه تو در زندگی ما سرشار از زیبایی و عشق و برکت برای ماست و تو خیلی برای ما مهم هستی و با ارزش دخترکم  و بابت این حضور و بابت این نعمت و بابت سلامت بودنت هزاران بار خدارو شکر میگم عزیزترینم.

 

 

یادته قبل از به دنیا اومدنت میگفتم که تو باید خیلی زیبا و دوست داشتنی و خواستنی باشی که از الان من و بابایی اینقدر عاشقتیم ؟ آره عزیز دلم , تو واقعا خیلی خواستنی و دوست داشتنی هستی نازنینم . چقدر خوبه  داشتن تو فاطمه جونی گلم .

 

 

حتی توی خلوت شبها که داری گریه میکنی و بیتابی میکنی و فقط آغوش من و شیر خوردن و مک زدن تورو آروم میکنه و من با همه خستگی و خواب آلودگی اما با عشق به تو کنارت هستم و میشینم و ساعتها بهت شیر میدم تا در آرامش باشی , وقتی به چشمهای زیبا و معصومت نگاه میکنم که داری توی بغلم شیر میخوری و زل زدی به روبه رو و حتی حاضر نیستی یک لحظه از آغوش من جدا بشی , آروم در گوش تو زمزمه میکنم که عزیز دلم , همه وجود من , دختر نازنین من , نگران نباشیا , مامانی کنارته و خیلی خیلی دوستت داره و تا جایی که بتونه از تو عزیز دلش مراقبت میکنه و تنهات نمیزاره دختر کوچولوی خوشگل من , مامانی همیشه سعی میکنه آرامش تورو حفظ کنه و از تو تا جایی که بتونه به بهترین نحو مواظبت میکنه خانوم کوچولوی زیبای من , یه وقت نگرانی به دلت راه ندی خوشگل خانوم , اونقدر بیدار میمونم و توی آغوش میگیرمت تا آروم بشی و احساس امنیت کنی ماه من , من تورو عاشقانه دوست دارم عزیز دلم , امیدوارم که بتونم مادر لایقی باشم و در حقت اون طور که شایسته است مادری کنم , و میدونم که خدا طاقت و توانایی و صبرش رو هم میده و خودش کمک میکنه اگر ما تلاش خودمون رو اونطور که باید و شاید انجام بدیم گل زیبای من , چون اگر غیر از این بود خداوند فرشته زیبایی چون تورو به ما هدیه نمیداد دخترکم.



عزیز نازنینم , امروز 24 روزه هستی , الان ظهره و تو مثل فرشته ها به قدری مظلوم و معصوم کنارم خوابیدی که از نگاه کردن بهت سیر نمیشم و من هم گاهی مشغول نوشتن این پست میشم و گاهی به تو زل میزنم و پتویی که روی تو انداختم رو مرتب میکنم و خوب میپوشونمت که یه وقت سرما نخوری کوکولوی من , کلا عاشق خوابیدنتم , اونقدر آروم و ناز میخوابی که نگو و صورت گرد تو مثل قرص ماه میمونه عزیزم و دوست دارم که ساعتها به تو زیباترین نگاه کنم وقتی که خوابیدی دخملی من و قدرت خالق هستی رو در تک تک اعضای بدنت ببینم بهترینم .

 

دیشب شب بیست و چهارم روز تولدت بود و تو خیلی بیقراری و گریه کردی نازنینم و تا صبح تو رو روی دست خودم خوابوندم عسل مامان , خیلی دستم درد گرفته بود ولی خیلی حس خوب و زیبایی بود , هر بار بیدار میشدم و نگاهت میکردم و تو صورت خوشگل و مثل قرص ماهت رو گذاشته بودی روی بازوی من و گاهی چشمهای نازت رو که به نظر من تیله ای رنگ شده رو باز میکردی و به من زل میزدی و دنبال شیر میگشتی و من بهت شیر میدادم و تو دوباره چشمهات رو میبسی و آروم میخوابیدی , وقتی به خواب میرفتی دلم میخواست که محکم فشارت بدم و ببوسمت از شدت دوست داشتنت نازنینم ولی من حتی جرات تکون دادن دستم رو که به شدت درد گرفته بود رو نداشتم چون از بس خوابت سبک بود که زود بیدار میشدی و بیتابی میکردی یکی یه دونه مامان ,

 

عاشق بوی تنت هستم فاطمه جونی من , مدام بوت میکنم و وقتی توی بغلم آروم هستی و با چشمهای بازت داری به دقت من رو نگاه میکنی و به حرفهام گوش میدی دلم میخواد بخورمتتتتت. قربونت برم که گاهی با نگاههای خوشگلت و با چشمهای باز و نازت و گاهی با لبخندهای فرشته گونت از من و بابایی دلبری میکنی .

 

عروسک کوچولوی من قربون دل دردات برم که حسابی اذیتت میکنه این روزها , از هفته دوم تولدت یعنی از شب هفتم تولدت , تقریبا بیخوابیهای گاه و بی گاه شبانه و دل دردهات البته به صورت خفیف شروع شد , و بعد از دهمین روز تولدت به اوج خودش رسید و فعلا ادامه داره خوشگل من , دکتر میگه که کولیک نوزادیه ( دل درد و نفخ معده مخصوص نوزادان ) , من که خیلی از غذاها رو حذف کرم و نمیخورم , لبنیات , کره , حبوبات , مرکبات , گوجه , تخم مرغ , چیزهایی که کافیین داره و چای پررنگ نمیخورم و خیلی چیزهای دیگه رو رعایت میکنم که کمتر دل درد بگیری خوشگلم , دلم میخواد هر چه زودتر خوب بشی و کمتر اذیت بشی عزیزترینم , وقتی قرمز میشی و داری به خودت فشار میاری و خودت رو جمع میکنی و یا توی خواب یه دفعه جیغ میزنی و بیدار میشی دلم برات کباب میشه نازنازی من .

 

دکتر برات قطره کولیکز نوشت ولی خیلی تاثیر نداشت , بعد هم به جاش شربت گریپ واتر برات تجویز کرد , این شربت کمی برات بهتره عزیز دلم , دکتر گفت که مک زدنهای طولانی و شیر خوردنهای زیادت هم به خاطر کولیکته و اینطوری آرامش میگیری و همیشه به خاطر گرسنگی و خواستن شیر نیست , البته من سعی میکنم که در حد اعتدال بهت شیر بدم چون توی این مدت که شبها با بیقراری تا صبح فقط شیر میخوردی بعدش رفلاکس میگرفتی و بیشتر اذیت میشدی و دل دردت بیشتر میشد عزیزم و حالا دو روزه که بیشتر با در آغوش گرفتن و تکون دادن و قرار دادنت روی شونه خودم آرومت میکنم قشنگ من و دیگه هر بار که برای مک زدن گریه میکنی با اینکه دیدن بی تابیهات برای مک زدن برای من خیلی سخته , ولی سعی میکنم جور دیگه آرومت کنم دختر کوچولوی دوست داشتنی من . از خدا میخوام که هز چه زودتر دل دردات آروم بشن عزیزم و اینقدر اذیت نشی گلم ولی نگران نباش , خودم کنارتم عزیز دلم و تو تنها نیستی و ازت مراقبت میکنم تا کمتر اذیت بشی خوشگلمممممممممممممممم.

 

 

فاطمه جونی من وقتی که 15 روزگیت برای چکاپ مجددت بردمت مرکز بهداشت و 18 روزگیت هم دوباره بردمت پیش دکتر کودکان , وزنت  3 کیلو و نیم شده بود و قدت 51 و دور سرت هم 35 , همه چیزت خوب بود خداروشکر و وزن گیریت هم عالی بوده ناناس من , قربونت برم که چند روز بعد از تولدت وزنت از , 3 کیلو و 20 , شده بود , 2 کیلو و 700 گرم , و دکتر میگفت که یه ذره زیادی وزن کم کردی , ولی الان خیلی رشدت خوب بوده هزار ماشاالله عزیزکم.


خداروشکر زردیت هم خیلی اومده پایین و توی آخرین آزمایشت زردیت 8 بود نازنینم , از بس که شما خوب شیر خوردی عزیز دلم , آفرین دخملی زرنگ و باهوش مامان . همه آزمایشاتت هم خوب بود عزیز دلم , البته توی آخرین آزمایشی که پنجشنبه هفته قبل , سوم بهمن ماه , بیستمین روز تولدت , برای زردی مجبور بودیم انجام بدیم , بعد از گرفتن خون تو از حال رفتی و مامانی رو خیلی ترسوندی عسل من , خیلی گریه کردم تا جایی که دوباره برگردوندیمت درمانگاه و دکتر نبضت رو گرفت و گفت که حالت خوبه و فقط کم حال شدی , دو ساعت طول کشید تا دوباره شیر خوردی و حالت بهتر شد , اصلا دهنت رو باز نمیکردی و دستت رو که میگرفتم و ول میکردم خیلی شل بود و می افتاد , اونقدر اشک ریختم برات که نگو , وقتی بهتر شدی فقط دست و پاهای کوچولوت رو میبوسیدم خوشگلممممممممم .

 

جوشهای صورتت هم کمی بهتره ولی هنوز کاملا از بین نرفته خوشگلم , دکتر میگه که جوش نوزادیه و خودش خوب میشه و هیچ دارویی براش تجویز نکرد . خیلی دوست دارم که زودتر خوب خوب بشه عزیزترینم .

 

 فاطمه جونی عزیز من , تو خیلی گوشهای تیزی داری هزارماشاالله عزیز دلم , از صدای کوچکترین چیزی از خواب میپری , مخصوصا اگه نیم ساعت اول خوابیدنت باشه که نگو , حتی از صدای خاموش و روشن کردن کلید برق , یا صدای باز و بسته شدن در اتاق , یا صدای باز و بسته کردن کابینت آشپزخونه با اینکه توی اتاق خواب و توی گهوارت خوابیدی که سر و صدا اذیتت نکنه ولی باز هم میشنوی و از جا میپری نازنازی من .

 

از صدای جاروبرقی هم خیلی میترسی گل کوچولوی من , این مدتی که به دنیا اومدی ما فقط روزهایی که تو خونه نبودی و رفتیم مرکز بهداشت و یا دکتر , خونمون رو جارو کردیم قشنگ من و به خاطر تو فعلا از جارو کردن خونمون معذوریم تا کم کم با صداها اخت بشی عزیز دلم .

 

 

روزهای اولی که به دنیا اومده بودی همونطور که توی پست قبلی هم اشاره کردم , به اصرار خیلی زیاد اطرافیان وقتی که حساسیت زیادت رو به سر و صدا میدیدند , محبور شدم دو بار تورو به جای اینکه توی اتاق خواب و داخل گهوارت بخوابونم , توی سالن بخوابونمت , البته سر و صدای زیاد و خاصی توی سالن نبود , ولی خیلی اذیت شدی چون هر چی هم که صدای تلویزیون رو کم میذاشتم , تو به قدری حساسی که میپریدی از خواب و حتی صدای ظروف توی آشپزخونه تورو آزار داد و من دلم نمیومد که با تو عزیزترینم که این همه حساس هم هستی بخوام همچین کاری بکنم نازنینم و خیلی هم پشیمون شدم که این کار رو حتی برای یکی دو بار  انجام دادم که بخوای از خواب بپری و بیقراریهات شروع بشه خوشگلم , از اون روز دیگه این کار رو نکردم و همیشه سعی میکنم که توی جای خواب خودت بخوابونمت مگه این که کسی نباشه و خونه ساکت باشه که سر و صدای حرف زدن بقیه و یا روشن بودن تلویزیون آرامشت رو به هم نزنه گل دخملم و من هم حین انجام کارهام حواسم به تو هم باشه عزیز دل مامان .

 

 

البته این رو هم بگم که توی این قضیه خیلی شبیه به بابایی مهربونت هستی و باباییت هم مثل شما خیلی به خوابش حساسه و سر و صدا وقتی که میخواد بخوابه سریع عصبیش میکنه و نمیزاره بخوابه و من همیشه وقتی بابایی خوابه و یا میخواد بخوابه سعی میکنم کار خاصی که سر و صدا داشته باشه انجام ندم , حتی شستن ظروف , و خونه توی آرامش باشه و کارهام رو بعد از بیدار شدنش انجام بدم , حالا دیگه دخملیش هم شده عین خودش و باید هوای دو تاییتون رو داشته باشم عزیزای من .

 

فاطمه جون خوشگلم شما به نور هم خیلی حساسی , حتی توی بیمارستان و شب اولی که اونجا بودیم با نور مهتابی اونجا نتونستی بخوابی و شروع کردی به گریه کردن و من و مامان جون یه جای کم نور برات پیدا کردیم تا اینکه بالاخره تو خوابیدی عزیز دلم . البته توی یه مقاله که دیروز میخوندم نوشته بود نوزادانی که به نور و صدا واکنش زیاد نشون میدن جزو نوزادان حساس طبقه بندی میشن و باید مراقبتهای خاص خودشون رو انجام داد .

 

الان هم توی اتاق خواب , وقتی میخوای بخوابی , با یه چراغ خواب با نور آبی میخوابی نازنین من ,  قربون ناز و اداهات بشم قشنگممممممممممممممم .

 

خانوم فاطمه بابایی و مامانی الان که دارم برات مینویسم بیست و ششمین روز تولدت رو داری سپری میکنی خانوم گلم , قربونت برم که 26 روزه از زمینی شدنت داره میگذره عزیز دلم , این 26 روز که کنار همیم به شدت بهت وابسته شدم نازنینم , با خوشحالی و آرامشت منم آرومم و با ناراحتی و بی قراریت من هم بیتاب میشم خوشمزه من .

 

 

 

خانوم فاطمه جونم دیروز که 25 روزه بودی اگه گفتی برای اولین بار با من و بابایی کجا رفتیییییییییییی؟

با هم رفتیم حرممممممممممم , حرم حضرت فاطمه معصومه رفتیم گل دختر من , زیارت قبوووووووووووووووووووووووول دختر پاک و معصوم من .

توی حرم دست مالیدم به ضریح و کشیدم روی صورت مثل برگ گلت و متبرکت کردم عزیز دلم , از بی بی خواستم که خودش نگهدارت باشه که هم اسمش هم هستی عزیزکم و شفیع دنیا و آخرتت باشه دختر من .

 

 

امیدوارم همیشه دختری پاک و زلال و مومنه و خوب باشی و اونطوری باشی که رضای خدا در اونه و همیشه پیرو دین خدا و اهل بیت عصمت و طهارت باشی نازنین دختر من . حضرت معصومه یکی از برکات بزرگیه که توی شهر ماست و دوست دارم که تو قدر این نعمت رو بدونی دخترکم و وقتی که بزرگ شدی از ساحت مقدس این بانوی بزرگوار کمال استفاده رو بکنی تا به سعادت و کمال برسی نازنین من .

 

 

توی حرم هم مامان جون به یمن حضورت توی حرم , کلی شکلات خرید و پخش کرد فاطمه جون دوست داشتنی ما .

 

راستی عزیز دلم صبح روز ششم تولدت , 18 دی ماه هم مادر جون سقت رو با تربت کربلا که بابایی مدتها بود برات کنار گذاشته بود برداشت و دهنت به تربت پاک کربلا متبرک شد عزیزم . امیدوارم همیشه پیرو راه سید الشهدا و حضرت زینب باشی گل کوچولوی من . انشاالله که به زودی سه تایی بریم کربلا برای زیارت فاطمه زیبای من .

 

دیروز توی حرم اونقدر آروم خوابیده بودی که نگو , فقط حیف که عکس نگرفتم ازت عزیزم , از بس این روزها احساس خستگی میکنم و خودم هم درد دارم که خیلی چیزها رو فراموش میکنم گل نازم , انشاالله دفعه بعد که رفتیم زیارت , حتما ازت توی حرم عکس میگیرم خوشگل من .

 

یه چیز دیگه هم برات تعریف کنم عزیز دلم و اونم اینکه بابایی گل شما , چهارشنبه هفته قبل که رفته بود حرم , موقع برگشتن از حرم ,  چند تا عروسک برای خانوم فاطمش خریده بود و این اولین خرید بابایی برای دخترش بود که به تنهایی انجام میداد و کلی مامانی رو سورپرایز کرد این کارش , این نشون میده که بابایی چقدر عاشق دخترشههههههههههه , آخه تا به حال ندیده بودم بابایی به عروسک علاقه ای نشون بده ولی برای گل دخترش چهار تا عروسک بامزه خریده بود , دو تا بره ناقلا , یه کلاغ سیاه شیطون که مخصوص بازیهای نمایشیه و یه پنگوئن کوچولو , بابایی مهربون دستتوووووووووووووووون درد نکنه, ممنوووووووووووووووووون , کولاک کردی بابایی .

 

 

 

حالا بریم سراغ عکسهای این روزهای فاطمه کوچولوی ما

 

 

 

اینجا 19 روزه بودی عزیز دلم , مامان جون تورو گذاشته توی تختت و این عکس رو ازت گرفته

 

 

 

 

 

 

توی این سه تا عکس پایین 22 روزه بودی و توی بغل بابایی مهربونت هستی

نازنازی مامان و بابا

 

 

 

 

 

چه با دقت داری به حرفهای بابایی گوش میدی خوشگل من

 

 

 

 

 

 

اینجا هم دیگه داری خمیازه میکشی و خوابت گرفته عسللللللللللللللللللللل

قربون خمیازه کشیدنت برم که همه دهنت رو تا آخر باز میکنی

 

 

 

 

 

اینجا 21 روزه هستی خوووووووووووووووشگل من

 

 

 

 

 

 

اینجا 18 روزه هستی خوشگلمممممممممممممممممممم

مامان جون تورو گذاشته روی تخت ما و ازت عکس گرفته نازنینمممممممم

 

 

 

 

 

اینجا هم 19 روزه هستی عزیز دل مامان و بابا

قربون نگاه زیبات برم عسلممممممم

 

 

 

 

 

 

دخمل 18 روزه من

عسل مامانشه این دخمل

 

 

 

 

 

 

یکی یه دونه مامانشه این دخمل

قربونت برم که توی گهوارت با نور آبی خوابیدی 

 

 

 

 

 

 

اینم یه عکس دیگه از خوابیدن شما  توی گهوارت عزیز دل مامان

 

 

 

 

 

 

قربون خوابیدنت برم عشق ماماننننننننننننننننننننننن

 

 

 

 

 

 

اینم دخملی  نازنازی منه وقتی همش سه روزشه

 

 

 

 

 

 

اینجا هم شما 25 روزه هستی و روی پای مامان جون خوابیدی عزیز دلم

 

 

 

 

 

 

 

اینم ناف خوشگل فاطمه جونی که روز هفتم تولدش افتاد

 

 

 

 

 

 

اینم دخملی 23 روزه منه ,

قربونت برم که بعد از کلی گریه و بی قراری اینطوری خوابیدی عزیزکم

 

 

 

 

 

دخمل 23 روزه من

که بعد از شب بیداری و بیقراری بابت دل درد شدیدش اینطوری بیهوش شد و چند ساعتی خوابید

قربون خودت و دل دردت مربای بابا و مامان

 

 

 

 

 

 

اینجا هم 24 روزه هستی قند عسلم

شب قبلش خیلی اذیت شدی از دل درد و یک ربع هم به خاطر مک زدن گریه کردی ولی نمیتونستم بهت شیر بدم چون خیلی خورده بودی و دیگه بالا میاوردی , اما از زور دل درد باز هم میخواستی,

بعد از یک ربع بهت شیر دادم و حسابی خوردی و خوابیدی ولی توی اون یک ربع با گریه هات هم خودت زجر کشیدی و هم من نازنازی من

 

 

 

 

 

 

قربون ژستهای خوابیدنت برم دخملی 24 روزه من

 

 

 

 

 

 

این عکس رو مامان جون توی 19 روزگی تورو گذاشته توی تختت و ازت عکس گرفته 

چقدر هم قرمز و با مزه شده عکست

 

 

 

 

 

دختر مهربون 26 روزه من

 

 

 

 

 

اینم یه عکس دیگه از بیست و شش روزگیته ناناس من

 

 

 

 

 

عزیز دلم امروز پنجشنبه  10 بهمن ماهه  و 27 روزه هستی ,

دیگه چیزی نمونده به یک ماهه شدنت دختر زیبای مامان و بابا , چه زود یک ماه شد , باورم نمیشه که نزدیک به یک ماهه کنار ما هستی قشنگ من . نمیدونم مامانی خوبی برات بودم یا نه دختر خوبم , ولی میخوام بدونی که همه سعی خودم رو کردم  و میکنم نفس من , دوست دارم بهترین باشم برای تو و دلم میخواد که تو هم بهترین باشی عزیز دل من .


خدارو شکر از وقتی شربت گریپ واتر رو بهت میدم و شیرت رو هم با حساب و کتاب بهت میدم خیلی دل دردات بهتر شده نازنین دختر من , شبها راحتتر میخوابی , البته بیقراریهات رو داری ولی حداقل میتونی 2 ساعتی رو راحت بخوابی و بعد بیدار بشی و شیر بخوری , دیشب هم 3 ساعت خوابیدی بدون گریه و من خوشحال شدم از این بابت که راحتتر بودی عزیز دلم , البته از ساعت 4 صبح تا الان که 11 صبحه بیتابی داشتی و گاهی خواب بودی و گاهی بیدار ولی خوب نسبت به چند روز پیش خیلی بهتری خداروشکر عزیزکم . الان هم شیر خوردی و خوابیدی و مامانی هم چون خیلی خسته است داره میاد پیشت که بخوابه خوشگلممممممممم تا بیدار نشدی .

 

عزیزم اومدم پیشت تا من هم کمی کنارت استراحت کنم , ولی شما بیدار شدی و تا الان بیدار بودی و همین حالا خوابیدی نازنینم , دوباره دلت درد گرفته بود و نتونسته بودی بخوابی , کلی شیر بهت دادم و پمپرزت رو تعویض کردم و شربتت رو بهت دادم و بعد از کلی بیقراری خوابت برده کوچولوی مامان . قربون دخملی مهربون و خوش اخلاق خودم برم که وقتی دلش درد میگیره جز بغل مامانی جای دیگه رو دوست نداره و آروم نمیشه .

قربونت برم که دلت درد میکنه مامانی , وقتی روبه راهی و آروم و با آرامش من رو نگاه میکنی خیلی خوشحالم قشنگ من , امیدوارم هر چی زودتر دل دردات کاملا خوب بشه عزیز دلم .

 

 

 

 

این عکس رو چند دقیقه پیش که هنوز نخوابیده بودی ازت گرفتم عزیزکم

 تو بهترینی , عزیزترینی , دخمل 27 روزه مامان

 

 

 

 

 

 

اینم شناسنامه شما و دفترچه بیمه شماست عزیز دلم

شناسنامت رو توی 6 روزگیت ( 19 دی ماه )  ,

و دفترچه بیمت رو توی 22 روزگیت ( 5 بهمن ماه ) گرفتیم خوشگل مامان .

 

 



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ پنجشنبه 10 بهمن 1392 ] [ 17:04 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
مهدی جونم تولدت مبارک........................

امروز 9 بهمن ماهه ,

 

 

فاطمه من , عزیز دلم , امروز سالروز تولد مهدی کوچولوی مامان و بابا , داداشی شماست .

 

 

پسر کوچولوی مامان تولدت مبارکککککککککککککککککک .

 

 

اگه الان پیشمون بودی 3 ساله میشدی عزیز دلم , 3 سالگیت مبارک فرشته آسمونی من . همیشه به یادت هستم , مطمئن باش عزیز مامان . خیلی خیلی دوستت دارم , من رو ببخش که نتونستم خیلی بیام و بهت سر بزنم این چند وقته پسر کوچولوی من . بعد از چهل روزگی فاطمه جونی قول میدم که بیام پیشت خوشگلم .

 

 

من و بابایی و فاطمه کوچولو , خواهر مهربونت که 26 روزه به دنیا اومده رو , خیلی دعا کن کوچولوی پاک و معصوم و آسمونی مامان و بابا .

 

 

فاطمه جونی مامانی , دوست داشتم توی وبلاگت این پست کوتاه رو برای داداش کوچولوت که الان توی بهشته بزارم عزیزم , تا داداشیت بدونه که ما همیشه به یادش هستیم و هرگز فراموشش نمیکنیم عزیز دلم .

 

 

10 بهمن ماه هم سالگرد دوباره آسمونی شدن مهدی کوچولوی منه .

 

 

همیشه در قلب منی پسر نازنین من .

 

 



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ پنجشنبه 10 بهمن 1392 ] [ 17:02 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
فاطمه جونم 15 روزگیت مبارکککککککککک

سلام دختر زیبای من , فاطمه جونی عزیزتر از جون من

 

بغلماچماچماچبغل

 

 

گل من امروز دوشنبه 30 دی ماهه , هقدهمین روز تولدته عزیز دلم .

 

 

این پست رو برای 15 روزگیت ( نیم ماهگیت ) نوشتم نازنینم ولی باور میکنی که تا به امروز وقت نکردم که توی وبلاگت قرار بدم نازنینم , آخه همه وقت من به تو اختصاص پیدا کرده عزیز دلم و حتی کارهای شخصیم رو با عجله انجام میدم گلم .

 

 

گل خوش بوی من , تو خیلی صبور و دختر آرومی هستی نازنینم ولی خیلی به شیر مامانی وابسته ای و وقتی بیداری فقط دوست داری شیر بخوری و شبها تا صبح , زود به زود شیر میخوای و توی بغل من داری شیر میخوری و فقط گاهی میخوابی و اکثر اوقات بین خواب و بیداری هستی و خیلی باید مراقبت باشم , چون وقتی بین خواب و بیداری هستی خیلی دست و پا میزنی و هر چی اطرفته میندازی روی صورتت و گریه میکنی و بیدار میشی و دوباره شیر میخوای نازنین دختر من , اما روزها آرومتری گل نازم و هر بار بیدار میشی و شیر میخوری و میخوابی و یا پمپرزت رو برات تعویض میکنم و میخوابی , البته خیلی به سر و صدا و نور حساسی و دوست داری جای خوابت آروم باشه و در آرامش بخوابی وگرنه بدخواب میشی و خیلی خیلی بیقراری میکنی فدای تو بشم من .

 

 

چندین بار امتحان کردم و تورو آوردمت توی سالن و توی سر و صدای معمولی خوابوندم که عادت کنی ولی هر بار بی قرارتر از قبل شدی , وقتی بد خواب میشی به شدت بیقرار و کلافه میشی و دیگه خوابت نمیبره و مدام شیر میخوری و چون نمیتونی بخوابی , پشت سر هم شیر میخوری و گریه میکنی و به خودت میپیچی عزیز دلم و خیلی اذیت میشی تا جایی که حتی موهای خودت رو میکشی و یا صورت ماهت رو چنگ میزنی از بیقراری , و چنان  خودت رو سمت من پرتاب میکنی برای شیر خوردن و آرامش پیدا کردن , که دلم میسوزه وقتی یاد چشمای معصوم و چهره مظلومت توی اون لحظه میفتم , از اینکه بغل به بغل هم بشی و مدام بغل این و اون باشی خوشت نمیاد و زود خسته میشی و دوباره بیقرار و کلافه میشی و کلا عزیزکم تو عاشق آرامشی , مثل خودمی در این مورد دخترکم .

 

 

من هم چون کاملا درکت میکنم دیگه تصمیم گرفتم که نخوام تورو به زور و به قیمت زجر کشیدنت به چیزی که دوست نداری عادتت بدم و به زور بخوام به اینکه توی سرو صدا بخوابی عادت کنی گلم و حتی اگه برای من سخت هم باشه بعدها , ولی دوست دارم اسباب آرامشت رو فراهم کنم گل کوچولو و لطیف من.

 

 

دیشب خیلی برای من شب وحشتناکی بود , از ساعت 5 بعد از ظهر که با سرو صدای همسایه که داشتن کارهای تعمیری خونشون رو انجام میدادن بیدار شدی , بیقراریهات شروع شد , دیگه خوابت نمیبرد , فقط شیر میخواستی و و دوست داشتی توی بغلم باشی و شیر بخوری و تا تورو از خودم جدا میکردم یا میدیدم چشمات رو بستی و به خواب رفتی و میخواستم بزارمت زمین , شروع میکردی به بیقراری کردن و در انتها هم چیغهایی میزدی که دلم برات کباب میشد.

 

 

دیروز عصر خاله جونم برگشت خونشون , و عمه جون ( عمه فاطمه ) و همسرش هم دیشب اومدن خونمون که به ما سر بزنن ولی من اصلا نتونستم پیششون باشم و فقط به تو شیر میدادم یک ساعتی که اینجا بودن رو , و تا خوابت میبرد دوباره بیقراری میکردی و شیر میخواستی و نمیتونستی بخوابی گل من ,

 

 

بعد از رفتن عمه جون اینا  , دو بار دیگه هم مهمون برامون اومد و من اصلا نفهمیدم چطوری پیش مهمونها اومدم و رفتم , از بس که تو بیقراری کردی و فقط آغوش من و شیر خوردن میخواستی دختر کوچولوی من  , توی 16 روز اولین بار بود که به این شدت بیقراری و بی تابی میکردی فدای گریه هات بشم من که اصلا طاقتشون رو نداشتم و ندارم , تا توی بغل داشتی شیر میخوردی آروم بودیا ولی اگه از خودم جدات میکردم حتی بعد از خوابیدنت دوباره گریه میکردی ناز من ,

 

 

این روند که از ساعت 5 بعد از ظهر شروع شده بود تا ساعت 4 صبح طول کشید و تو با بی تابی و بیقراری , این همه ساعت رو فقط شیر میخوردی و مک میزدی و گریه میکردی و با چشمهای معصومت من رو نگاه میکردی و با نفس نفس زدن خودت رو به سمتم پرتاب میکردی فاطمه کوچولوی عزیز من تا جایی که آخرش من هم همراه شیر دادن به تو شروع کردم به گریه کردن و فکر میکردم بلایی سرت اومده که این کارارو میکنی عزیزکم ,

 

 

واقعا مستاصل شده بودم و نمیدونستم که چی کار کنم گل من , لباسات رو عوض کردم , ترنجبین بهت دادم , به صورت خوابیده بهت شیر دادم تا بلندت نکنم بعد از خوابیدن , جای خوابت رو بارها عوض کردم ولی هیچ فایده ای نداشت ,

 

 

یه چیزم باید بهت بگم و اون این که توی همین حین که من درمانده شده بودم و هیچ کاری از دستم برنمیومد و اذیت شدنت رو میدیدم و حسابی هم خسته شده بودم , یه بار بهت عصبانی شدم , برای اولین بار بود , خدا من رو ببخشه , عزیز دلم من رو حلال کن کوچولوی معصوم و مظلوم من , باور کن دست خودم نبود , این چند وقته اصلا استراحت خوبی نداشتم و حسابی هم دیشب کلافه شده بودم  چون هیچ کاری ازم ساخته نبود و فقط زجر کشیدنت رو میدیدم و تو هم بیقرار فقط مک میزدی , ولی میدونم که حق عصبانیت نداشتم هرگز , حتی همون لحظه کوتاه رو , من رو ببخش نازنین دخترم , از دیشب بارها از یادآوری لحظه عصبانیتم گریه کردم و اشک توی چشمام جمع شده , حتی صبح که بردمت مرکز بهداشت دیشب مثل یه کابوس جلوی چشمم میومد و من اشک توی چشمام جمع میشد گل من , مخصوصا وقتی که یاد معصومیت چشمهای کوچولوت افتادم  با اون صورت گردت که به من ملتمسانه نگاه میکرد , واقعا مادر لایقی برات نبودم فاطمه جونی من , من شرمنده توام , توی ذهنم هم نمیگنجید بخوام از دستت عصبانی بشم , حتی برای لحظه ای همه وجود من . من رو ببخش دختر مهربون و دوست داشتنی من .

 

عزیزم بریم سراغ اخبار دیگه ای از این روزهای کنار هم بودنمون ناز من ,


گل من اولین باری که رفتی حمام روز دوم تولدت بود که از بیمارستان اومدیم و عمه جون مهربون ( عمه زهرا )  تورو برد حموم و شست دختر زیبای من .

 

 

عزیزترینم روز اولی که به دنیا اومدی , وقتی بابایی وقت ملاقات که ساعت 3 بود اومد بیمارستان , اذان و اقامه توی گوشت خوند و تو با چشمای باز و با دقت داشتی گوش میکردی خوشگلمممممممم.

 

 

و اولین باری که من پمپرزت رو عوض کردم , عصر سه شنبه 17 دی ماه بود که مامان جون از پیشمون رفت و من این کار رو انچام دادم , البته با کمک خاله جون , و کلی ناشیگری کردم و بعد هم نم دادی با عرض شرمندگی خوشگلم , البته مامانی الان یاد گرفته , من مامانی باهوشیم دخترممممممممم.

 

 

و اولین باری که با هم دکتر کودکان رفتیم , من و بابایی و مامان جون و مادر جون  , عصر روز سوم تولدت , 16 دی ماه , برای چکاپ بینایی و زردیت بردیمت پیش دکتر سعادتی عزیز دل من .

 

شناسنامه شما هم روز ششم تولدت یعنی پنج شنبه شب , 19 دی ماه , از طریق پست اومد گل نازمممممممممممم . کلیییییییییییییییییییی ذوق زده شدیم با دیدنش فندق کوچولوی من . اسمت هم رفت توی شناسنامه من و بابایی فدای تو بشم من .

 

 

روز هفتم تولدت هم که شنبه 21 دی ماه بود , ناف خوشگلت افتاد نازنین دخمل من.

 

 

خدا روشکر که زردیت هم خیلی بهتره  نازننیم , اون روز که بردمت دکتر , دوباره مجبور شدیم که آزمایش بدیم , البته از کف پات خون گرفتن و کمتر اذیت شدی عزیز دلم , زردیت اومده بود پایین و شده بود 12 , دکتر گفت احتیاج به دستگاه نیست و فقط شیر بهت بدم زیاد , امروز هم دکتر توی مرکز بهداشت گفت که دو روز هم قطره بیلی ناستر رو بده و دیگه بسه , خداروشکر زردیت بهتره ولی چند روزه که کلی جوش روی صورتت ریخته و صورتت خیلی قرمز شده نازنینم , به صورتت نگاه میکنم اعصابم خورد میشه , ما که اصلا صورتت رو نه بوس کردیم و نه من به خاطر زردیت گرمی خوردم , نمیدونم این جوشها دلیلش چیه و از کجا توی صورتت ریخته , روز به روز هم زیادتر میشه , امشب میخواستم ببرمت دکتر برای جوشهای صورتت ولی موفق به گرفتن نوبت نشدم , ولی فردا شب حتما میبرمت . خیلی ناراحتم از بابت این جوشها که توی صورت نازته , پوست لطیف و خوشگلت نمیدونم چرا اینطوری شد خوشگل من .

 

 

البته من حدس میزنم که توی این مدت چون مادر جون اینا ترنجبین رو با شکر قرمز درست میکردن و بهت میدادن , این جوشها به خاطر شکر قرمز باشه , چون تنها گرمی هست که خوردی گلم و خیلی هم پشیمونم که این کار رو کردم  گل خوش بوی من و اصلا یادم نبود که شکر قرمز یه قند مصنوعیه و ضرر داره , البته از امروز دیگه بهت ندادم خوشگل من .

امیدوارم هر چه زودتر این مشکلت هم حل بشه و من خیالم راحت بشه نازنین دخمل من که همه عشق منی .

 

همین الان هم بابایی گل و مهربونت , تورو توی بغلش گرفته و داره باهات حرف میزنه و تو اونقدر با دقت داری بهش گوش میدی و نگاهش میکنی که نگوووووووووووو , و من لذت میبرم از دیدن این ارتباطتون خوشگل من . قربون گوشهای تیزت برم ناز نازی مامان و بابا .

 

 

 

این هم عکس مدلهای مختلف خوابیدن فاطمه جونی منه

ماچ ماچماچ

 

 

 

این عکس شماست دختر قشنگم , در صبح شانزدهیمن روز تولدت , توی بغل خاله جون مهربون

 

 

 

 

 

 

این هم یه عکس دیگه از صبح شانزدهمین روز تولدت , که خاله جون شمارو خوابونده دخمل گلم

خاله جون مهربون عصر روز شانزدهم تولدت , بعد از 20 روز که پیشمون بود , رفت خونشون

خاله جون عزیزم از زحماتت ممنونم

 

 

 

 

 

این عکس 15 روزگیته عسل مامان و بابا , نیم ماهگیت مبارکککککککککککککککککک 

ظهرش حمامت کردیم با مامان جون , عافیت باشه خانوم کوچولو

 

 

 

 

 

 

اینم یه مدل دیگه خوابیدن فاطمه نازنینم

اینجا لباس قهوه ایهات رو تنت کردم گل من ,

فدای حرکاتت بشم من نازنینم که تا میخوای بیدار شی شروع میکنی به دست و پا زدن

قربونت برم که لباسهای صفرت هم برات بزرگن و باید تاشون زد

 

 

 

 

 

عزیز دلم چقدر ناز خوابیدی , با اون ژست زیبات

 

 

 

 

 

 

راحتترین مدل خوابیدنت همین حالته که دو تا دستات رو بالا , بغل گوشات بزاری

 

 

 

 

 

 

چقدر بهت میاد این تل صورتی رنگ عزیزترینم

 

 

 

 

 

 

قربونت برم خوش خنده من که توی خواب میخندی ,

عاشق خنده هاتم وقتی شیر میخوری یا خوابیدی

 

 

 

 

 

 

این عکس رو خاله جون ازت گرفته ,

قربونت برم که از بس گرمایی هستی , هیچی نمیشه انداخت روت و همه چی رو میزنی کنار

 

 

 

 

 

 

این شال و دستبند سبز , نذر سلامتی تو از طرف مادربزرگ منه که پیچیدیم دورت خانوم کوچولو

 

 

 

 

 

قربون دستبند سبزت برم من

 

 

 

 

 

 

فدای چشمات بشم من فاطمه جونی که اینجوری به دوربین و خاله جون زل زدی عشق من

 

 

 

 

 

 

عکس روز اول تولدته توی بیمارستان که مامان جون ازت گرفته , 

تازه آورده بودنت پیشم و شیر خورده بودی عزیز دلم

 چقدر صورتت پف آلود بوده قربون صورت ماهت برم من , عاشقتمممممممممممممممم

 

 

 

 

 

 

خانوم کوچولوی منی عزیز دلمممممممممممممم , نفسمی

چقدر کوچولو بودی وقتی بغلت کردم روز اول نازنینم

 

 

 

 

 

 

اینجا دایی جون برای اولین بار پول به دستت داده تا پس انداز کنی و بندازیم توی قلقکت

قربون توی گهواره خوابیدنت برم جون من

 

 



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ دوشنبه 30 دی 1392 ] [ 21:22 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
بخشی از عکسها و اخبار بعد از تولد فاطمه جونی

 سلام به همه دوستای خوب و گل و باوفای خودم و فاطمه جونی

 

بغلماچماچبغل

 

 

و سلامی به فاطمه جونی خوشگلم که حالا هفت روز از به دنیا اومدنش میگذره

 

ماچماچماچ

 

 

دوستای خوب و عزیزم ببخشید که توی این هفت روز خیلی منتظرتون گذاشتم و نتونستم زودتر از این بیام و از خودمون براتون خبری بزارم و یا کامنتهای پر محبتون رو پاسخ بدم , باور کنید که از سر تنبلی یا  فراموش کردن شما دوستای نازنین و باوفای خودم نبوده و توی این یک هفته خیلی به فکر تک تک شما بودم اما واقعا شرایط به گونه ای پیش رفت که واقعا وقت برای استراحت هم کم داشتم و به هیچ وجه وقت نکردم که بهتون سر بزنم دوستان نازنینم ,  اما گاهی که وقت میکردم و چند دقیقه ای کامنتاتون رو میخوندم  , انگار انرژی مضاعفی میگرفتم و از اینکه شما به فکر ما بودین و هستین و ما رو فراموش نکردین و همچنان با من و فاطمه جونی همراه و همدل هستین از صمیم دلم خوشحالم و از تک تک شما ممنونم .

 

 

باورم نمیشه که یک هفته از به دنیا اومدن فاطمه جونی من گذشته و من توی این یک هفته این چنین عاشق و شیفته این هدیه آسمانی و کوچک خدای مهربونمون شدم و باورم نمیشه که عشقی که در این 9 ماه بارداری حسش میکردم به یکباره حتی چندین برابر شده باشه .

 

 

الان که دارم این پست رو مینویسم , ساعت تقریبا 12 شب هستش و فاطمه جونی گلم کنار من توی گهوارش خوابیده .

 

هفته پیش در چنین شبی من استرس داشتم برای فردایی که قرار بود عمل سزارینم انجام بشه و دختر نازنینم رو توی آغوش بگیرم . شبی با استرس ولی در عین حال با امید به خدای بزرگ و مهربون .

 

 

دوست دارم که خاطره زایمانم رو با جزئیاتش براتون بنویسم که هم برای فاطمه نازنینم به یادگار بمونه و هم شاید خوندنش برای شما جالب باشه ولی الان واقعا فرصتش نیست و انشاالله بعدا در اولین فرصت این کار رو خواهم کرد .

 

 

خداروشکر  عمل سزارینم به خوبی انجام شد و مشکل خاصی هم برای من بعد از عمل پیش نیومد , البته به جز دردهای بعدش که طبیعی هست و چاره ای هم جز تحمل کردنشون نیست . سردردهای بعد از بیحسی  و همچنین سرفه های بعدش که داشتم خداروشکر خیلی اذیتم نکرد و دو یا سه روز بعد از مرخص شدن از بیمارستان با زدن سرم و آمپول خیلی بهتر شدم و مثل زایمان قبلیم خیلی آزارم نداد .

 

این رو بگم که موقع انجام عمل سزارین و زایمانم همه کسانی که بهم التماس دعا گفته بودن رو به ذهنم آوردم و دعاشون کردم ,

 

المیرای گل و نازنینم آوای خوشگلت و عزیز از دست رفتت رو به یاد داشتم , مژده جون خوب و مهربونم برای سلامتی نینی توراهی تو و سلامتی خودت و دخترت هم دعا کردم ,

 

سولماز جونم , فرشته عزیزم , شیرین جون مهربونم , خاله ستاره ماه و نازنینم , و همه کسانی که منتظر هدیه کوچولوهای آسمونیتون هستین  ,  برای همگیتون دعا کردم ,

 

معصومه جون خوبم برای اینکه زایمان خوب و سلامت و نینی سالمی داشته باشی دعا کردم ,

 

و همینطور در حین زایمانم برای اینکه از دوستانم کسی از قلم نیفته , از خدا خواستم همه اون کسانی رو که به من التماس دعا گفتن و حاجتی دارن رو اونطوری که صلاحه به مراد دلشون برسونه .

 

 

بعد از زایمان , فاطمه جونی عزیزم خداروشکر حال عمومیش خوب بود و مشکل خاصی نداشت , در حین عمل و موقع به دنیا اومدن فاطمه جونیم  که عشق و عسل مامانشه ,  وقتی برای اولین بار صدای ناز گریه کردنش رو شنیدم و  وقتی توی اتاق عمل برای اولین بار صورت زیباش رو روبروی من گرفتن و من چهره ماهش رو دیدم و مطمئن شدم که یه دخملی سالم و کوچولو موچولو با یه صورت گرد و ناز رو خدا بهم هدیه داده , خیلی خیلی خوشحال و ذوق زذه شدم تا جایی که افت فشاری که به خاطر فشار زایمان بهم وارد شده بود به یکباره برطرف شد و من حس بینهایت خوبی بهم دست داد و انگار از هیچ چیزی دیگه هراسی نداشتم و همه فکر و ذکرم خوب شدن و رسیدن به فاطمه نازنین  و عزیز دلم بود .

 

 

نازنین دختر من , فاطمه معصوم و مظلوم من , با وزن 3 کیلو و 20 گرم به دنیا اومد , و وقتی از اتاق عمل , داخل بخش اومدم و برای اولین بار پرستار بخش نوزادان , دخترم رو گذاشت توی بغلم تا شیرش بدم , من فقط گریه میکردم و دستهای کوچولوش و صورت نازش رو میبوسیدم و فقط اشک شوق میریختم . هنوز هم با یادآوری اون لحظه اشکم سرازیر میشه .

 

 

و اما نگرانیهای این روزهای من , بعد از زایمان , اینه که گل دختر من , دچار زردی شده و این هم من رو میترسونه و هم دلنگرانم کرده .

 

 

روز سوم بعد از زایمانم , دکتر تشخیص زردی برای فاطمه کوچولوم رو داد , تا جایی که برای آزمایش هم رفتیم و برای اولین بار از دست دختر کوچولو و نازنین من خون گرفتن و من همچنان بیقرار توی آزمایشگاه , شنیدن صدای گریه جگر گوشه کوچولوی خودم رو شنیدم و اشک ریختم و هیچ کاری از دستم برنیومد .  زردی کوچولوی زیبای من , 13.75 تشخیص داده شد .

 

 

دکتر نوزادان , خوردن قطره بیلی ناستر و خوردن شیر زیاد رو تا چند روز برای فاطمه کوچولوی من تجویز کرده و قراره که فردا دوباره یه آزمایش دیگه انجام بدیم تا ببینیم آیا گذاشتن داخل دستگاه برای فاطمه کوچولوی من نیاز هست یا نه و من از صمیم دلم آرزو میکنم که نیاز نباشه و جواب آزمایشش خوب باشه و زردیش کمتر شده باشه . این هفت روز , همه تلاش من پایین آوردن زردی دختر نازنینم بوده و مدام بهش شیر میدادم , شبها اصلا خوب نداشتم و مدام سعی میکردم شیر به فاطمه جونیم بدم , حتی شیرم رو میدوشیدم و با قاشق به فاطمه میدادم تا شاید مقدار بیشتری بخوره و توی پایین اومدن زردیش کمک کنه  .

 

 

الان ساعت حدود 4.45 دقیقه صبحه و فاطمه کوچولوم تازه شیرش رو خورده و خوابیده , من اومدم تا بقیه این پست رو که ساعت 12 شروع کرده بودم رو بنویسم .

 

 

همه فکرم آزمایشی هست که صبح باید انجام بدیم , از طرفی فکر اینکه دوباره باید شاهد خون گرفتن از نفس خودم باشم و صدای گریه های بی امانش رو بشنوم و دوم فکر اینکه آیا زردیش توی این چند روز کمتر شده و من موفق شدم  زردی دخترم رو پایین بیارم یا نه , ذهنم رو حسابی درگیر کرده .

 

 

شب هم باید جواب آزمایش رو به دکتر نشون بدیم تا ببینیم اگه دستگاه برای فاطمه جونیم لازمه , از امشب اقدام به کرایه و نصب دستگاه کنیم که از ته قلبم امیدوارم که این اتفاق نیفته .

 

 

در واقع یکی از دلایلی که این چند روز رو وقت نکردم که پست و عکس جدیدی بزارم و خبری از خودم بهتون بدم همین بوده دوستای نازنینم و من حسابی مشغول نگهداری و رسیدگی به فاطمه نازنینم بودم و دلیل دیگه اینکه روز چهارم بعد از زایمانم خبر فوت پدربزرگم رو شنیدیم و این موضوع من رو شوکه و خیلی ناراحت کرد و همون شب هم مادرم مجبور به ترک ما شد و با اینکه نیاز خیلی زیادی به حضورش داشتم ولی این امکان وجود نداشت و مادرم با هر سختی که بود برای حضور در مراسم رفت و من خیلی دست تنها شدم و شب بیداریها , اون هم به تنهایی , و شیردادنهای مکرر که مدام مجبور به نشستن هستم , خیلی من رو اذیت و خسته کرده  و درد بخیه ها و دلم  , به خاطر کمبود استراحتم بیشتر شده .


البته خواهر گل و مهربونم توی این مدت کنارم بود و واقعا با دلسوزی ,  از من و دختر کوچولوم پرستاری کرد و همه کارهای خونه و پذیرایی از مهمونها رو بر عهده گرفت و بی هییچ شکایتی از جون و دل برامون مایه گذاشت و من رو تنها نگذاشت . از همینجا از زحماتش قدردانی میکنم و امیدوارم که روزی قادر به جبرانش باشم و بتونم از جون و دل بهش خدمت کنم .

 

 

و همینطور حضور مادرجون فاطمه جونی ( مادرشوهرم ) و همچنین عمه های مهربون فاطمه کوچولو هم برای من مایه دلگرمی بود .


 دوستای خوب و همراهان همیشگی من که مایه دلگرمی من بودید و هستید , از دعاهاتون برای سلامت به دنیا اومدن فاطمه جونیم ممنونم و باز هم ازتون میخوام که برای فاطمه کوچولوم دعا کنین که زردیش بهبود پیدا بکنه به زودی و خیلی اذیت نشه دختر کوچولوی دوست داشتنی من .


 

 از اونجایی که دوستای خوب و باوفای من درخواست عکسهای فاطمه کوچولوی عزیزم رو کرده بودن , با اینکه هنوز عکسهای داخل دوربین به دلایلی به سیستم منتقل نشده , ولی من چند تا عکسی که توی این چد روز گه گاه با گوشی از فاطمه نازنازی گرفتم رو توی این پست قرار میدم تا دخملی خوشگلم رو ببینید .ماچماچماچ

 

انشاالله عکسهای بهتر و با کیفیت تر رو در پستهای بعدی قرار میدم به امید خدا .

 

 

 

 

 این عکس هفت روزگی فاطمه کوچولو توی بغل بابایی مهربونش

 

 

 

 

 

این هم یه عکس دیگه از هفت روزگی تو خانوم کوچولو

 

 

 

 

 

این هم یه مدل دیگه خوابیدن فاطمه کوچولوی خوشگلم توی هفت روزگیش

 

 

 

 

 

این عکس 5 روزگی خانوم فاطمه است وقتی که خوابه و داره میخنده

مامانیت قربون خنده هات بشه دخمل عزیز و قند عسلم

 

 

 

 

 

و باز هم یه عکس از 7 روزگی فاطمه جونی توی بغل بابایی گلش

 

 

 

 

 

این عکس 3 روزگی فاطمه نازنینمه وقتی که داشتم میبردمش دکتر کودکان

 

 

 

 

این هم عکس 5 روزگی دختر خوشگلم ,

فاطمه گل و نازم با پلاکی به نام فاطمه روی سینش که عمه جونش ( عمه مریم )  براش خریده

 

 

 

 

 

این هم یه عکس خوشگل دیگه از هفت روزگی خانوم فاطمه

 

چه ناز خوابیدی دختر گلم

 

 

 

فاطمه زیبا و خوشگل من , باورم نمیشه که کنار من و بابایی هستی و من از صبح تا شب تورو در آغوش خودم میگیرم و از تو مراقبت میکنم . تو خیلی پاک و معصومی و یه فرشته به تمام معنا هستی که یک هفته از زمینی شدنت میگذره و من رو با ناز و اداهای خوشگلت شیفته خودت کردی.

نمیدونی چقدر عاشقتم عزیزم .

 

 

نمیدونی چقدر دیدنت من رو سر شوق آورد و اشک بر دیدگان من نشاند گل خوش بوی زندگی من.

 

 

نمیدونی وقتی میشینم و تورو که معصومانه خواب هستی و گاهی لبخند میزنی رو نگاه میکنم چه حس زیبایی دارم , حسی سرشار از دوست داشتن تو . بوی تنت من رو دیوونه میکنه. صدای گریه هات من رو هراسون میکنه عزیز دلم و بغض گلوم رو میفشاره وقتی بی تابی میکنی و من کاری از دستم برنمیاد و وقتی آروم خوابیدی من هم آرومم نازنین دخترم.

 

با همه خستگیهام , با همه شب بیداریها و نشستنها برای شیر دادن تو , وقتی نگاهت میکنم  و میبینم که یه موجود کوچولو به من وابسته است و بهم احتیاج داره و زندگیش به حمایت و نگهداری من وابسته است عزمم رو جزم میکنم تا از خستگیها و سختیها نهراسم و آنگونه که باید از تو هدیه کوچک و پاک آسمونیمون حمایت و نگهداری کنم و از خدا میخوام که کمکم کنه .

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

الان ساعت حدود 5 بعد از ظهر روز شنبه است و فاطمه جونی من امروز هشت روزگیش رو سپری میکنه . این پست رو قرار بود دیشب بزارم توی وبلاگ , ولی وقت نکردم و چون فاطمه کوچولوم بی تابی و بی قراری میکرد , نتونستم بیام نت و گذاشتن این پست تا الان طول کشیده و با یک روز تاخیر این پست رو قرار میدم دوستان نازنینم .


تا نیم ساعت دیگه فاطمه کوچولوم رو میبریم دکتر تا ببینیم نظر دکتر راجع به زردی دخملی گلم چیه  . از شما میخوام که برای سلامتیش دعا کنین .


امروز برای آزمایش خون نبردیم دخملی رو , و تصمیم گرفتیم که نظر یه دکتر دیگه رو هم بپرسیم و اگه صلاح دونست فردا آزمایش رو انجام بدیم و یا دستگاه رو تهیه کنیم . التماس دعا دارم از همه دوستای پاک و خوش قلب خودم .



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ شنبه 21 دی 1392 ] [ 17:10 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
خانم فاطمه تشریف فرما شدن

 

الحمد لله رب العالمین

سلام

من بابایی فاطمه خانمی هستم

به سفارش همسرم و برای اینکه شما دوستان منتظر هستین این پست کوتاه رو می ذارم

بالاخره انتظار به سر اومد و خانم فاطمه قدم رنجه کردن و قدم رو چشم ما گذاشتن و به دنیا اومدن.تشویق

دیروز 14 دیماه 1392 ساعت 10:50 صبح با وزن 3 کیلو و 20 گرم در بیمارستان ولیعصر

خدا رو شکر حال مادر و نینی خانم خوبه خوبه

وقتی حال مامانی بهتر شد کاملتر می نویسن

این هم یه عکس از لحظات اول تولد خانم فاطمه عزیزمون

 

 

 



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ 15 دی 1392 ] [ 16:08 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
مشخص شدن تاریخ زایمانم و یک سورپرایز برای دوستانم

سلام دخملی ناز و قشنگ مامانی , سلام فاطمه جونی مامانی  

ماچماچماچ

 

الهی من قربونت برم دختر گلم ,  باورم نمیشه که دیگه چیزی به اومدنت نمونده , خیال باطل


باورم نمیشه که به زودی میتونم ببینمت , بغلت کنم , بوت کنم , دست و پاهای کوچولوت رو ببوسم و نگاهت کنم , وایییییییییییییییییی  واقعا باورم نمیشه ............... فرشته


همش با خودم فکر میکنم که چه شکلی هستی , حتما که ماه هستی و دوست داشتنی , نازنازی مامان . ماچبغلماچ


فقط آرزومه که سالم و سلامت و بدون حتی کوچکترین مشکلی بیای توی آغوشم عشق من . اون وقته که دیگه اون لحظه میشه یکی از بهترین  و به یاد موندنی ترین لحظات عمر من .خیال باطلفرشته

 

 

 

الهی فدات بشم که این چند وقته نتونستم پست جدیدی از خاطراتمون رو بزارم خجالت , ولی دوست دارم بدونی که خیلی دلم میخواست هر روز یا بهتر بگم که همه لحظات آخر با هم بودنمون رو ثبت کنم , اما شرایط جسمی و روحی این روزهای  من اجازه نداد تا اینطور بشه گلم  خجالت,  حتی این پست رو چند روزه که دارم مینویسم گل من ولی وقت نمیکنم تمومش کنم و عکسهارو آپلود کنم و پست  رو توی وبلاگ بزارم عزیزم خجالت , ولی میخوام بدونی که عزیز دلم برای من لحظه لحظه با تو بودن , شیرین و جذاب و رویایی بوده و هست خیال باطل , از روز اول به وجود اومدنت تا همین لحظه ای که دارم برات مینویسم دختر دوست داشتنی و عزیز من .بغل

 

 

 

از روزی که فهمیدم خدا یه دختر بهم هدیه داده , این وبلاگ رو برات درست کردم قلبقلبقلب, اینجا و در کنار هم لحظات خاطره انگیزی داشتیم ماه من مژه, دوستانی پیدا کردیم که هر چی از خوبیهاشون بگم کمه ماچ, دوستای خوب و گل و مهربون و خوش قلبی که یکی از یکی دوست داشتنتی ترن و مارو توی این چند ماه همراهی کردن ماچ, برای سلامتی و سالم به دنیا اومدنت از ته قلبشون کلی دعا کردن  و خلاصه حسابی ما رو شرمنده کردن این دوست جونی های مهربون .

بغلبغلبغل

 

 

دوست داشتم اسمشون رو اینجا بیارم و از تک تکشون قدردانی کنم ولی چون همه دوستانم برای من عزیز هستن و همشون رو دوست دارم و تعدادشون هم زیاده  و نمیشه اسم تکتکشون رو آورد , به همین دلیل اسمی نمیارم , چون دلم نمیخواد که ننوشتن اسم یکی از دوستان خوبمون باعث تکدر خاطرشون بشه , ولی دوستانمون خودشون میدونن که هر کدوم چقدر برای من عزیز هستن و من چقدر مدیون محبتها و دعاهاشون هستم .ماچماچماچ

 

 

دختر خوشگلم , دوست دارم که همیشه قدر مهربونیها و لطف و محبتهای کسانی رو که در حقت خوبی میکنن رو بدونی و هرگز محبتهاشون رو فراموش نکنی , و همینطور خودت هم همیشه خیرخواه دیگران باشی و به دیگران خالصانه محبت و کمک کنی عزیز دلم و همیشه مهربون باشی با دیگران دختر کوچولوی خوش قلب و دوست داشتنی من . قلبقلبقلب


نازنین دختر من , باورم نمیشه که داریم به روزهای پایانی میرسیم خیال باطل, باورم نمیشه که فاطمه جونی من داره به دنیا میاد و دیگه  تا چند روز آینده توی دل من نیست فرشته, بلکه توی آغوش منه فرشته, وای که چه حسی داره و چه لذتی دار ه بغل کردنت فاطمه من , عزیز دل من .قلب

 

 

 

گل دختر من ,  این دو هفته ای که گذشت برای من و بابایی هفته پر کار و پر مشغله ای بوداوه, حسابی فکرمون مشغول بود و بعد هم که درگیر کارهای عقب افتاده برای زایمانم بودیم .اوه

 

 

بابایی گل و مهربون , خیلی برای من و تو زحمت کشیده توی این مدت و این چند هفته پایانی هم حسابی فکر و ذهنش درگیر بود و حسابی هم سنگ تموم گذاشت برای ما , تا همه چیز رو به خوبی برای اومدنت مهیا کنه نازنازی مامان و بابا ,ماچ

پدر یعنی پشتیبانمژه , یعنی پشتوانهمژه, یعنی همه چیز و همه کس برای یه دخترمژه , به خصوص اگه اون پدر , پدر خوبی همچون بابایی بی نظیر و زحمت کش تو باشه عزیز دلم .مژه

 

قدر بابایی مهربونت رو بدون و همیشه قدرشناس محبتهاش باش گل من و هرگز محبتهاش رو فراموش نکن نازنینم ماچ, و توی لحظات سخت هرگز تنهاش نذار . این چیزیه که در رابطه با  پدر مهربونت از تو انتظار دارم فاطمه جونی من , احترام و احترام و احترام لبخند, در کنار قدرشناسی همیشگیت از زحمات بی دریغ و بی منت بابایی که از دل و جون برات زحمت کشیده عزیزکم .ماچ

 

 

و اما گل نازم , شنبه هفته پیش که 36 هفتم تموم بود و داشتم وارد هفته 37 میشدم رفتم برای سونوگرافی مژه , البته به امید اینکه دیگه تاریخ دقیق زایمانم از طرف خانوم دکترم معین بشهخیال باطل

 

 

صبح زود , ساعت 7 رفتم برای سونوگرافی , قربون شکل ماهت بشم که دوباره دیدمت ماچ, داشتی انگشتات رو باز و بسته میکردی قربونت برمماچ , البته خیلی گذرا دیدمت , آخه سونوی من رو خیلی زود تموم کرد خانوم دکتر و چند دقیقه بیشتر طول نکشید و گفت که همه چیز نرماله و 36 هفته تمومی .بغل

قربونت برم جوجه من که حدود 2500 گرم بودی نازنازی من .ماچبغلماچ

 

 

البته برای تعیین هفته بارداریم , دو تا تاریخ زده بود که کلی من استرس گرفتم آخ و بعدا خانوم دکترم گفت که چیز مهمی نبوده و همه چیز رو به راهه عزیز دلم لبخند. فقط دوباره هیچ تاریخ دقیقی برای زایمانم مشخص نکردتعجب و گفت که هنوز نوبت زدن برای عمل زوده تعجب, و من خیلی دمق شدم گلم .قهر

 

 

البته بگما مهم سلامتی تو بود بغلماچبغل و از اینکه خبر سلامتیت رو شنیده بود خیلی خیلی خوشحال بودم لبخنداما بلاتکلیفی برای تاریخ زایمانم اذیتم میکرد عزیزترینم خیال باطل, چون کلی خرید و کار عقب افتاده داشتم که میخواستم انجام بدم و مامان جون و خاله جون هم منتظر بودن تا تاریخ زایمانم دقیق مشخص بشه و برای اومدنشون برنامه ریزی کنن , خلاصه همه موندیم توی بلاتکلیفی دوباره .خیال باطل

 

بعد از سونوی هفته پیش , تصمیم گرفتم که دیگه کارهای عقب افتاده برای زایمانم رو خودم به تنهایی و البته با کمک بابایی گل انجام بدم تا خیالم تا حدودی راحت بشه و دیگه نگران وقت زایمانم نباشم که یه وقت بدون اینکه کارهام تموم شده باشه غافلگیر بشم لبخند, و به خاطر همین موضوع با اینکه درد زیادی رو تحمل میکردم و علاوه بر انقباصات دل و کمرم , از طرف دیگه عضله کمرم هم گرفته بود  , اما کارهای باقی مونده رو شروع کردم .لبخند

 

 

چند روزی رو با بابایی مهربون رفتیم برای خرید هورا , به خاطر عضله کمرم هم که به شدت گرفته بود , خیلی اذیت میشدم و توی خیابون راه رفتن برام خیلی سخت بود مژه , آخه تو دخمل نازنازی من هم حسابی شیطنت میکنی توی دل مامانیماچ . یه وقتهایی خودت رو سفت میکنی و دلم قلمبه میشه و یه وقتهایی هم خودت رو فشار میدی به پایین دلم و حسابی دردم میاد , یه وقتهایی همش لگد میزنی و دلم بالا و پایین میره و یه وقتهایی هم  انگار داری سکسکه میکنی و خیلی برای من بامزه است قلبقلبقلب. بابایی هم از دیدن تک تک این حرکاتت ذوق زده میشه دخمل بلا .ماچ

 

 

خلاصه کلی خرید انجام دادیم و بابایی حسابی توی خرج افتاد و همه اینها به خاطر اومدن تو , عزیزترینمون بود ماه من .قلب 

لوازم بهداشتی باقی مونده ای که لازم داشتی رو برات تهیه کردیم , یه لوسیون بدن , یه روغن بدن , یه کرم ضد حساسیت و سوختگی , یه پودر بچه وهمینطور پمپرزت رو گرفتیم قلب و من هم ساک بیمارستانت رو برات آماده کردم قلب و وسایلت رو توی ساکت گذاشتم تا آماده باشه برای اومدنت گل دختر من .ماچ

خیال باطل توی ادامه مطلب این پست عکساش رو برات میزارم تا به یادگار بمونه نازنینم.خیال باطل

 

 

کلی خرید هم برای خونه انجام دادیم و وسایلهای مورد نیازی که برای زایمانم احتیاج بود و کمی از کم و کسریهای توی خونه رو تهیه کردیم و یعد هم من مشغول تمیز کاری و مرتب کردن وسایل و قرار دادنشون سر جای خودشون شدم و خلاصه مقداری از کارها جلو افتاد .لبخند

 

 

اوایل همین هفته هم مامانیت رفت موهاش رو کوتاه کرد خجالت که برای اومدن دخملیش آماده باشه که وقتی دخملیش با چشمای خوشگل و کوچولوش بهش نگاه کرد , نخواد بگه که واییییییییییی چه مامانی شلخته اییییییییییییییی دارمممممممم .خنده

 

 

شنیدن خبرهای خوب هم توی این هفته , خستگی کار چند روزه و خستگی دردهای زایمانی که گاه و بیگاه سراغم میاد رو از تنم به در کرد.فرشته

 

 

اولا خاله معصومه جون مهربون که از دوستای خوب و مهربون وبلاگیمون هستن , بعد از چند سال انتظار مامان شدن , هوررااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....................هوراهوراهورا

 

 

البته میدونم که خودت میدونی و از این بابت هم خوشحالییییییییییییییییییی , چون من اونقدر خوشحال شدم که تو هم حتما حسش کردی گل دخملم ماچ. البته که واقعا خوشحالی هم داشت , لبخند

خاله جون مبارکهههههههههههههه.قلبقلبقلب

 

 

 

 

خیلی خوشحال شدم که قبل از به دنیا اومدنت , خبر بارداری معصومه جون رو شنیدم و از صمیم دلم براش خوشحال شدم چون آرزوم بود که اینطور بشه ,خیال باطل

 

 

آرزو دارم که هر چه زودتر بقیه مامانای منتظری که در حال انتظار برای گرفتن هدیه آسمونیشون از طرف خدای مهربونمون هستن , از جمله شیرین عزیزم , فرشته گلم , سولماز جونم ,ستاره خوشگلم و همه و همه کسانی که چه وبلاگ دارن و چه ندارن ولی منتظرن , هر چه زودتر انتظارشون به سر برسه و خدای مهربون به حق حضرت رقیه  , 3 ساله کوچک کربلا  , و حضرت علی اصغر , شیرخواره مظلوم کربلا  و به حق معصومیت نینی های تو راهی ,  حاجت قلبیشون رو هر چه زودتر روا کنه .قلبقلبقلب

 

 

بعد از این خبر هم , شنیدن اینکه روز سه شنبه بالاخره مامان جون و خاله جون مهربون ,  از راه میرسن و این روزهای پایانی رو کنارمون هستن , من رو خیلی خوشحال کرد و سه شنبه صبح هم با اومدنشون واقعا خوشحال شدم و حسابی از تنهایی دراومدیم ,فرشته

 

 

دوشنبه شب هم برای چکاپ رفتم پیش دکترم و خانوم دکتر بهم گفت که انشاالله , شنبه 14 دی ماه دخملی به دنیا خواهد اومد تعجب فرشته , واییییییییییییییییییییییییییییییی که چقدررررررررررررررررررررررررررر خوشحال شدممممممممممممممم. هوراهوراهورا


خانوم دکتر یه نامه داد و گفت که چهارشنبه کارهای بیمه رو انجام بدیم  , و چهارشنبه شب  ببریم مطب تا نویت عمل رو برای شنبه بزنه , من دل توی دلم نبود مژه , همش به بابایی تاکید میکردم و میگفتم که چهارشنبه صبح , کار بیمه رو انجام بدیا مژه, یه وقت یادت نره مژه, تا شب باید آماده باشه و ..................

 

 

خلاصه کلی هیجان داشتم و دارمممممممممممممممممم.خیال باطلبغلماچهورا

 

 

دیشب که چهارشنبه شب بود رفتیم دکتر و بالاخره همه چی قطعی شد و خانوم دکتر برای شنبه 14 دی ماه سال 1392 نوبت عمل زد لبخند و گفت که از 12 شب قبلش دیگه چیزی نخورم و صبح , ناشتا باشم و ساعت 6.30 صبح هم  حتما بیمارستان باشم و بستری بشم تا ساعت 8 صبح سزارین بشم .هورا

 

من هم گفتمممممممممممممم که چشششششششششششششم .ماچبغلماچ

 

 

وای فاطمه جونی من , اگه بدونی توی دل من چه خبره ؟ خیال باطل

 

 

هیچان دیدنت , هیچان اومدنت , استرس سلامت بودنت , استرس زایمانم و خیلی حس و حالهای دیگه که حتی نمیدونم چطوری ازشون حرف بزنم درون من موچ میزنه خیال باطل , دیشب خوابم نبرد اصلا و همش به اومدنت فکر میکردم خیال باطل , وایییییییییییی چقدر دوست دارم که بعد از به دنیا اومدنت اول خبر سلامتی کاملت رو بشنوم و بعد هم آروم چشمام رو باز کنم و صورت ماهت رو ببینم مژه , اونوقت بتونم بغلت کنم  بغلو دست به بدن و صورت خوشگلت بکشم و یه کوچولو بوست کنم  ماچ البته طوری که دردت نیاد , و بعد هم بهت شیر بدم , دوست دارم که لخت لخت بغلت میکردم بغلو گرمای تنت رو با همه وجودم حس میکرم نازنین دخمل من  , ولی فکر نکنم بشه , چون هوا سرده و یه وقت زبونم لال سرما میخوری  گل من .ماچ

 

 

 

راستییییییییییییییییی از دیشب داره برف میباره اینجا فرشته, قربون قدمت برم که اینقدر برکت داره عشق من  ماچ, چند وقتی میشد که برف نباریده بود و این اولین برف امساله و حالا که داری به دنیا میای همه جا برفی شده دختر دی ماهی من .بغلماچبغل

 

 

بابایی که میگه تا دخملی من نیاد توی بغلم باورم نمیشه که اومده یا داره میاد خیال باطل , از بس که این چند وقته , بابایی منتظر اومدنت بوده عزیزترینم مژه. آخه نمیدونی چقدر منتظرت بوده و هستیم , خیلییییییییییییییی منتظرت بودییییییییییییییییییییییییم گلم , نمیدونی چقدر سلامتیت برامون مهم بوده و دعا کردیم برای تو نازنینم .بغلماچبغل

 

باورم نمیشه که 9 ماه گذشته و حالا دیگه چیزی نمونده به لحظه دیدار لبخند , 9 ماه انتظار شیرین  و سخت خیال باطل , از لحظه خواستنت از خدا گرفته تا لحظه مثبت شدن آزمایش و تک تک لحظات بارداری قلب , از آزمایشهای معمولی بارداری و آزمایشات غربالگری و استرسهاشون گرفته تا سونوگرافیهای مختلف و تعیین جنسیتت که قربونت برم دخملی بودی بغل و سونوی سه بعدی که دادم  , همه و همه  خاطره بود و پر بود از انتظار و دلهره سلامتی تو که عزیز دلمون  بودی ماچ و در عین حال , حس بودنت کنارمون و تکون خوردنای خوشگلت و شنیدن ضربان قلبت و اینکه تو بودی و من و بابایی رو حسابی از تنهایی درآروده بودی خیلی خیلی شیرین بود دختر دوست داشتنی من بغل,

 

 

ویار شدید و سخت و عجیب و غریبی رو که گذروندم اصلا از یادم نمیره لبخند , از اردیبهشت ماه ویارم شروع شد لبخند, از همون روزهای اول ویار داشتم و حال عجیب و غریبی بهم دست میداد و بوهای مختلفی به مشامم میرسید مژه  , بعد از چند روز دیگه  , به خصوص بعد از مثبت شدن آزمایشم , به همه چیز حساس شدم اونم خیلی شدید مژه ,

از همه غذاها بدم میومد  نیشخند , هیچی دوست نداشتم , از مرغ حالم به هم میخورد نیشخند, از عدس پلو متنفر شده بودمخنده , من که همیشه چایی زیاد میخوردم لب به چایی نمیزدم و از بوش بدم میومد تعجب و این مورد از همه عجیبتر بود برای بابایی نیشخند, از آب بدم میومد تعجب و از تشنگی هلاک میشدم ولی از مزه آب بدم اومده بود تعجب , فکر میکردم از خونمون بو میاد و حسابی از خونمون بدم میومد نیشخندتعجب , از ورودی خونه که وارد میشدم تهوع شدیدی بهم دست میداد و شروع میکردم به ......... خنده

 

خلاصه تا اوایل مهرماه این وضعیت ادامه داشت و کلی سرم و قرص ضد تهوع و ...... ولی فایده ای نداشت تعجب تا بعد از  گذشتن از اوایل مهرماه , دیگه کم کم بهتر شدم و تهوعم آروم شد لبخند و تونستم بعضی غذاها رو بخورم و بعد هم دیگه کم کم همه چی برام عادی شد .لبخند

 

 

طفلی بابایی رو بگو که مستاصل شده بود آخ و با نگرانی از صبح تا شب مراقبم بود ماچ و دیگه نمیدونست برای بهتر شدنم چی کار بکنهلبخند , همه ماه رمضون رو توی گرما دنبال غذا میگشت تا یه چیزی بخره که من بتونم بخورم , اما  چند روزی که از ماه رمضون گذشت , کشف کردیم که بین غذاها , دو تا غذا رو تا حدودی میتونم بخورم نیشخند و با اینکه بعدا نمیتونستم توی معدم نگه دارم  و کلی دچار تهوع میشدم بعد از خوردنش نیشخند ولی حداقل از مزه و بوش بدم نمیومد و میتونستم بخورم و اون غذاها چیزی نبود جز جوجه کباب و پیتزای مرغ و قارچ ,نیشخند

 

 

فکرش رو بکن که هر روز توی ماه رمضون , اونم توی گرمای شدید اینجا , بابایی باید میرفت و یه غذاخوری باز پیدا میکرد و یه پرس جوجه کباب برای من و دخمل بلا که شما باشی میگرفت و میاوردخجالتخجالتخجالت و تازه باید خودش هم با زبون روزه برامون آماده میکرد تعجب وگرنه مامان خانومت بدش میومد تعجب و دیگه لب بهش نمیزد نیشخند . شبها هم که نوبت پیتزا بود..............نیشخند

 

 

ولی عزیز دل مامان و بابا , همه این لحظات برای ما گرچه سختیهای خودش رو داشت  ولی خیلی شیرین بود و برای من سرشار از جذابیت و زیبایی شده بودلبخند ,  همین ویار سخت , کلی خاطره انگیز  شده برامون و همه سختیهاش رو به عشق همه شیرینیهاش , به عشق حضور و وجود تو , نازنین دخترمون در کنارمون میگذروندیم لبخند و از وجودت لذت میبردیم و برای سلامتیت دعا میکردیم و از بودنت , لحظه به لحظه خدا رو شکر میکردیم و خیلی از داشتنت خوشحال بودیم و هستیم گل دختر من .ماچماچماچ

 

 

 حالا هم که همگی بیصبرانه منتطرت هستیم خیال باطل ,  منتظریم  تا امروز , ماه صفر تموم بشه و فردا ماه ربیع الاول فرا برسه  فرشتهو روز دوم ربیع الاول که برابر با 14 دی ماه سال 1392 هست از راه برسه  فرشته و تو قدم به این دنیا بزاری و زندگی ما رو از اینی که هست شیرینتر و رنگیتر کنی نازنازی مامان و بابا .بغلماچبغل

 

 

دوست دارم که تک تک لحظات اومدنت رو تا جایی که میتونم ثبت کنم خیال باطل , هم توی ذهنم و هم از طریق فیلم و عکس , تا همیشه خاطره حضور ثمره عشقم , ورود دختر نازنینم رو به یاد داشته باشم .قلب

 

 

دوستای عزیزم از همگی شما التماس دعا دارم لبخند , برای اینکه زایمان راحت و خوبی داشته باشم و برای اینکه  فاطمه کوچولوی من سالم و سلامت به دنیا بیاد , این روزها دعا کنین ماچ و مثل همیشه که با دعاهای خالصانتون همراهیم کردین , من رو تنها نزارین و دعامون کنین لبخند , همیشه مدیون محبتها و دعاهاتون بوده و هستم لبخند . تک تکتون رو خیلی دوست دارمممممممممممممممم.ماچبغلماچ

 

 

از اینکه این روزها کمتر تونستم به وبلاگاتون بیام و سر بزنم و یا کامنت بزارم شرمنده ام خجالت , میدونم که شرایطم رو درک میکنین , گرچه اونقدر گل و باوفا بودین که با این وجود باز هم کنارم بودین و با کامنتهاتون همراهیم کردین دوست جونیهای خوبم بغلماچبغل . حلالم کنین اگه بدی از من دیدین دوستای نازنینم . ماچماچماچ

 

عکس وسایلهایی که برات آماده کردم تا ببرم بیمارستان رو توی ادامه مطلب گذاشتم تا به یادگار بمونه برات و دوستای گلمون هم ببینن عکسها رو عزیز دلم .لبخند

 

 


برای دیدن عکسها

و دیدن سورپرایز قبل از زایمانم که مخصوص دوستانمه و توی تیتر این پست اشاره کردم , 

بفرمایییییییییییییییید ادامه مطلب .

 


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ پنجشنبه 12 دی 1392 ] [ 21:32 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
من و فاطمه جونی در هفته 35

سلام  دختر یکی یه دونه  و عزیز دردونه  خودم

ماچماچماچ


سلام جیگر مامان , عزیز دل من , فاطمه جونی خودم

بغلماچبغل 

 

 

عزیز دلم الان توی هفته 35  هستیم گل من  .  دیگه چیزی به اومدنت نمونده نازنین دختر من , ولی همین مدت کمی هم که باقی مونده , انگار برای من شده یه قرن . لبخند


نمیدونی چقدر منتظرم که بیای و صورت ماهت رو ببینم  ,  ببینمت  و از دیدن و شنیدن خبر سلامتیت , قند توی دلم آب بشه و خیالم راحت بشه که دیگه سالم و سلامت پیشمونی عزیزم  . ماچ


بیصبرانه منتظر اومدن تو , نازنین دخترم , فاطمه جون عزیزم هستم . بغل

 

چقدر خوبه که خدا , من رو لایق دونست و یه دختر مهربون و گل رو به من هدیه داد  . لبخند

 

چه خوبه مادر تو بودن فاطمه جونی عزیزم . ماچبغلماچ

 

کاش لایق مادری کردن برای تو باشم . کاش بتونم مادر خوب و شایسته ای برات باشم عزیز دلم , همونطور که خدا دوست داره نازنینم . لبخند


تو باید خیلی دوست داشتنی باشی که من و بابایی از الان اینقدر عاشقتیم  . لبخند

 

بابایی مهربونت که این روزها وقتی  از سر کار میاد , کلی با تو سلام و احوالپرسی میکنه و میگه  که :  پس کی میای دختر بابا  , ماچ

بهت میگه که :  من خیلی دوستت دارم عزیزم ,  من که هنوز ندیده اینقدر دوستت دارم , اگه ببینمت چی میشه دختررررررررررررررررررر . لبخندماچ

 

 

 دختر عزیز من , این شبها در حال گذروندن بلندترین شبهای سال هستیم عزیزم , حدود یه هفته دیگه تا شب یلدا مونده که  بلندترین شب ساله و من توی این شبهای بلند سال همه فکر و ذکرم سالم و سلامت به دنیا اومدن تو دخملی خوشگلم هستش . قلب


شبهای بلند سال , همراه با انتظار اومدن تو , اونم توی تنهایی و دور از خونواده  و در حالی که خیلی به حضورشون چه از لحاظ جسمی و چه از لحاظ روحی نیاز دارم  ,  واقعا  که  کمی  برای من سخت شده عزیز دلم .خجالت

 

 

دلم میخواست کسی از نزدیکانم توی این شبها  و روزها کنارم بود و دلسوزانه از لحاظ جسمی و روحی کمکم میکرد , با من حرف میزد و من هم راحت باهاش درددل میکردم , از دغدغه ها و مشکلاتم میگفتم , از نیازهای این روزهام  براش میگفتم  و اون هم صادقانه  گوش میداد و  کنارم بود  , ولی خوب عزیز دلم  ,  من اغلب روزهای حساس و سخت زندیگم رو تنها بودم و در تنهایی گذروندم  و کسی رو نداشتم که گذروندن اون روزها و لحظات رو برام آسونتر کنه و در راحتتر گذروندنشون کمکی بکنه  نازنینم  لبخند . صلاح خدا در این بوده دیگه خوشگل من . لبخند

 

البته الان مهم اینه که تو هستی و بابایی هست عزیز دلم  , قلب

 

که  اگه بگم  تنها  و در تنهایی گذروندم , شاید در حق بابایی خوبت , بی انصافی کرده باشم  و با این کلمه محبت های بی دریغش رو نادیده گرفته باشم  خجالت ,  یار صبور و همیشگی من  ,  سنگ صبورم ,  همسر نازنین و مهربونم  قلب , بابابی خوبت که همیشه در کنار من  و در همه لحظات زندگیم بوده و هست و از این بابت هزارن بار خدارو برای داشتنش شکر میکنم  لبخند و مطمئنم که اگر اون رو نداشتم سالها پیش از همه چیز و همه کس میبریدم , از خدا میخوام که برای همیشه این هدیه آسمونیش رو برای من  و تو حفظ کنه  . قلبقلبقلب

 

 

اینم بگم گل دختر من ,  توی این شبها هم , بابایی گل و مهربون که مثل همیشه توی محبت به من و تو  سنگ تموم میزاره , مدام مثل پروانه دورمون میچرخه نازنینم خجالت و مدام میخواد برای من کاری بکنه که یه وقت سخت بهم نگذره و تو هم اذیت نشی گلم , لبخند

 


ولی میدونی نیاز من توی این شبها و روزها یه چیز خاصه که شاید تا کسی توی شرایطش  نباشه , نتونه اون رو درک کنه , به هر حال بابایی هم هزارن فکر و خیال و مسؤولیت داره , اونم الان توی این شرایط حساس  , هزاران دغدغه و کار داره , و شاید توقع اینکه بخواد به من هم از همه لحاظی رسیدگی کنه , توقع بیجایی باشه خجالت , گرچه هر کاری که میتونه حتی بیش از توانش داره برامون انجام میده . لبخندماچ

 

 

 

 

گاهی توی این شبها وقتی به مظلومیت و معصومیت چشماش که دلنگران , گاه و بیگاه به من نگاه میکنه , فکر میکنم و نگاه میکنم , اشک توی چشمام حلقه میزنه و فکر میکنم که توی تمام این سالها , بابایی مهربونت هم  , پا به پای من خیلی سختی کشیده و اذیت شده  و هر کاری هم برای راحتی و  آرامش و رفاهمون تونسته انجام داده و خیلی برامون زحمت کشیده دخترکم  لبخند  و الان هم  دوست داره بهترین شرایط رو برای ورود تو , عزیزترینمون , فراهم کنه لبخند  و برای همین چقدر در تلاش و تاب و تبه .


دستای مهربون و پر تلاش و با محبتت رو میبوسم همسر عزیزم . ماچماچماچ

 

 

دخمل نازنازی من  ,  بازم دوشنبه شب رفتم دکتر , صدای قلب کوکولوت رو شنیدم دوباره عزیز دلمممممم که تاپ تاپ میکرد ,  قلبقلبقلب  دکتر گفت که رشدت هم خوب بوده دختر نازنینم , ماچدوست داشتم که این دفعه  , خانوم دکتر نوبت میزد برام و دقیقا روز سزارین و روزی که قراره تو بیای توی بغلم رو بهم بگه این بار , ولی بازم گفت زوده نوبت بزنم , قهر

 

 

قراره که آخر هفته 36 دوباره برم سونوگرافی و تورو ببینممممممممممم , آخ جون . فرشته

 

 

بعد هم جواب سونو رو ببرم ببینم که  خانوم دکتر چی میگه و کی قراره تو دخمل نازنازی بیای پیش من و بابایی .

دختررررررررررررررر این همه ناز نداشته باش , بیا دیگه , دل ما رو آب کردیا . ماچبغل


اونقدر دوست دارم بازم برم برات خرید لبخند برم توی سیسمونی فروشی و کلی برات خرید کنم . لبخند

آخه خرید کردن برای تو خیلی کیف دارههههههههههههه عزیز دلم . ماچ

 

 

کلا مامانی فاطمه جونی  ,  مامانی دخمل بابای شما بودن خیلی کیف داره , لبخند

 

خیلیییییییییییییییییی دوستتون دارمممممممممممممم , هر دوتون رو . قلببغلقلب

شما عزیزترینهای زندگی من هستین .قلبماچقلب

 

فکرش رو بکن  دخملی  خوشگل من , توی همه این مدت , من و تو کنار هم بودیم عزیز دلم , لبخند تو , توی وجود من شکل گرفتی و همه لحظات و ثانیه ثانیه  های زندگی من کنارم بودی و من , تورو با تموم وجودم حس میکردم نازنینم . مژه

 

تو همدم من شدی , همراه من شدی , همرازم شدی , همراه ساعتهای تنهایی من شدی و چقدر از همون روز اول تا همین حالا و بهتر بگم تا همیشه ,  از داشتن تو خوشحال بودم و هستم و خواهم بود نازنین دخترم .ماچ

 

فکرش رو بکن , تو دختر منی , دختر نازنین من , دختر خود خود من لبخند و این چقدر زیباست که من یه دختر دارم , یه دختر که میدونم  پاک و مهربونه  لبخند ,  یه دختر که مال منه , از وجود منه و ما به هم تعلق داریم  مامانی , ماچقلبماچ

 

 

یعنی اونقدر که من , تورو دوست دارم و بهت محبت دارم , تو هم  , روزی  من رو دوست خواهی داشت ؟ لبخند

 

 

امیدوارم اونقدر مادر شایسته و خوبی برات باشم که همیشه من رو دوست داشته باشی , اونم از صمیم قلب , قلب

 

گرچه میدونم که تا الان هم کلی کوتاهی کردم در حقت عزیز دلم خجالت

من رو ببخش گل خوش بوی من .ماچ

 

ولی این رو بدون که من و بابایی از صمیم  دل  و قلب  و جونمون ,

دوستت داریم دختر کوچولوی ما .

 

قلببغلقلب

 

 

راستی گل ناز من  ,  همین الان که دارم این پست رو برات مینویسم , عصر پنجشنبه است و بابایی داره گهوارت رو جا به جا میکنه لبخند و از توی اتاق خودت , داره میاردش توی اتاق خودمون , لبخند تا به امید خدا ,  چند ماه اول  ,  پیش خودمون بخوابی دختر کوچولوی ما . قلب 

میبوسمت دختر خوشگلمممممم . ماچماچماچ


عزیز دلم امیدوارم به خوشی و سلامتی بیای و توی گهوارت بخوابی و از اتاق و بقیه وسایلات استفاده کنی نازنینم .بغلماچبغل

 

راستی ناقلا  , امروز تکون خوردنات کمتر شده , خیال باطل آخه نمیگی که من و بابایی نگران میشیم وقتی که کم تکون میخوری عزیز  دلم , خیال باطل  توی این چند روزه  که هر وقتی کم تکون خوردی و بعدش بابایی ازت خواسته که تکون بخوری , تو هم بابایی بودنت رو زود ثابت کردی و زودی شروع کردی به تکون خوردن نازنازی من . ماچبغلماچ قربونت برم الهی . قلب

 

 

قربون تکون خوردنات بشم که گاهی اونقدر محکم لگد میزنی که دردم میاد حسابییییییییییییییی.خیال باطل

دل مامانی رو هم که حسابی بزرگ کردی شما , خانوم کوچولوی نازنینم . نیشخند

 

الان هم تا دیدی که بابایی داره گهوارت رو جا به جا میکنه , تندی تکون خوردی و دل ما رو دوباره شاد کردی عزیز دل ما .ماچبغلماچ

 

 

قربونت برم که قدر مهربونیای بابایی رو میدونی خوشگلممممممممممممممم.

 

 

بغلماچبغل

 

 

بینهایت دوستتتتتتتتتتتتتتتتت داریم من و بابایی و منتظر اومدنت هستیمممممممممممم

 

 

خیال باطلخیال باطلخیال باطل

بغلماچبغل



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ پنجشنبه 21 آذر 1392 ] [ 17:47 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
آوای عزیزم رو دعا کنید.....

 

 

سلام  فاطمه جونی عزیزم ,

 

 

تو که   توی دل مامانی  هستی  و  پاک  و معصومی  و  میدونم  که  خیلی مهربونی   ,

 

برای سلامتی دوست کوچولوت ,  آوا جون  ,

 

و اینکه  نیازی به عمل  جراحی  پیدا  نکنه  ,  دعا کن عزیز دلم .

 

 

 

 

قربون خنده های خوشگل  و  صورت  معصوم  و مهربونت  خانوم کوچولوی خوشگل

 

 

 

این عکس زیبا و خوشگل , متعلق به آوای خوشگل و نازنین ماست ,

 

آوای زیبا و دوست داشتنی مامان لی لی عزیزمون ,

 

دو روزی هست که آوا جونم  توی بیمارستان بستریه ,  به خاطر اتفاقی که براش افتاده ,

 

مامانیش خیلی بیتابی میکنه ,

 

 

 

دوستای گل و عزیزمون

 

 

برای سلامتی کامل آوای عزیز و نازمون که هر چه زودتر خوب بشه ,

 

و سالم و سلامت به آغوش مامانی خوبش برگرده ,

 

و اینکه دکتر بیمارستان امروز بعد از ویزیت , همه چیز رو خوب و رو به راه تشخیص بده , 

 

و آوای نازنینمون نیازی به عمل نداشته باشه ,

 

 

 


صلواتی از صمیم قلب و دل پاکتون بفرستید ,


و برای شفای دختر گل و عزیزمون از صمیم قلب دعا کنین .

 

 

 

 

خدایا


به حرمت 72 تن شهید کربلا ,

 

 

به حرمت شیرخواره کوچک و لب تشنه کربلا ,

 

 

به حرمت رقیه 3 ساله کربلا ,

 

 

آوای کوچولومون  رو  سالم  و  سلامت  به آغوش مادرش برگردون ,

 

و مادرش رو ناامید نکن .

 

 

 

 

 

پ . ن : امروز صبح یکشنبه است , آوای عزیزم هنوز بیمارستانه  ,  طبق آخرین خبری که از

 

وبلاگ مامان لی لی دارم  ,  امروز ساعت 2 بعد از ظهر  ,  قرار به تشکیل یه کمسیون پزشکیه .

 

 

گویا جواب سی تی اسکن این بوده که افتادن از پله ها تا به اینجا خداروشکر  ,  مشکلی  برای آوا

 

 

جون گلمون ایجاد نکرده ولی یه حفره مادرزادی توی سی تی اسکن نشون داده شده که قراره  چند

 

 

تا دکتر با هم کمسیون داشته باشن تا ببینن آوا جون  به خاطر وجود این مشکل مادرزاد , احتیاجی

 

 

به عمل داره یا نه ؟

 

 

باز هم التماس دعا

 

 

 

 

پ . ن :

 

 

الان عصر روز یکشنبه است , همین الان خبر دار شدم که آوا جون داره مرخص میشه ,

 


 

 

از نظر کمسیون پزشکی خبری ندارم  که چی بوده   , 

 

 

 

 

ولی هر چی که هست انشاالله که خیر بوده  ,

 

 

 

انشاالله که دیگه هیچ مشکلی پیدا نکنه آوا جونم و دیگه نیازی نباشه که به بیمارستان برگرده  .

 

الهی آمین

 

 

 

دوستای عزیزم , ممنون بابت دعاهاتون و ابراز محبت هاتون.

 

 

 

باز هم التماس دعا

 

 

 

برای شفای همه کوچولوهای مریض توی بیمارستانها  ,

 

 

و اینکه آوا جونم دیگه نیازی به برگشت به بیمارستان پیدا نکنه .

 

 

 

 

 

 

پ . ن :

 

امروز   ,  دوشنبه   ,  18 آذر ماهه .

 

 

 

خیلی خوشحالم که آوا جونم سلامته و دیشب از بیمارستان مرخص شده  و احتیاجی به جراحی پیدا

 

نکرده و نظر کمسیون پزشکی هم بر این بوده که انشاالله اون حفره مادرزاد هم  , تا چند سال آینده

 

خودش بسته خواهد شد  ,  به امید خدا .

 

 

خدایا هزاران بار شکر .

 

 

 


خدایا

 

 

 کودکان کوچکی که روی تخت بیمارستانها هستن رو ,

 

 

خودت به بزرگی و لطف بیکرانت , شفای عاجل عنایت بفرما .

 

 

 

 

 

دوستای عزیزم  ,   بازم ممنون بابت دعاهاتون و ابراز محبت هاتون.

ماچماچماچماچ




[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 12:30 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
چشمهای معصوم و دستهای کوچک و قلبهای پاک

سلام دخمل کوچولوی نازنازی مامان و بابا

ماچماچماچ

 


دیگه داریم میریم توی هفته 34  لبخند

 

 

34 هفته انتظار شیرین  لبخند

 

 

یکی از بزرگترین آرزوهام  سلامتی تو  و  سالم  و سلامت  به دنیا اومدنته ,

 

این روزها فقط به همین فکر میکنم ,


به  لحظه  زایمانم  و  شنیدن  صدای گریه  تو  و  لحظه  دیدن  روی ماهت ,


و لحظه شنیدن خبر سلامتیت

ماچلبخندماچ

 

 

 

امروز اومدم  با  یه  پست  ,   پر از عکس  دوستای کوچولو موچولوت

 

کوچولوهای خوشگل و دوست داشتنی که پاک و معصوم هستن و زلال

لبخندلبخندلبخند

 

 

 

دوست داشتم  به نوعی پاکی  و معصومیت  و  مظلومیت بچه ها  و  زلال بودنشون  رو

 

 

با به نمایش گذاشتن عکسهای زیبا و دوست داشتنی خودشون نشون بدم ,

 

و

 

وقتی یادم افتاد که ماه محرمه ,

 


به یاد و نیت  شیرخواره پاک و معصوم و مظلوم کربلا ,


تصمیم گرفتم عکس دوستای کوچولوت رو با  لباس مقدس حضرت علی اصغر  به نمایش بزارم .

 

 

انشاالله که همگی شما عزیزای کوچولومون  تا همیشه پیرو راه سید الشهدا باشین .

 

 

 

امیدوارم همه ما بزرگترها  بتونیم  طوری زندگی کنیم که این معصومیت و پاکی رو درون بچه ها

 

نهادینه کنیم و طوری تربیت و هدایتشون کنیم یا بهتر بگم طوری باهاشون رفتار کنیم  که  این 

 

پاکی و  زلال بودن  رو تا همیشه  و تا به آخر عمرشون

 

به همراه داشته باشن.

 لبخند

 

------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

گاهی  توی این روزهای پاییزی و زیبا 

 

وقتی دل آسمون میگیره


و بعد هم باران رحمت خدا از آسمون میباره

 

با خودم فکر میکنم  , این برکت و رحمتی که از آسمون میاد

 

به حرمت کدامین ماست ؟

 

گاهی به این فکر میکنم که توی دنیای  پر از گناه ما آدمیان

 

توی دنیایی پر از کوتاهیهای ما که قرار بود اشرف مخلوقات باشیم

 

اما ............................. ؟

 

به حرمت کدام دست , کدام چشم , کدام نگاه , کدام قلب ,

 

درهای رحمت خدا هنوز هم به روی ما باز است ,

 

و اون لحظه  به یاد چشمهای پاک و قلبهای کوچک و دلهای زلالی می افتم که

 

توی عکسهای پایین به خوبی نمایانه .

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

وقتی سفیدی زیر گلو  ,  چشمهای زیبا و معصوم  و طرز نگاه این کوچولو رو دیدم

فقط این جمله به ذهنم رسید که


وای از دل رباب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

این هم عکس چند تا از دوستای وبلاگی فاطمه جونی

ماچماچماچ 

 

 

این عکس نیکا کوچولوی 4 ماهه

خیلی ناز شدی توی این عکس عزیزم

 

 

 

 

 

این عکس آوای خوشگل  1 سال و  3 ماهه

قربونت برم که اینقدر معصوم و مظلومانه است نگاهت

 

 

 

 

 

این عکس حلمای 7 ماهه

چه خوشگل میخندی شما خانوم کوچولو

 

 

 

 

 

این عکس آوای خوشگل 8 ماهه

چه خوش اخلاق و خوش خنده ای شما عزیزم

 

 

 

 

 

این عکس تبسم کوچولوی 3 ماهه

چه دختر مهربونی هستی شما عزیزم

 

 

 

 

 

 

این عکس آترین کوچولوی 5 ماهه

چقدر نازی شما خانوم کوچولو

 

 

 

 

 

اینم عکس فاطمه کوچولوی 3 ماهه

چه ماه شدی شما خانوم کوچولو

 

 

 

 

 

 

این عکس حنانه زهرای 8 ماهه

چه نگاه زیبا و مهربونی داری شما عزیزم

 

 

 

 

 

 

این دو تا عکس هم از محیا کوچولوی 10 ماهه

عزیزم خیلی خوشگلی شما

قربون زیارت رفتنت , زیارت قبول

 

 

 

 

 

 

این عکس هدیه خانوم 1 سال و 10 ماهه

خیلی خوشگلی شما دختر مهربون

 

 

 

 

 

این عکس سارینا کوجولوی 8 ماهه

چه دختر زیبا و مهربونی هستی شما

 

 

 

 

 

این عکس پارمیدای 10 ماهه

شما هم خیلی زیبا و مهربونی عزیزم

 

 

 

 

 

این عکس ماهان کوچولوی 11 ماهه

چه آروم و زیبا خوابیدی شما پسر کوچولو

 

 

 

 

 

این دو تا عکس هم  از بردیا کوچولوی 8 ماهه

از عکس نماز خوندنش خیلی خوشم اومد , اینجا گذاشتم

قبول باشه پسر کوچولو , التماس دعا

 

 

 

 

 

 

این هم عکس آرتین کوچولوی 1 سال و 8 ماهه

خیلی زیبا و روحانی شدی با این سربند پسر کوچولو

 

 

 

 

 

 

این  دو تا عکس هم از امیر رضای 1 سال و 2 ماهه

توی عکسی که داری سینه میزنی خیلی نازی

قبول باشه

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم عکس سقایی برسام کوچولو که الان 1 سال و 9 ماهشه

و این عکس پارسال محرمشه

چقدر سقایی بهت میاد پسر کوجولو

 

 

 

 

 

خدایا

 

به حرمت دستهای کوچک و پاک


به حرمت قلب و دل  کوچولوهای زلال و دوست داشتنی

 

به حرمت عزاداران کوچک علی اصغر

 

حاجات دوستان عزیزی که خالصانه به درگاهت  رو میارن

 

و حاجات مشروعی دارن رو برآورده به خیر کن  ,

 

دوستای گلی  که  فرزند  تو راهی  دارن  رو  فرزندانی  سالم  و صالح  ,  بهشون عنایت کن ,

 

دوستای گلی  که منتظرن  تا  یه  نی نی سالم  و  زیبا  بهشون  هدیه بدی ,


به حرمت عزاداران کوچک ابا عبدالله ,


عنایت ویژه بهشون بکن ,


تا سال بعد اونها هم به همراه کوچولوهاشون


توی مراسم عزاداری سیدالشهدا شرکت کنن.

 

 

خدایا


هر کسی  , هر مشکلی داره  ,

 

 

به حرمت  کودکان معصوم و پاک  ,  و به حرمت شش ماهه مظلوم کربلا ,

 

 

مشکلش رو  حل  و ختم به خیر کن .



[موضوع : عکس نینی های ناز و خوشگل]
[ شنبه 9 آذر 1392 ] [ 20:00 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
این روزهای من و فاطمه جونی

 

سلام دخملی عزیز و نازنین مامان و بابا

 

ماچماچماچ

 

 

پس کییییییییییی میای دختررررررررررررر ,  دل مارو که حسابی آب کردی تو نازنازی ماااااااااااااااا

 

بغلبغلبغل

 

 


عزیز دلم , دخمل خوشگلم ,  قبل از همه این رو بگم که این پست رو تقدیم میکنم به

 

زنداییییییییییییییییی جون مهربونننننننننننننننن

ماچماچماچ

 

 

باید بگم که زندایی  جون  شما  ,  از خواننده های پر و پا قرص وبلاگمونه لبخند ,  گرچه  به جز  یک  بار  ,   دیگه  برای ما  کامنت  نذاشته  و از این بابت حسابش رو خواهم رسید  . قهر

 


زندایی جون  عزیزمونننننننننننننن  این چند روزه هم که پست جدید نذاشتیم حسابی شاکی شده بازنده  و چون چند باری سر زده  و  دیده  که از  پست جدید  و خبرای  جدید  ,  هیچ خبری نیست نیشخند , حسابی حوصلش سر رفته چشم و چند روز پیش درخواست کرده که وبلاگ رو به زودی به روز کنیم و از خبرای جدید بنویسیم. مژه

 

 

چشمممممممممممممممم   زندایییییییییییییییی   جوووووووووووووووووووون مهربوننننننننننننننننننننننننن 

بغلماچبغل

 


اینم پست جدید  که یه دلیل مهمش علاوه بر نوشتن خاطرات این چند روزه  ,  برای تشکر از شماستماچ هم به خاطر اینکه به وبلاگ ما میای و جویای حالمونی ماچ و هم از بابت گیره های خوشگلی که برای فاطمه جونی خریدی عزیزمممممممممممممممم بغل.

 

 

فاطمه جونی , ببین زنداییت چی کار کرده براتتتتتتتتتتتتتتتتت مژه  .  چه گیره های نازی برات خریده ,

قلب ماچ چقدرم خوش سلیقه است این زندایی جونی . مژهماچ


فاطمه جون عزیزم ,  خوشگل مامان , چند روز پیش  زندایی جون زنگ زده بود که حالمون رو بپرسه و گفت که چرا پست جدیدی نذاشتم بازنده و مدام میره نگاه میکنه و میبینه که خبر جدیدی نیستمشغول تلفن ,   بعد  قرار شد که از اخبار این چند روزه بنویسم و بزارم توی وبلاگ . لبخند

 

 

همون موقع خبردار شدم که زندایی جون چند تا گیره سر خوشگل برات خریده , قرار شد که برام ایمیل کنه عکسش رو تا هم من ببینم ,  چون من مامانی عجولی هستم و کلا  صبر و تحمل ندارمخجالت ,  و هم اینکه عکسش رو بزارم توی این پست جدید ,  فرشته من هم امروز این کار رو کردم البته با کمی تاخیر خجالت


دختر نازنین من ,  این گیره ها رو زندایی جون از چابهار برات خریده قلب , آخه به خاطر کار دایی جون یک سالی میشه رفتن چابهار و قراره چند سالی رو اونجا بمونن خیال باطل , این عکسیه که از طریق ایمیل از چابهار رسیده . لبخند

 

 

 ببخش  که دیر گذاشتم زنداییییییییییی جون منتظر  خجالت  ,  آخه  هم میخواستم چند روزی از عاشورا فاصله بگیریم و بعد عکسش رو بزارم و هم اینکه میخواستم برم سونو و با خبر سونو بزارمش توی وبلاگ عزیزمممممممممم.

 

 

دست گلت درد نکنه زندایی جوووووووووووووووووووووووووون  مهربونننننننننننننننننننننننن

  و خوش سلیقه 

ماچماچماچ

 

 

 

عزیز دل مامان مبارکت باشه

 

 

خانوم کوچولوی من  ,  روز شنبه  ,  من دوباره رفتم دکتر برای چکاپ  لبخند ,   دوباره صدای قلبت رو که تاپ تاپ میکرد  شنیدم قلبقلبقلب ,  قربون قلب کوچولوت برم گل من که اینقدر تند تند میزنه  عزیز دلم.ماچماچماچ

 

 

دکتر گفت  که همه چی خوبه  و  رشدت هم خوب بوده عزیز دل من لبخند ,  مامانی هم خوب رشد کرده بود  نیشخند خنده  و یک کیلو هم دوباره اضافه کرده بود خجالت ,  از دست تو دختر که مامانی رو چاق کردی حسابی . ماچبغل


خانوم دکتر برای من سونوگرافی نوشت لبخند  و من هم از خدا خواسته استقبال کردم خجالت ,  چون خیلی این مدت نگرانت بودم و دلم میخواست دوباره سونو بده تا ببینم وضعیتت چطوره و حال و احوالت خوبه ؟ لبخند  داری چی کار میکنی اونجا  خانوم کوچولو ؟ ماچ  حسابی که منو لگد بارونم کردی نازنازی توی این مدت . فرشته

 


دیروز که دوشنبه بود با کلی استرس راهی سونوگرافی شدم مژه ,  طفلی بابایی هم دو روزه که سرما خورده و دیروز رو توی خونه استراحت میکرد و سر کار نرفته بود افسوس , البته مامانی از بابایی  مهربون  پرستاری میکنه  گلم  تا  زود زود  خوب  و سرحال بشه قلب , نگران نباشییییییی قلب , تعریف از خودم نباشه خجالت  من مامانی خوبی هستم و کلی سوپ و شلغم و آبمیوه برای بابایی جون درست کردم که نوش جان بکنه خجالت ,  خلاصه  بابایی  با همه سرماخوردگی  که  داشت  ولی  به خاطر  تو دخملی گل و نازش قلب  ,  با  اینکه حال نداشت ما رو برد سونوگرافی این  بابایی مهربون . ماچماچماچ

 

 

 کلی توی نوبت نشستم  ,  خوبه نوبت داشتم که یک ساعت منتظر شدم  لبخند , خلاصه رفتم داخل با کلی دلشوره . مژه


دلم میخواست من دستگاه سونو رو از دست دکتر بگیرم و زود شروع کنم و ببینم چه خبر؟ نیشخند

 

 

خانوم دکتر شروع کرد و اولش هیچی نگفت ,  من دوباره استرسم   به  همراه کنجکاویهام شروع شد  و همش از خانوم دکتر سوال کردم راجع به تو  خیال باطل 

, خانوم دکتر گفت :  مگه سونوی آنومالی توی هفته های 22  یا 23  ندادی ؟  گفتم چرا  لبخند  توی هفته 18 سونوی آنومالی دادم و توی هفته 23 هم  سه بعدی  ,  گفت خیلی خوبه لبخند ,  چون اندامها اون موقع مشخصتر هستن و بچه هر چی بزرگتر  بشه  اندامها  توی هم  فرو میرن  ولی  الان  هم  تا جایی که من  میبینم  و  میتونم بررسی کنم همه چی سر جاشه و خوبه  لبخند  ,  خلاصه خانوم دکتر با حوصله سوالاتم رو  جواب داد و بعد از کلی توضیح مژه ,  بالاخره آخرش گفت که وضعیتت خوبه تا اینجا  و  فعلا مشکلی نیست ماچ 

 

 

تا حدودی خیالم راحت شد  لبخند ,  البته فقط تا حدودی نیشخند ,  تا اینکه به دنیا نیای  و من از نزدیک نبینمت و از سلامتیت مطمئن نشم که خیالم راحت نمیشه  مژه  ,  من کلا مامانی مضطربیم  نیشخند ,  میدونم نیشخند ,  از این همیشه نگرانا هستم .خجالت

 

 

فاطمه جونی  من , بابایی از اینکه دیروز سونوگرافیت خوب بود خیلی خوشحال شد عزیزم لبخند و کلی ذوق کرد که تو حالت خوبه نازنازی مامان و بابا لبخند .  تازه برامون قاقا لی لی هم خرید بعد از سونوگرافی  نیشخندممنون بابایی مهربووووون و گللللل قلبماچ.

 

 

فدات بشم نازنینم ,  دوباره دیروز موقع  سونوگرافی  , صدای قلب کوچولوت رو شنیدم قلب .  راستی میدونی چند کیلو بودی  خانوم کوچولوی من ؟ فرشته


توی 31 هفته و 3 روز بودی با وزن 1780 گرم  ماچ  بغلماچ .  فداتتتتت بشم کوچولوی من قلب  خوب رشد کردیا دخمل بلا  ماچ.

 

 

-------------------------------------------------------------------------

 

 

راستی از روز عاشورا هم بگم که چه نذری پختیم دو تایی لبخند ,  اونم به صورت یه دفعه ای و اتفاقی لبخند .

 

 

من  و  شما  ,  دخمل عزیز دلم  ,  هوس شله زرد کرده بودیم این چند روزه توی  ایام عزاداری خجالت و کسی هم نبود برای ما شله زرد بیاره و یا بپزه افسوس  ,  خلاصه شب عاشورا از اونجایی که من دیگه نتونستم صبر کنم از بس شله زرد دلم میخواست خجالت  کمی برنج خیس کردم تا فرداش که روز عاشورا بود برای خودمون شله زرد بپزم لبخند و دو تایی یه دل سیر بخوریم خیال باطل  و البته یه کمی هم به بابایی گل و مهربون  بدیم خجالت قلب  البته از یه کمی , کمی بیشتر نیشخندخنده .

 

 

روز عاشورا ,  نزدیک ظهر  ,  برنج رو بار گذاشتم , از اونجا که مامانیت کلا  در ضمینه آش و سوپ دستش به کم  نمیره و هر چی  هم بخواد کم درست کنه  اما یه دیگ بزرگ میشه خجالت , این قضیه رو توی شله زرد هم اثبات کردم لبخند و برنج وقتی پخت کللللللللللللللیییییییییییییییییییی شد لبخند ,  دو بار قابلمش رو تعویض کردم نیشخند .

 

 

خلاصه دو تایی  حسابی مشغول شدیم به شله زرد درست کردن  تا ظهر عاشورا شد  ,  بابایی هم خونه نبود و رفته  بود  مراسم روز عاشورا و من و تو خونه تنها بودیم  .  آخرای پختش بود و داشتم زعفرون شله زرد  رو در انتها میریختم که یه دفعه متوجه نوشته هایی روی دیگ شله زرد شدم . چند جا نام حسین  افتاده بود . یه حال عجیبی بهم دست داد . نام حسین با عکس یه شمشیر دو شاخه کنارش . اشک توی چشمام جمع شده بود .  همون لحظه دعا و نذر کردم که فاطمه جونی من صحیح و سالم به دنیا بیاد , با دل خوش , کنار من و باباییش باشه , و سال بعد روز  عاشورا  شله زرد  نذری بپزم.

 

 

شله زرد که تموم شد چندین کاسه شد , منم دیدم که زیاده  و چون نام مبارک امام حسین رو هم روی شله زرد دیده بودم , گفتم شاید زیاد شدنش هم حکمتی داشته , بعد تصمیم گرفتم به عنوان نذری پخشش کنم بین همسایه ها , بعد دوتایی با هم رفتیم برای نذری پخش کردن که من خیلی دوست دارمممممممممم.

 

 

بابایی که از مراسم اومد براش تعریف کردم و اون هم خیلی خوشحال شد که  ما  یه  نذری کوچولو دادیم روز عاشورا.

 

 

اینم  شد  نذری من و دخملی  توی روز عاشورا  .

 

 

عزیز دلمممممممم انشاالله ,  سال بعد  ,  روز عاشورا ,  یه نذری خوب و حسابی میپزیم و اون روز  , تو , دخمل ناز من ,  سالم و سلامت ,  در کنار من و بابایی هستییییییییییییی انشاالله . ماچماچماچ

 

 

دختر گل من , فاطمه جونی من , خیلی منتظرتیم من و بابایی .

 

 ماچبغلماچ

 

بابایی که چند روز پیش میگفت چرا اینقدر دیر میگذره  ,  انگار ثانیه ثانیه  میره جلو این  لحظات ,

 

 

 

این دخملی کی میاد بغلش کنیم و ببینیمش آخه .

 

 

ای بابا هنوز دو ماه موندهههههههه

 بغلماچبغل

 



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ سه شنبه 28 آبان 1392 ] [ 15:13 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 8 9 صفحه بعد

کد بارش حباب