فاطمه دوست داشتنی مافاطمه دوست داشتنی ما، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

تکون خوردنا و لگد زدنای دخمل بلا

1392/5/28 14:30
1,214 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخمل بابا , عزیز دلم , شیطون بلا ماچبغل

 

این روزا خیلی خیلی شیطون شدیا عزیزکم . اونقدر تکون میخوری و  ورجه وورجه میکنی که نگو . یه وقتایی شبا نمیزاری بخوابما نازنازکم . خنده  قربون تکون خوردنات برم که من عاشقشونم قلب 


اگه توی طول روز یکم تکون نخوری حوصلم سر میره عروسک من , باورت میشه ؟ بغل آخه خیلی انتظار کشیدم تا تکونات شروع بشه .


البته همه میگفتن دختر تنبله دیر تکون میخوره  اما  تو  دختر  زرنگ مامانی هستی و زیاد مامانیو منتظر نذاشتی و زود تکون خوردی .


حالا هم هر روز تکون میخوری اونم زیاد , یه وقتایی یه لگدایی میزنی که نگو  تشویقخنده , من عاشق لگد زدناتم شیطون بلا . چی کار میکنی اون تو وروجک خوشگلم مژه


میدونی اولین بار کی تکون خوردی ؟ ماه رمضون امسال بود و من نشسته بودم توی خونه و نزدیک افطار بود . فکر کنم تازه 15 هفتم تموم شده بود .همش منتظر بودم تکون بخوری ولی خبری نبود , تازه من نمیدونستم دخملی یا پسلی . لبخند

 

 

بابایی پیش من بود . بهش گفتم ای بابا به این نینیت بگو یه تکونی چیزی بخوره دیگه ,  پس چرا این تکون نمیخوره . چشم بابایی هم گفت بابا هنوز زوده تو چقدر عجله داریا . تکونم میخوره عجله نکن. بعد رو به تو گفت : عزیزم تکون بخور مامانی خوشحال بشه دیگه . خیالش راحت بشه.

 

 

بعدش  بابایی رفت بیرون تا برای من و تو زولبیا بامیه بخره ,  آخه  ما دو تا امسال خیلی زولبیا بامیه دوست داشتیم .هر چی بابایی میخرید ما تندی میخوردیم . فرشته


من شروع کردم قرآن خوندن و دستمو گذاشتم روی شکمم . بعد از قرآن , همین که آیت الکرسی رو خوندم و چند تا صلوات فرستادم یه دفعه تکون خوردی . تعجب من همینطور مات و مبهوت موندم . تعجبیعنی واقعا خودت بودیییییییییی؟  دوباره صلوات فرستادمو دست گذاشتم روی شکمم دوباره تکون خوردی . هورا واییییییییییییییییییی خود خود خودتتتتتتتتت بودی .  هورا خیلی خوشحال شدم  . یه ذوقی کردم که نگو . از خوشحالی داشتم بال در میآوردم . فرشته

 

لحظه شماری میکردم بابایی بیاد بهش بگم تکون خوردی . وقتی اومد گفتم نینیمون به حرف تو بیشتر گوش میده , معلومه خیلی باباییه از الان قربونش برم . ماچ بالاخره تکون خورد . و بعد ماجرارو تعریف کردم واسه بابایی.

 

 

اونم خوشحال شد و کلی ذوق کرد و گفت بچمون معلوم میشه خیلی قرآن دوست داره پس بیشتر براش قرآن بخون . قلب


خلاصه این شد که تکون خوردی برای اولین بار. ماچ بعد از اون یه هفته ای طول کشید و وقتی رفتم توی 17 هفته دیگه تکونات بیشتر شد و کاملا حس میکردم .

 

 

الان که  آخرای  18 هفته هستم حسابی شیطون شدیا  , بغل از صبح تا شب وول میخوری  دخمل بلااااااا , عزیز دل مامان و بابا ماچماچماچ


همین الان که دارم این خاطراتو برات مینویسم حسابی داری  لگد بارونم میکنی و تکون میخوری فدات بشم الهی . کی میشه روی ماهت رو ببییییییننننیییییییییم آخه من و بابایی

 

البته یه چیزیم بگما بابایی میگه من دخملم خیلی خیلی مودبه , لگد که به مامانیش نمیزنه , داره تلنگر میزنهههههههه

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مریم
28 مرداد 92 16:44
ساعت دیواری پرنده خشمگین دختر از لینک زیر این ساعت زیبا را خریداری کنید: http://bziran.com/detail.php?id=12&vendors=21310244&AdsID=53277&theme=0
مامان آدرینا
29 مرداد 92 16:54
سلام تجربه شیرینی
اینکه یکی تو وجودته و از خودته ومال خودته و حالا داره تکون میخوره و حسش میکنی پس تا میتونی از این لحظه های قشنگ لذت ببر


ممنون به وبلاگمون سر زدی عزیزم.خیلی خوشحال شدم. واقعا همینطوره که میگی. باید قدر این لحظات رو دونست .
مامان ثریا
29 مرداد 92 22:49
سلام عزیزم مرسی اومدی پیش ما... پس شمام منتطر دخملی هستی ... ایشالا به سلامتی ...
اره منم به اون دوستم گفتم تو دوتا کامنت براش کلی از خوبی هاش گفتم و سعی کردم توجیهش کنم که چقدر حس خوبیه و زندگی ادم چقدر عوض میشه ...
واقعا مادر شدن عالیهههههههههههه


ممنون که به وبلاگ ما سر زدی. خیلی خوشحال شدم از اینکه نظر گذاشتی . بازم منتظرت هستم.
بهارنارنج و یاس رازقی
29 مرداد 92 23:16
ممنون که برام وقت گذاشتی و هم تو وبلاگ بنیتا و هم خودم از این دغدغه ام گفتی. خب آره شما درست میگی. تا تجربه نکنم نمیتونم بفهمم این حس که اینهمه همه عاشقش هستند چیه. ولی یه دلیل دیگه هم برای علاقه نداشتنم به بچه هست. اینکه وقتی زحمت ها و دردسرهای بچه رو میبینم فکر میکنم اگر یه روز بچه دار شم اینهمه آرامش و آزادی زندگیم ازم گرفته میشه. خیلی ها میگن در عوض حس خوب مادر بودن اضافه میشه. اما من بازم فکر میکنم این آرامش فعلی رو به هرچیزی ترجیح میدم...





اخی عزیزم دلم قنج رفت اینهمه قربون صدقه اش رفتی. میگن دختر با خودش برکت میاره. راستش برا منم ثابت شده. منتظر برکت این فرشته ی آسمونی باشید

ممنون که به وبلاگ ما سر زدی عزیزم . امیدوارم روزی که آمادگیش رو پیدا کردی و فکر کردی وقتشه این حس مادری رو تجربه کنی و ازش لذت ببری . برات آرزوی روزگار خوشی رو دارم.
مامان برنا
30 مرداد 92 18:40
منم باردارم دوستم هفته 22 تبریک میگم


سلام
از اینکه به وبلاگمون سر زدی ممنون .منم به شما تبریک میگم بابت بارداریتون.انشالله یه نینی سالم و خوشگل خدا بهتون بده
مامان ستاره
22 دی 92 1:34
برو خصوصی