حال و هوای این روزهای ما و دختر 21 ماهه مامان

دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

فاطمه جونم این وبلاگ رو من و بابایی تقدیم میکنیم به تو دخمل نازنین و دوست داشتنیمون که با اومدنت نور و آرامش و شادی بیشتری به خونمون هدیه کردی

تقدیم به دختر عزیز دردانه مان که تا بینهایت دوستش خواهیم داشت.

تقدیم به هدیه پاک و کوچک و آسمانیمان

 

 

 

چه زیباست لحظه های آمدنت را به انتظار نشستن ...............

 

 

 

چه دل انگیز است و چه شوقی دارد دیدن روی ماهت برای اولین بار ...............

 

 

 

و چه خاطره انگیز و شیرین است قدمهای کوچکت را در زندگیمان گذاشتن و لحظه لحظه گام برداشتنت به سوی سعادت و خوشبختی و هر چه که زیبایی هست دخترم ............

 

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ,

 

 

خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ,

 

 

خاطره هایی است از تو , از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده ,

 

 

با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود ,

 

 

تا روزی که  این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم ......

 

 

تا روزی که بدانی ,

 

دخترم , عزیز دلم , ما یعنی مامان زهرا و بابا محمد , همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم .....

 

 

" نوشته شده در تاریخ 23 / 5 / 1392 "



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ 17:44 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
حال و هوای این روزهای ما و دختر 21 ماهه مامان

 

 

 

سلااااااااااامممممم جیگگگگگگگگر کوچولوی خوشگل و شیرین و نازنازی مامان و بابا

 

 

 

 

 

و

 

 

 

سلاااااااااااااااااااامممممممممممم دوستای گل و مهربون و باوفای خودممممممممممم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها , من و بابایی مهربون و خوش قلب دخمل بلا , و دختر یکی یه دونه و عزیز دردنمون , به لطف خدای مهربون , روزهای خوب , بهتر و آرومتری رو نسبت به این دو سال اخیر , در حال سپری کردن هستیم .... و بابت نعمت بی نظیر آرامش و سلامتی , خدا رو از صمیم دلم شکر میکنم , و آرزوی سلامتی و آرامش تک تکتون رو دارم دوستای گلممممممممممممممم ...

 

 

 

طی این دو سال گذشته , با اومدن فاطمه جونی نازنین و عزیز دلم توی جمع دو نفرمون , که تقریبا همزمان با خرید آپارتمانمون هم بود , روزهای پر از فراز و نشیب زیادی رو گذروندیم , و مثل خیلی ها مشکلات زیادی رو هم از سر گذروندیم , اما خدای مهربونمون که  همیشه و همیشه هوای تک تکمون رو داشته و داره , و حواسش به همه چیز هست , هرگز ما رو تنها نگذاشت و دستمون رو گرفت و هوامون رو داشت , تا بتونیم با آرامش و عشق به همدیگه , زندگی سه نفرمون رو ادامه بدیم  .......

 

 

 

خدایا لحظه ای ما رو به حال خودمون وامگذار , و ما رو جز به خودت , به احدی محتاج مگردان ...

 

 

 

 

از اونجایی که دختر خوشگل و نازم , 6 ماه اول رو , کولیک خیلی شدیدی داشت , و من هم دست تنهایی , شب و روز , فقط و فقط مشغول مراقبت از نازدونه خودم بودم , و بابایی خوب فاطمه جونی هم , مشغله های فکری و کاری خاص خودش رو داشت , ولی حتی با وجود اینکه همسر مهربون و عزیزم تا جایی که میتونست حسسسسسسابی هم کمک میکرد برای نگهداری از فندق کوچولوش , اما واقعا با اون اوضاع و احوال , خیلی فرصتی برای رسیدن به کارهای مورد علاقه خودم نداشتم و در واقع اصلا خیلی اوقات فراغتی برام باقی نمیماند ....

 

ساعاتی هم که جیگگگگگگگگگگگر کوچولوی خوشگلم خواب بود , باید به کارهای عقب افتاده خونه و این قبیل چیزها رسیدگی میکردم .....

 

 

 

 

این روند حتی تا این اواخر هم ادامه داشت ... با اینکه بعد از 6 ماهگی , فاطمه جونی قشنگمممممم , کولیکش خیلی بهتر و آرومتر شده بود , ولی فاطمه جونی قشنگ مامان و بابا , به خاطر مراقبتهای شبانه روزی من بابت همون مشکل دل دردی که اشاره کردم , خیلی خیلی به من وابسته شده بود , و روزها که با هم تنها بودیم , اصلا اجازه انجام هیچ کاری رو به من نمیداد ... و حتی کارهای خونه رو هم به سختی باید انجام میدادم ...

 

 

 

 

جیگگگگگگگگگگر کوچولوی مامان که فقط دوست داشت یا توی بغلم باشه , و یا باهاش بازی کنم , و خلاصه اینکه همه توجهم معطوف به وروجک خانوم باشه دیگه ...

 

با اینکه فاطمه عسسسسسلی مامان , خیلی آزار و اذیت زیادی برای من نداشته و نداره , و در کل خیلی بچه حرف گوش کن , تمیز و مرتب و آرومی هست , اما همین موضوع وابستگی بیش ار اندازش به من , و اینکه از تنهایی هم هرگز خوشش نمیومده و نمیاد و زود حوصلش سر میره , برای ما کلللللللی دردسر ساز شده بود , و واقعا هم سپری کردن روزهایی که , باید تمام لحظه به لحظش , فقط و فقط پاسخ دادن به نیازهای یه کوچولوی بیش از اندازه وابسته به مامانی و شیر دادن بهش باشه , خیلی سخت بود ....

 

 

اما خوب واقعا مادری کردن , به این آسونیها هرگز نبوده و نیست , و من هم در تمامی لحظات , همیشه از خدای خوبمون ,  صبر زیاد , و آرامش و توان بیشتری رو طلب میکردم و میکنم .....

 

 

 

 

خدارو هزاران بار شکر که بعد از یک ساله شدن گل خوشبوی مامان و بابا , این روند , کم کم , بهتر و بهتر شد , و از میزان وابستگی دخترم به من کاسته شد و گریه های روزانه هم به حداقل رسید , و بعد از اینکه فاطمه جونی صبور و دوست داشتنی ما , از شیر مادر هم جدا شد ,  دیگه اوضاع خیلی خیلی بهتر و آرومتر شد ...

 

 

 

 

و حالا این دختر زیبا و دوست داشتنی و تو دل بروی مامان و باباست که در آستانه 22 ماهگی قرار گرفته و به اقسام گوناگون , برای من و باباییش دلبری میکنه ... کلمات خیلی زیادی رو یاد گرفته , که با به کار بردنشون ما رو کلللللللی ذوق زده میکنه ...

 

 

کارهای شیطنت آمیزی انجام میده و با شیرین کاریهای با نمکش , خنده رو روی لبهای ما مینشونه ...  با هر روشی که شده , توسط کلماتی که بلده , منظورش رو به ما میرسونه و ما رو کللللللی شگفت زده میکنه با شیطنهای خاص خودش ....

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها , ماه شب چهارده مامان و بابا , طی روز خیلی راحتتر از قبل , مشغول بازی با اسباب بازیهای مختلفش و یا تماشای تلویزیون میشه ...

 

بعضی از برنامه های شبکه پویا رو خیلی علاقه داره و حسسسسابی با تماشای برنامه " نقاشی نقاشی " و یا کارتونهایی مثل " مینا و دوستان " , و یا  " تام و جری " سرگرم میشه , و این برای من فرصتیه تا با خیال راحتتری , و آسوده تر از قبل به کارهای خودم برسمممممممممممممم  ...

 

 

 

با فیل کوچولوی قشنگش و یا با عروسکی که عسل یا به زبون خودش " عژل "  یا " عشل " خطابش میکنه , و یا کتابها و مدادرنگیهایی که داره , خیلی بیشتر از قبل مشغول میشه ...

 

خوابش خیلی منظم تر از گذشته شده , و همه اینها باعث شده تا بتونم روی زندگی و کارهای مورد علاقه خودم برنامه ریزی بهتر و دقیق تری داشته باشم و توانایی تنظیم وقتم رو تا حدود زیادی در اختیار داشته باشم .....

 

 

 

 

همین مساله هم باعث شده که آرامش بیشتری رو درونم حس کنم , و با پرداختن به کارهایی که دوست دارم و داشتن ساعاتی وقت آزاد و اختصاصی برای خودم , خوشحالتر و آرومتر از قبل باشم و اینجوری فکر و ذهنم هم میتونه تا حدود زیادی استراحت کنه و آماده تر باشه برای رسیدگی به فندق کوچولوی نازنینمون ...

 

 

و همین موضوع برای بابایی گل دخمل بلا هم صادقه و خدارو شکر که این آرامش و سکون , روی همسر خوب و مهربونم هم تاثیرات مثبت زیادی داشته و من بابت این حس و حال , خیلی خیلی خوشحال و شاکرم ......

 

 

 

 

 

 

 

 

این عروسکی که دست دخمل بلای خوشگل ماست , همون " عژل " یا  " عشل " خانومه که گفتم ,

 

چند وقت پیش یه کتابی برای دختر قشنگم خریدم به نام " عسل مامان " ,

 

عکس دختر کوچولوی روی کتاب رو نشون فاطمه جون باهوشم دادم و گفتم : این عسله ,

 

دخملی هم از اونجا , این اسم رو یاد گرفته و به عروسکش میگه عسل ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه مدتی هم هست که این عروسک رو خیییییییییلی بهش علاقه پیدا کرده ,

 

میخواد بخوابه , با عسل میخوابه ...

 

میخواد سوار فیلش بشه , با عسل خانوم سوار میشه ...

 

 

غذا هم که میخواد بخوره , با عسل خانوم در بغل , میخاد بخوره وروجک خانوم ....

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا , به داده و نداده ات شکر که داده ات سرار رحمت و نداده ات سراسر حکمت است ...

 

خدایا , بابت تمام نعمتهایی که به ما دادی , سلامتی جسم و روح و روانمون , ازت ممنونیمممممممممممممم ...

 

خدایا ممنونتممممممممممم , بابت رد پاهای زیادی که در زندگی من به جا گذاشته و میزاری , که همیشه و همیشه به یاد داشته باشم و در خاطرم بمونه که در تمامی ثانیه به ثانیه های عمرمون کنارمونی , و در تک تک لحظات سخت و آسون زندگیمون هوامون رو داشته و داری ......

 

خدا جونمممممممممم عاشقتمممممممممممم ... عزیزانم رو به خودت میسپارم , مراقبشون باش همه جوره ....

 

 

 

 

 

 

 

.... این عکس سلفی دخمل عسسسسلی مامانه , که با دوست گلش " هستی جون " گرفتن ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حدود یک هفته بعد از 21 ماهه شدن نازدونه خانوم خوششششگلم , ما وارد روزهای ابتدایی ماه محرم شدیم و دومین محرم فاطمه جون ناز و گلم, بعد از 21 ماهه شدنش قرار داشت ...

 

و همین شد که  روزهای آغازین بیست و دومین ماه از زندگی زیبای دختر گل و قشنگم , با عطر و یاد و نام امام حسین علیه السلام و اهل بیت و یاران وفادارشون , عجین شد ...

 

 

طبق معمول هر شب , فاطمه کوچولوی قشنگ ما , با بابایی گل و مهربونش به هیاتهای عزاداری میرفت و حسسسسسسسابی هم سینه زدن یاد گرفته فاطمه جونی نازنازیمون , و نام " حسین " رو هم توی این مدت به خوبی میتونه ادا بکنه خوشگل خانوم مامانی و بابایی ...

 

 

 

 

 

 

 

... عکسهایی از دومین محرم فاطمه جانم  ...

 

 

 

 

 

 

 

بابایی این روزها بهت یاد داده که به ترتیب این نام ها رو به زبون بیاری : الله , محمد , علی , فاطمه , حسن , حسین , مهدی ...

 

و تو به زبون خودت میگی : " ایاه , معمد , عیی , به فاطمه که میرسی , با انگشت اشاره نااااااازت , خودت رو نشون میدی و هیچچچچی نمیگی و این خیلی برای ما بامزه و جالبه شیرینمممممممممممم ....

عسن یا گاهی هم عزن , اوسین ,  و در نهایت هم مح " ......

 

 

 

به دوست کوچولوت , محمد مهدی هم , گاهی فقط " معمد " و گاهی هم " معمد نی " میگی عزیزکمممممممممممممممممم ...

 

 

 

 

 

بعد از ظهر روز عاشورای امسال هم , با عمه جونیهای مهربون و گلت , که خیلی خیلی دوستت دارن و کلللللللللی بهت لطف و محبت دارن , رفتی حرم برای دیدن دسته های عزاداری ...خیلی دختر گل و خانومی بودی طبق معمول عزیز دلممممممممم , و اصلا بهانه گیری نکرده بودی گل خوشبوی مامان و بابا ....

 

 

 

 

 

 

 

 

.. نمایی از دومین محرم فاطمه جانم ... ماه سرخ , ماه خون و قیام , محرم 94

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

... گوشه ای از عزاداری مردم قم برای سالار شهیدان , در دسته های مختلف ....

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
عزاداریهای همگی شما قبول درگاه حق انشاالله ....
 
 
التمااااااااااااااااااس دعا از تک تک شما خوبان ...
 
 
 
 
 
 

niniweblog.com

 
 
 
 
 
 
 
 
و اممممممممممما کلماتی که در 21 ماهگی اونها رو یاد گرفتی و به کار میبری :
 
 
 
 
به بالش  میگی : " باشی " ....
 
 
به ماست میگی : " ماشت " ....
 
 
به موز میگی : " موژ " و گاهی هم " موژی " ...
 
 
به بشین میگی : " عشین " و گاهی هم " عسین " ....
 
 
به گوشی میگی : " اوشی " و  گاهی هم " ایشی " ...
 
 
به سوپ میگی : " سو " .... و عاشق سوپهایی هستی که میپزم ...
 
 
به آینه میگی : " آینی " ....
 
 
به مامان جون میگی : " مامان ژون " ...
 
 
به ماشین میگی : " ماشی " ...
 
 
به بگیر میگی : " عدی " یا " عسی " ...
 
به غذا هم میگی : " عژا " ...
 
به ماهی جدیدن میگی : " مانی " ...
 
 
صدای گاو رو هم یاد گرفتی و وقتی میپرسیم میگی : " مااااااا , مااااااا " ...
 
 
تلفظ " این چیه " رو هم یاد گرفتی و میگی : " این سیه " ؟؟؟ ...
 
 
 
 
 
 
 
شمارش 1 تا 10 , رو خیلی دوست داری , ولی بیشتر همخوانی میکنی تا اینکه بخوای خودت بشماری , و خودت بیشتر از بقیه , شماره 2 , 9 , و 10 رو خیلی خوب بلدی , ولی 4 , 5 , 6 , 7 رو هم با همخوانی میگی یه جورایی ...
 
 
 
 
 
 
جالبه که وقتی میخوای برای من حرف بزنی و کللللللللی جملات در هم بر هم , به زبون خودت واسم تعریف کنی , باید بریم بشنیم روی سرامیک و بلندی جلوی آشپزخونه , و شما هم حتما باید ستاره یکی از اسباب بازیهای مورد علاقت رو دستت بگیری و شروع کنی به شیرین زبونی کردن برای مامانی , من هم به هیچ عنوانی حق ندارم از اونجا برم اون طرفترها , چون با دستت جای من رو نشونم میدی و میگی : " عشین , عشین " ......
 
 
 
 
 
 
تازه اینکه موبایل هم دست بگیریم , میزنی روی زمین و میگی : " عشین عشین " , و این یعنی اینکه گوشی رو بزار زمین منم ببینم ....
 
 
 
اینههههههههه بچه های دهه نود که میگن .......
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
ای به قربون خنده ها و لوس شدنهای مخملیت برمممممممم من نازدونه خوششششگلم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
.... زیباتر از زیباترین , قشنگی زندگی ما و گرمابخش خانه عشق مایی عروسکممممممم ....
 
 
 
...  طرح زیبای تو بر جان و دلم حک شده مادر  ...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دوستای گل و مهربونم , توی این پست میخواستم آدرس پیج اینستاگرامم رو براتون بزارم , تا از دوستای خوب و باوفا و نازنینم که در اینستاگرام هستن , و دوست دارن به پیج من هم سری بزنن , این کار رو بتونن انجام بدن ...
 
 
 
البته پیج من در اینستاگرام , شخصی و مربوط به دلنوشته ها و یا مشغله های ذهنی و دلی من هستش , و ربط زیادی به نی نی وبلاگ نداره , اما شاید بعضی از دوستانم دوست داشته باشن اونجا هم , با همدیگه ارتباط کلامی و یا تبادل نظری داشته باشیم ....
 
 
 
 
ولی به دلیل اینکه من پیجهایی که برام ناشناس هستن رو فالو نمیکنم , از گذاشتن آدرس ایستاگرامم در اینجا خودداری میکنم , امممممممماااااااا از دوستای نازنینم میخوام که در صورت تمایلشون برای ارتباط در اینستاگرام , به صورت خصوصی برام آدرس پیجشون رو بزارن , تا من هم بتونم بشناسمشون و آدرس پیجم رو خدمتشون بدم ...
 
 
 
 
 
باز هم از تک تک شما عزیزای دلم , و دوستای خوب و مهربونمممممممم , که نوشته های من رو با کم و زیادش میخونین و لطف و محبت دارین نسبت به ما , تشکککککککککککر ویژه دارم خوبان ...
 
 
 
 
 
 
 


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ چهارشنبه 13 آبان 1394 ] [ 1:0 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]

کد بارش حباب