فاطمه دوست داشتنی مافاطمه دوست داشتنی ما، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

دخمل کوچولوی نماز خون من

1392/5/30 21:05
1,823 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخمل شیطون بلای من .

 

 

این روزا همش دارم به تو فکر میکنما عزیزم . دلم میخواد برات بهترین مادر باشم ,امیدوارم بتونم نازنینم . این روزا وقتی نزدیک نماز مغرب میشه حسابی شروع میکنی به تکون خوردن . تا نیم ساعتم بعد از اذان داری وول میخوری و به مامانی لگد میزنی وروجکم .

 

 

حتما که توام  خدارو شکر مثل این دخملایی که عکسشونو پایین گذاشتم نمازخونی اونم اول وقت . انشالله . مامانی و بابایی خیلی دوستت دارن و بی صبرانه منتظرتن تا سالم به دنیا اومدن و نفس کشیدناتو ببینن .

دوستت دارییییییییم نفسممممممممم

 

 

چه دختر خوشگل نماز خونی . فدای سجده کردنت با اون کنجکاویت

 

 

 

 

 

اینم یه دخمل نماز خون دیگه با این کنجکاوی زیبای بچگونش

 

 

راستی امروز توی یکی از سایتها داستان یا بهتر بگم خاطره ای خوندم راجع به نماز خوندن یه دختر یازده ساله و اهمیت دادن به خوندن نماز . برام جالب بود و آموزنده . توی ادامه مطلب این داستان رو میزارم امیدوارم هم دختر گلم بعد ها این مطلب رو بخونه و ازش استفاده کنه و هم دوستانی که اینجا سر میزنن ازش استفاده کنن.

ارزش خوندنش رو داره به نظر من

 

مثل این دختر بچه نماز میخوانیم؟

 

 

حاج آقا قرآئتی تعریف میکرد :

 

 

در ستاد اقامه نماز گفتیم , آقا زاده ها , دختر خانمها , شیرینترین نمازی که خواندید , برای ما بنویسید .

 

 

یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت , همه ما بهتمان زد . دختر یازده ساله , ما ریش سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت .

 

 

 

نوشت که ستاد اقامه نماز شیرینترین نمازی که خواندم این است که :


در اتوبوس داشتم میرفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب میکند . یادم آمد نمازم را نخواندم . به بابایم گفتم : نماز نخواندم . گفت : خوب باید بخوانی , اما حالا که اینجا توی جاده است و بیابان . گفتم : برویم به راننده بگوییم نگه دار . پدر گفت : راننده که به خاطر یه دختر بچه نگه نمیدارد. گفتم : التماسش میکنیم . گفت : نگه نمیدارد . گفتم : تو به او بگو . گفت : گفتم که نگه نمیدارد , بنشین . حالا بعدا قضا میکنی . 

 

 

دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش میکنم . پدر عصبانی شد اما دختر گفت : امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم.

 

 

میگفت ساکی داشتیم , زیپ ساک را باز کرد . یک شیشه آب در آورد . زیر صندلی اتوبوس هم یک سطل بود . آن سطل را هم آورد بیرون . دست کوچولو , شیشه کوچولو , سطل کوچولو .

 

 

شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت .  قرآن یک آیه دارد میگوید : کسانی که برای خدا حرکت کنند مهر آنها  را در دلها میگذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشند , نخواسته باشند خودنمایی کند , شیرین کاری کنند , واقعا دلشان برای نماز بسوزد , پز نمیخواهند بدهند.

 

 

سوره مریم آیه 96 : یعنی کسی که ایمان دارد و کارهایش هم صالح و شایسته است , مودتش را در دلها میگذاریم.

 

 

شاگرد شوفر نگاه کرد و دید که دختر بچه وسط اتوبوس نشسته و دارد وضو میگیرد , پرسید : دختر چه میکنی ؟ گفت : آقا من وضو میگیرم ولی سعی میکنم آب به کف اتوبوس نچکد. بعدش هم میخواهم روی صندلی نشسته نماز بخوانم .

 

 

شاگرد شوفر یک کمی نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت ؟ عباس آقا , ببین این دختر بچه دارد وضو میگیرد .

 

 

راننده هم همینطور که جاده رو میدید در آینه هم دختر را دید . مدام جاده را میدید و آینه را میدید . مهر دختر در دل راننده هم نشست .

 

 

راننده گفت: دختر عزیزم میخواهی نماز بخوانی ؟ صبر کن من می ایستم . ماشین را کشید کنار جاده و گفت : نمازت را بخوان دخترم , آفرین .

 

 

چه شوفرهای خوبی داریم , البته شوفر بد هم  داریم که هر چه میگویی وایستا گوش نمیدهد. برای یک سیخ کباب می ایستد ولی برای نماز نمی ایستد . در هر قشری همه رقم آدمی هست .

 

 

دختر میگفت : وقتی اتوبوس ایستاد من پیاده شدم و شروع کردم به نماز خواندن. یک مرتبه اتوبوسیها نگاه کردند .یکی گفت : من هم نماز نخواندم . دیگری گفت : من هم نخواندم .  شخص دیگری گفت : ببینید چه دختر با همتی است , چه غیرتی , چه همتی , چه اراده ای ,  آفرین , همین دختر روز قیامت حجت است. خواهند گفت : این دختر اراده کرد ماشین ایستاد.

 

 

یکی یکی آنهایی هم که نماز نخوانده بودند ایستادند به نماز . دختر میگفت : یک مرتبه دیدم پشت سرم یک عده دارند نماز میخوانند .

 

 

میگفت : شیرینترین نماز من این بود که دیدم لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. من , بچه یازده ساله هم میتوانم در فضای خودم امام باشم .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

طیبه کرانی
29 آبان 92 20:52
سلام وبلاگتون رو اتفاقی دیدم , واقعا مطلب جالبی بود . خداوند شما و خانوادتون رو حفظ کنه . التماس دعا.
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام عزیزم ممنون که به وبلاگمون اومدی و وقت برای خوندنش گذاشتی خانومی. بازم پیش ما بیا. آدرسی در مورد وبلاگت نذاشتی که منم به شما سر بزنم , این بار اومدی آدرس بزار عزیزم. ممنونم خانومی . محتاجیم به دعا .