سیسمونی
X

دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

فاطمه جونم این وبلاگ رو من و بابایی تقدیم میکنیم به تو دخمل نازنین و دوست داشتنیمون که با اومدنت نور و آرامش و شادی بیشتری به خونمون هدیه کردی

تقدیم به دختر عزیز دردانه مان که تا بینهایت دوستش خواهیم داشت.

تقدیم به هدیه پاک و کوچک و آسمانیمان

 

 

 

چه زیباست لحظه های آمدنت را به انتظار نشستن ...............

 

 

 

چه دل انگیز است و چه شوقی دارد دیدن روی ماهت برای اولین بار ...............

 

 

 

و چه خاطره انگیز و شیرین است قدمهای کوچکت را در زندگیمان گذاشتن و لحظه لحظه گام برداشتنت به سوی سعادت و خوشبختی و هر چه که زیبایی هست دخترم ............

 

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ,

 

 

خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ,

 

 

خاطره هایی است از تو , از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده ,

 

 

با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود ,

 

 

تا روزی که  این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم ......

 

 

تا روزی که بدانی ,

 

دخترم , عزیز دلم , ما یعنی مامان زهرا و بابا محمد , همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم .....

 

 

" نوشته شده در تاریخ 23 / 5 / 1392 "



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ 17:44 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
بخش دوم سیسمونی های فاطمه جونی

سلام دخملی ناز و قشنگ مامان  , سلام کوچولوی دوست داشتنی و نازنازی من

 ماچماچماچ

 

 

عزیز دلم امروز اومدم اینجا با کلی عکس از اتاق و وسایلای قشنگت خوشگلم . بغل

 

 

بالاخره اتاقت رو برات چیییییییییییییدیممممممممممممممم عزیزم. بغلمژهبغل


هوراهوراهورا

 

 

نمیدونم اتاقت رو دوست داری یا نه ولی من امیدوارم که دوستش داشته باشی  بغل .  من و بابایی که با کلی عشق و علاقه این اتاق رو برات درست کردیم  قلب .  امیدوارم که دوستش داشته باشی نازنینم و مورد علاقت باشه  قلب  و  صحیح و سالم بیای پیشمون و از همه وسایلات استفاده کنی و ازشون لذت ببری که این آرزوی منه نازنینم . ماچماچماچ

 

 

فردای روز عید غدیر , صبح زود , مامان جون و خاله جون اومدن پیشمون  لبخند .  منم که اون چند روز حالم خیلی خوب نبود و فشارم بالا بود و سرگیجه و سردرد داشتم  و دل و کمرم هم به شدت درد میکرد چشم و اصلا نتونستم به مامان جون و خاله جون برسم و این , اونا بودن که به ما میرسیدن و کلی هم این چند روزه زحمت کشیدن و توی کارایی که داشتیم کلی کمک کردن ماچ.

 

 

مامان جون و خاله جون مهربون دست گلتون درد نکنه . میبوسمتوننننننننننننننن مهربونا . ماچماچ

 

 

خاله جون با اینکه کلی کار داشت ولی به خاطر چیدن اتاق تو اومده بود مژه ,  چون قول داده بود قبل از محرم و صفر بیاد و اتاقت رو برات مرتب کنه قلب , مامان جون هم کلی کمک کرد و کلی هم برات وسایل خریده بود که همه رو چیدیم توی اتاقت نازنینم بغل .

 

 

مرتب کردن اتاقت دو روز طول کشید  مژه  چون باید تخت و کمدت رو جا به جا میکردیم و یه جای خوب هم انتخاب میکردیم برای گذاشتنشون . لبخند


خلاصه با کمک مامان جون و خاله جون و با همکاری صمیمانه بابایی مهربون , اتاق فاطمه جونی مرتب شددددددددددددد . هوراهوراهورا

 

 

من که نتونستم  کمکی بکنم و بیشتر مهندس ناظر بودم  نیشخند  و همه کارها به دوش بقیه بود و فقط هر وقت میتونستم از درد دل و کمر ,  یه ناله ای میکردم و توجه همه جلب میشد نیشخندخنده .  این کاری بود که از دستم برمیومد دیگه عزیزم  نیشخندخنده.

 

 

از شوخی گذشته , آخه این چند وقته حال مامانی خیلی خوب نبوده کوچولوی من و همش فشارم بالا بوده و درد زیادی را تحمل میکردم چشم و به خاطر همین هم بیشتر استراحت میکردم و حتی به خاطر تو , اینجا هم خیلی کم اومدم و سر زدم عزیز دلم  وگرنه  من مامانی فعال و کوشایی هستم خجالت و اصلا هم اهل غر زدن و ناله کردن نیستم خجالت  , البته همه نگرانی من تو بودی و هستی گل من وگرنه این دردا که چیزی نیست و من به عشق تو تحمل میکنم قشنگم ماچبغل ,  فقط امیدوارم و از دوستای گلمون میخوام که برامون دعا کنن که یه وقت برای تو دختر نازنینم مشکلی پیش نیومده باشه  و هرگز هم پیش نیاد نازننیم. ماچبغلماچ

 

 

و اما یه شب دیگه هم با مامان جون و خاله جون و بابایی رفتیم بیرون که  برات  گهواره بخریم مژه  ولی اون چیزی که میخواستیم رو پیدا نکردیم و بعد تصمیم گرفتیم که گهواره میلاد  بخریم  و چون من وضعیت خوبی نداشتم که هر روز توی ماشین بشینم و برم بیرون  چشم ,  فردای اون شب بابایی رفت و خودش گهوارت رو خرید و آورد  مژه  , خیلی خوشگله و صورتی رنگه عزیزم بغل ,  هم خانگی و هم سفری و تاشو هستش مژه ,  انشاالله عید که بریم خونه مامان جون با خودم میبرمش که اونجا , راحت بخوابی توی گهواره خودت مامانی هوراهوراهوراعکسش رو برات گذاشتم دخمل کوچولوی من  ,  امیدوارم که به سلامتی بیایی و بخوابی توی گهوارت و من  آروم تابت بدم که بخوابی و خوابهای خوب خوب ببینی نازنینم. ماچماچماچ

 

 

 

خلاصه این چند روزه حسابی مشغول بودیم مژه و علاوه بر چیدن اتاقت , کلی کارای دیگه مثل تمیز کاری و خرید و آماده کردن یه سری سبزیجات و وسایلای مورد نیاز دیگه برای زمان زایمانم حسابی وقتمون رو پر کرده بود تعجب و مامان جون و خاله جون هم این چند روزه حسابی کمک کردن و زحمت کشیدن ماچ و سه شنبه شب هم رفتن تا اینکه زمان زایمانم انشاالله دوباره بیان پیشمون دختر نازنازی من . بغلماچبغل از زحمتایی که این مدت کشیدین ممنونم مامان و خواهر گلم .ماچ

 


بعد از رفتن مامان جون و خاله جون   , چهارشنبه شب , همراه بابایی که هر هفته چهارشنبه شبها  میره حرم  ,  سه تایی رفتیم حرم حضرت معصومه لبخند .  به خاطر شرایطی که این مدت داشتم چند وقتی بود که حرم نرفته بودم و اون شب چند ساعتی که حرم بودم خیلی بهم چسبید و خوش گذشت . تو هم حضرت رو زیارت کردی گل نازم و من دست زدم به ضریح و دستم رو گذاشتم روی تو دخمل کوچولوم که متبرک بشی . لبخند

 

 

همون شب که حرم رفتیم یه قطار کوچولو برات خریدم که از حروف اسمت تشکیل شده و گذاشتمش روی میز تختت عزیز دلم .  قربون حروفای اسمت بشم که همنام بی بی حضرت فاطمه معصومه و حضرت فاطمه زهراست گلم . بغلماچبغل

 

 

موقع برگشتن از حرم هم توی راه  ,  یه عروسک برات خریدم که صورتی رنگه ,  عکسش رو برات گذاشتم توی این پست , نازنین من . اینم جایزه حرم رفتن و صبور بودن دخملی دوست داشتنی و گل من . ماچماچماچ

 

 

جمعه شب هم رفتیم جمکران  و یک ساعتی اونجا بودیم . هوا خیلی خنک و خوب بود و بارون نم نم میومد , خیلی رویایی بود برام قلب من عاشق بارونم قلب ,  حیف که اینجا خیلی کم بارون میاد چشم. ولی این بار موقع برگشتن دیگه برای خودم جایزه گرفتم و خرید کردم . نیشخند

 

 

دیگه نوبتی هم که باشه نوبت مامانی بود عزیزکم نیشخند . این چند وقته فقط واسه تو خرید کردم وروجک من . ولی اون شب , یه بلوز شلوار و یه جفت دمپایی روفرشی هم برای خودم جایزه گرفتم که اینقدر مامانی خوبیم و تورو میبرم جمکران نیشخندخنده.  طفلی بابایی که این همه زحمت کشید و با مهربونی ما رو برد و اصلا جایزه نگرفت تعجب , یادم باشه یه جایزه براش بخرم به زودییییییی .قلبقلب

 

 

عزیز دل مامانی عکسای اتاقت رو برات میزارم توی این پست تا هم برات به یادگار بمونه و هم اینکه دوستای گلمون که همیشه جویای احوالمون هستن و همیشه سراغ عکسهای سیسمونیت رو میگیرن ببینن و امیدوارم که از دیدنش لذت ببرن . ماچماچماچ

 

 

من که عاشققققققققققق وسایلاتمممممممممممممم   ,   خودتو ببینم چی میشه دیگه.

 ماچماچماچ

 

 

 

 

این همون قطاریه که گفتم از حروف اسمت تشکیل شده ,  شیرین من .

کنار اون پاندا هم قاب عکسته که گذاشتم روی میز تختت که عکس نازت رو بزارم توش عزیز دلم , انشاالله

 

 

 

 

 

اینم , وان یکاد و آیت الکرسیه ,  که آویزون کردم بالا سر تختت  , نازنینم .

 

 

 

 

این هم یه نما از اتاقت که در حال چیده شدن بود .

 

 

 

 

 

اینم توی تختته عزیزم و اون هم یه آویز گردونه  , که  توش  پر از حیواناته و وقتی روشن میکنی  , میچرخه و موزیکاله .

 

 

 

 

 

این هم کمد لباساته  که روی اون ,  یه موتور شارژی قرار داره ,

و چند سال پیش که بابایی رفته بود قشم ,  خریده بود  برای کوچولوی نازنینش .

 

 

 

 

و این هم کمد اسباب بازیهاته عزیز دلم .

 

 

 

 

 

و این چند تا عکس هم داخل کمد لباساته که خاله جون چیده وعکس گرفته .

 

 

 

 

 

 

 

دوستای گلم برای دیدن بقیه عکسها بفرمایییییییییییییییییید ادامه مطلب .

 
  بغل  ماچ بغل


ادامه مطلب


[موضوع : سیسمونی ]
[ يکشنبه 12 آبان 1392 ] [ 14:17 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
بخشی از سیسمونی های فاطمه جونی

سلاممممممممممممممممممم دخملی خوشگلمممممممممممممممممم

ماچماچماچ

 

 

من اومدمممممممممممممممممم با یه عالمه خبر و عکسسسسسسسسس جدید

 

 

خوشمل و خوشمزه من

بغلبغلبغل

 

 

عزیز دلم یه چند روزی بود که خیلی کم  اینجا میومدم , فقط گاهی میومدم و کامنتای دوستای خوبمون که زحمت میکشیدن و جویای احوالمون بودن رو جواب میدادم لبخند و به یکی دو نفرشون هم سری میزدم لبخند و میرفتم .

 

 

میدونییییییییییییی که چرا ؟ چشمکچشمک

 

آخه از سه شنبه هفته پیش مهمون داشتیم و مامان جون و خاله جون اومده بودن پیشمون.

هوراهوراهورا


سه شنبه , صبح خیلی زود  , مامان جون و خاله جون با کلی خوراکیهای خوشمزه و یه عالمه کادو برای فاطمه جونی رسیدن خونه ما. بغلماچماچبغل

 

 

آخه مامان جون و خاله جون خیلیییییییییییییییییییی دوستت دارننننننننننننننننننن فاطمه جونییییییییییییییی . ماچماچماچ


مامان جون و خاله جون اومده بودن که برای ناناسی ما ,  یعنی  , شما خانوم کوچولو ,  برن خرید و هم اینکه به مامانی کمک کنن.


البته دیشب مامان جون و خاله جون رفتن خونشون گریه , چون دیگه نمیتونستن بیشتر از این بمونن  و کلی کار داشتن , ولی این چند روزی که  اینجا بودن خیلی زحمت کشیدن لبخند. توی کارای خونه کلی به من کمک کردن و کلی هم وقت گذاشتن و رفتن بازار برای خرید لباس و وسایل , برای تو نازنازی . لبخند


با اینکه مامان جون این چند روزی که اینجا بودن مریض شد ناراحت ولی با این حال کلی هم برات خرید کرد خوشگلممممممممممم . لبخند

 

خاله جون فقط از  بعضی از وسایلایی که برات خریدیم عکس گرفته قلب , آخه وقت نشد از همه چی عکس بگیره , ولی نگران نباش لبخند  , من و بابایی از بقیه وسایلات عکس میگیرم و برات یادگاری نگه میداریم.لبخند

 

 

البته امروز عکسایی که خاله جون برات گرفتن رو میزارم توی وبلاگت تشویق چون خیلی دوسشون دارم . خودم هم سعی میکنم از وسایلای دیگه تا جایی که بتونم عکس بگیرم و توی پستای بعدی برات بزارم تا وقتی که بتونم سیسمونیت رو تو یه فرصت مناسب بچینم. ماچ

 

 

آخه فعلا وقت نکردیم سیسمونیت رو بچینیم عزیزم , ولی دیگه تا ماه آینده , انشاالله اتاقت رو برات مرتب میکنم و کم و کسریهای اتاق و وسایلت که البته چیز زیادی هم نیست رو میگیرم و اگر خدا بخواد سیسمونیت رو میچینم  هورا و اون موقع کلی عکس مفصل از سیسمونیت میگیرم و توی وبلاگت میزارم ماچ ولی چون به دوستای خوبمون قول دادم که زود عکس سیسمونیت رو بزارم  بغل ,  همین عکسهایی هم که خاله جون از بعضی وسایلات انداخته رو میزارم که بدقوللللللللللللللل نشم.قلب

 

 

دوست داشتم عکس تخت و کمدت رو هم میزاشتم ولی فعلا ازشون عکس  نگرفتم نیشخند , عجب مامانی تنبلی نیشخند ,  به زودی از اونا هم عکس میگیرم و برات میزارم. مژه مژه


خاله جون قول داده برای چیدن سیسمونیت بیاد و کمک کنه ماچ. حالا ببینیم خدا چی میخواد. ماچ

 

 

مامان جون مهربون , خاله جون مهربون , بابایی مهربونم از همتون ممنوننننننننننننننننننن.

بغلماچماچماچبغل

 


خیال باطل اینممممممممممممممم عکسای لباسا و وسایلای خوشجل موشجل شما خیال باطل

 

 

 

 

این لباسای پنج تیکه رو , شب اولی که مامان جون و خاله جون اومده بودن رفتیم و برات خریدیم

خوشگل مامان و بابا

 ماچماچماچ

این  لباسات ,  صورتی راه راه هستن  ,  با گلای خوشگل کوچولو و یه خرگوش کوچولو که بهت چشمک میزنه .  خیلی خوشگل و نرم هستن , وقتی دیدمشون خیلی خوشم اومد , انگار بوی تورو میداد.


بغلبغلبغل

 

 

 

قربون لباسای خوشملتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

ماچماچماچ

 

 

 

این لباسای چند تیکه رو هم یه شب دیگه با مامان جون اینا رفتیم بیرون و من خیلی پسندیدم و

مامان جون هم زحمت خریییییییییییییییییییییییدش رو کشید.

 

 

 

چه خوردنی بشی با این لباسا

ماچخوشمزهخوشمزهماچ

 

به امید خدا توی بیمارستان احتمالا همین لباساتو تنت کنم که صورتی و خوشملن جیگر

 

 

 

این لباسای سه تیکه رو هم همون شب اولی که با هم برای خرید رفته بودیم , مامان جون و خاله جون برات خرییییییییییییییییییییدن . البته اینا سایزشون یک هست و یه کوچولو از اون صورتیا بزرگترن. فکر کنم اگه خدا بخواد عید تنت کنی.

بغلماچبغل

 

 

روی این لباسات عکس یه گربه ملوس و جغد و قورباغه و چند تا گله.

خیلی شیکو پیکی شما دخمل بلا.ماچماچماچ

 

 

 

 

دوست جونای خوبممممممممممم بقیه عکسا رو از ادامه مطلب همین پست دنبال کنید.

 

فرشته بفرمایییییییییییییییییییییییییییید فرشته

 


ادامه مطلب


[موضوع : سیسمونی ]
[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 20:30 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
صفحه قبل 1 صفحه بعد

کد بارش حباب