دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

فاطمه جونم این وبلاگ رو من و بابایی تقدیم میکنیم به تو دخمل نازنین و دوست داشتنیمون که با اومدنت نور و آرامش و شادی بیشتری به خونمون هدیه کردی

حال و هوای این روزهای ما و دختر 21 ماهه مامان

1394/8/13 1:0
1,306 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

سلااااااااااامممممم جیگگگگگگگگر کوچولوی خوشگل و شیرین و نازنازی مامان و بابا

 

 

 

 

 

و

 

 

 

سلاااااااااااااااااااامممممممممممم دوستای گل و مهربون و باوفای خودممممممممممم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها , من و بابایی مهربون و خوش قلب دخمل بلا , و دختر یکی یه دونه و عزیز دردنمون , به لطف خدای مهربون , روزهای خوب , بهتر و آرومتری رو نسبت به این دو سال اخیر , در حال سپری کردن هستیم .... و بابت نعمت بی نظیر آرامش و سلامتی , خدا رو از صمیم دلم شکر میکنم , و آرزوی سلامتی و آرامش تک تکتون رو دارم دوستای گلممممممممممممممم ...

 

 

 

طی این دو سال گذشته , با اومدن فاطمه جونی نازنین و عزیز دلم توی جمع دو نفرمون , که تقریبا همزمان با خرید آپارتمانمون هم بود , روزهای پر از فراز و نشیب زیادی رو گذروندیم , و مثل خیلی ها مشکلات زیادی رو هم از سر گذروندیم , اما خدای مهربونمون که  همیشه و همیشه هوای تک تکمون رو داشته و داره , و حواسش به همه چیز هست , هرگز ما رو تنها نگذاشت و دستمون رو گرفت و هوامون رو داشت , تا بتونیم با آرامش و عشق به همدیگه , زندگی سه نفرمون رو ادامه بدیم  .......

 

 

 

خدایا لحظه ای ما رو به حال خودمون وامگذار , و ما رو جز به خودت , به احدی محتاج مگردان ...

 

 

 

 

از اونجایی که دختر خوشگل و نازم , 6 ماه اول رو , کولیک خیلی شدیدی داشت , و من هم دست تنهایی , شب و روز , فقط و فقط مشغول مراقبت از نازدونه خودم بودم , و بابایی خوب فاطمه جونی هم , مشغله های فکری و کاری خاص خودش رو داشت , ولی حتی با وجود اینکه همسر مهربون و عزیزم تا جایی که میتونست حسسسسسسابی هم کمک میکرد برای نگهداری از فندق کوچولوش , اما واقعا با اون اوضاع و احوال , خیلی فرصتی برای رسیدن به کارهای مورد علاقه خودم نداشتم و در واقع اصلا خیلی اوقات فراغتی برام باقی نمیماند ....

 

ساعاتی هم که جیگگگگگگگگگگگر کوچولوی خوشگلم خواب بود , باید به کارهای عقب افتاده خونه و این قبیل چیزها رسیدگی میکردم .....

 

 

 

 

این روند حتی تا این اواخر هم ادامه داشت ... با اینکه بعد از 6 ماهگی , فاطمه جونی قشنگمممممم , کولیکش خیلی بهتر و آرومتر شده بود , ولی فاطمه جونی قشنگ مامان و بابا , به خاطر مراقبتهای شبانه روزی من بابت همون مشکل دل دردی که اشاره کردم , خیلی خیلی به من وابسته شده بود , و روزها که با هم تنها بودیم , اصلا اجازه انجام هیچ کاری رو به من نمیداد ... و حتی کارهای خونه رو هم به سختی باید انجام میدادم ...

 

 

 

 

جیگگگگگگگگگگر کوچولوی مامان که فقط دوست داشت یا توی بغلم باشه , و یا باهاش بازی کنم , و خلاصه اینکه همه توجهم معطوف به وروجک خانوم باشه دیگه ...

 

با اینکه فاطمه عسسسسسلی مامان , خیلی آزار و اذیت زیادی برای من نداشته و نداره , و در کل خیلی بچه حرف گوش کن , تمیز و مرتب و آرومی هست , اما همین موضوع وابستگی بیش ار اندازش به من , و اینکه از تنهایی هم هرگز خوشش نمیومده و نمیاد و زود حوصلش سر میره , برای ما کلللللللی دردسر ساز شده بود , و واقعا هم سپری کردن روزهایی که , باید تمام لحظه به لحظش , فقط و فقط پاسخ دادن به نیازهای یه کوچولوی بیش از اندازه وابسته به مامانی و شیر دادن بهش باشه , خیلی سخت بود ....

 

 

اما خوب واقعا مادری کردن , به این آسونیها هرگز نبوده و نیست , و من هم در تمامی لحظات , همیشه از خدای خوبمون ,  صبر زیاد , و آرامش و توان بیشتری رو طلب میکردم و میکنم .....

 

 

 

 

خدارو هزاران بار شکر که بعد از یک ساله شدن گل خوشبوی مامان و بابا , این روند , کم کم , بهتر و بهتر شد , و از میزان وابستگی دخترم به من کاسته شد و گریه های روزانه هم به حداقل رسید , و بعد از اینکه فاطمه جونی صبور و دوست داشتنی ما , از شیر مادر هم جدا شد ,  دیگه اوضاع خیلی خیلی بهتر و آرومتر شد ...

 

 

 

 

و حالا این دختر زیبا و دوست داشتنی و تو دل بروی مامان و باباست که در آستانه 22 ماهگی قرار گرفته و به اقسام گوناگون , برای من و باباییش دلبری میکنه ... کلمات خیلی زیادی رو یاد گرفته , که با به کار بردنشون ما رو کلللللللی ذوق زده میکنه ...

 

 

کارهای شیطنت آمیزی انجام میده و با شیرین کاریهای با نمکش , خنده رو روی لبهای ما مینشونه ...  با هر روشی که شده , توسط کلماتی که بلده , منظورش رو به ما میرسونه و ما رو کللللللی شگفت زده میکنه با شیطنهای خاص خودش ....

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها , ماه شب چهارده مامان و بابا , طی روز خیلی راحتتر از قبل , مشغول بازی با اسباب بازیهای مختلفش و یا تماشای تلویزیون میشه ...

 

بعضی از برنامه های شبکه پویا رو خیلی علاقه داره و حسسسسابی با تماشای برنامه " نقاشی نقاشی " و یا کارتونهایی مثل " مینا و دوستان " , و یا  " تام و جری " سرگرم میشه , و این برای من فرصتیه تا با خیال راحتتری , و آسوده تر از قبل به کارهای خودم برسمممممممممممممم  ...

 

 

 

با فیل کوچولوی قشنگش و یا با عروسکی که عسل یا به زبون خودش " عژل "  یا " عشل " خطابش میکنه , و یا کتابها و مدادرنگیهایی که داره , خیلی بیشتر از قبل مشغول میشه ...

 

خوابش خیلی منظم تر از گذشته شده , و همه اینها باعث شده تا بتونم روی زندگی و کارهای مورد علاقه خودم برنامه ریزی بهتر و دقیق تری داشته باشم و توانایی تنظیم وقتم رو تا حدود زیادی در اختیار داشته باشم .....

 

 

 

 

همین مساله هم باعث شده که آرامش بیشتری رو درونم حس کنم , و با پرداختن به کارهایی که دوست دارم و داشتن ساعاتی وقت آزاد و اختصاصی برای خودم , خوشحالتر و آرومتر از قبل باشم و اینجوری فکر و ذهنم هم میتونه تا حدود زیادی استراحت کنه و آماده تر باشه برای رسیدگی به فندق کوچولوی نازنینمون ...

 

 

و همین موضوع برای بابایی گل دخمل بلا هم صادقه و خدارو شکر که این آرامش و سکون , روی همسر خوب و مهربونم هم تاثیرات مثبت زیادی داشته و من بابت این حس و حال , خیلی خیلی خوشحال و شاکرم ......

 

 

 

 

 

 

 

 

این عروسکی که دست دخمل بلای خوشگل ماست , همون " عژل " یا  " عشل " خانومه که گفتم ,

 

چند وقت پیش یه کتابی برای دختر قشنگم خریدم به نام " عسل مامان " ,

 

عکس دختر کوچولوی روی کتاب رو نشون فاطمه جون باهوشم دادم و گفتم : این عسله ,

 

دخملی هم از اونجا , این اسم رو یاد گرفته و به عروسکش میگه عسل ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یه مدتی هم هست که این عروسک رو خیییییییییلی بهش علاقه پیدا کرده ,

 

میخواد بخوابه , با عسل میخوابه ...

 

میخواد سوار فیلش بشه , با عسل خانوم سوار میشه ...

 

 

غذا هم که میخواد بخوره , با عسل خانوم در بغل , میخاد بخوره وروجک خانوم ....

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا , به داده و نداده ات شکر که داده ات سرار رحمت و نداده ات سراسر حکمت است ...

 

خدایا , بابت تمام نعمتهایی که به ما دادی , سلامتی جسم و روح و روانمون , ازت ممنونیمممممممممممممم ...

 

خدایا ممنونتممممممممممم , بابت رد پاهای زیادی که در زندگی من به جا گذاشته و میزاری , که همیشه و همیشه به یاد داشته باشم و در خاطرم بمونه که در تمامی ثانیه به ثانیه های عمرمون کنارمونی , و در تک تک لحظات سخت و آسون زندگیمون هوامون رو داشته و داری ......

 

خدا جونمممممممممم عاشقتمممممممممممم ... عزیزانم رو به خودت میسپارم , مراقبشون باش همه جوره ....

 

 

 

 

 

 

 

.... این عکس سلفی دخمل عسسسسلی مامانه , که با دوست گلش " هستی جون " گرفتن ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حدود یک هفته بعد از 21 ماهه شدن نازدونه خانوم خوششششگلم , ما وارد روزهای ابتدایی ماه محرم شدیم و دومین محرم فاطمه جون ناز و گلم, بعد از 21 ماهه شدنش قرار داشت ...

 

و همین شد که  روزهای آغازین بیست و دومین ماه از زندگی زیبای دختر گل و قشنگم , با عطر و یاد و نام امام حسین علیه السلام و اهل بیت و یاران وفادارشون , عجین شد ...

 

 

طبق معمول هر شب , فاطمه کوچولوی قشنگ ما , با بابایی گل و مهربونش به هیاتهای عزاداری میرفت و حسسسسسسسابی هم سینه زدن یاد گرفته فاطمه جونی نازنازیمون , و نام " حسین " رو هم توی این مدت به خوبی میتونه ادا بکنه خوشگل خانوم مامانی و بابایی ...

 

 

 

 

 

 

 

... عکسهایی از دومین محرم فاطمه جانم  ...

 

 

 

 

 

 

 

بابایی این روزها بهت یاد داده که به ترتیب این نام ها رو به زبون بیاری : الله , محمد , علی , فاطمه , حسن , حسین , مهدی ...

 

و تو به زبون خودت میگی : " ایاه , معمد , عیی , به فاطمه که میرسی , با انگشت اشاره نااااااازت , خودت رو نشون میدی و هیچچچچی نمیگی و این خیلی برای ما بامزه و جالبه شیرینمممممممممممم ....

عسن یا گاهی هم عزن , اوسین ,  و در نهایت هم مح " ......

 

 

 

به دوست کوچولوت , محمد مهدی هم , گاهی فقط " معمد " و گاهی هم " معمد نی " میگی عزیزکمممممممممممممممممم ...

 

 

 

 

 

بعد از ظهر روز عاشورای امسال هم , با عمه جونیهای مهربون و گلت , که خیلی خیلی دوستت دارن و کلللللللللی بهت لطف و محبت دارن , رفتی حرم برای دیدن دسته های عزاداری ...خیلی دختر گل و خانومی بودی طبق معمول عزیز دلممممممممم , و اصلا بهانه گیری نکرده بودی گل خوشبوی مامان و بابا ....

 

 

 

 

 

 

 

 

.. نمایی از دومین محرم فاطمه جانم ... ماه سرخ , ماه خون و قیام , محرم 94

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

... گوشه ای از عزاداری مردم قم برای سالار شهیدان , در دسته های مختلف ....

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
عزاداریهای همگی شما قبول درگاه حق انشاالله ....
 
 
التمااااااااااااااااااس دعا از تک تک شما خوبان ...
 
 
 
 
 
 

niniweblog.com

 
 
 
 
 
 
 
 
و اممممممممممما کلماتی که در 21 ماهگی اونها رو یاد گرفتی و به کار میبری :
 
 
 
 
به بالش  میگی : " باشی " ....
 
 
به ماست میگی : " ماشت " ....
 
 
به موز میگی : " موژ " و گاهی هم " موژی " ...
 
 
به بشین میگی : " عشین " و گاهی هم " عسین " ....
 
 
به گوشی میگی : " اوشی " و  گاهی هم " ایشی " ...
 
 
به سوپ میگی : " سو " .... و عاشق سوپهایی هستی که میپزم ...
 
 
به آینه میگی : " آینی " ....
 
 
به مامان جون میگی : " مامان ژون " ...
 
 
به ماشین میگی : " ماشی " ...
 
 
به بگیر میگی : " عدی " یا " عسی " ...
 
به غذا هم میگی : " عژا " ...
 
به ماهی جدیدن میگی : " مانی " ...
 
 
صدای گاو رو هم یاد گرفتی و وقتی میپرسیم میگی : " مااااااا , مااااااا " ...
 
 
تلفظ " این چیه " رو هم یاد گرفتی و میگی : " این سیه " ؟؟؟ ...
 
 
 
 
 
 
 
شمارش 1 تا 10 , رو خیلی دوست داری , ولی بیشتر همخوانی میکنی تا اینکه بخوای خودت بشماری , و خودت بیشتر از بقیه , شماره 2 , 9 , و 10 رو خیلی خوب بلدی , ولی 4 , 5 , 6 , 7 رو هم با همخوانی میگی یه جورایی ...
 
 
 
 
 
 
جالبه که وقتی میخوای برای من حرف بزنی و کللللللللی جملات در هم بر هم , به زبون خودت واسم تعریف کنی , باید بریم بشنیم روی سرامیک و بلندی جلوی آشپزخونه , و شما هم حتما باید ستاره یکی از اسباب بازیهای مورد علاقت رو دستت بگیری و شروع کنی به شیرین زبونی کردن برای مامانی , من هم به هیچ عنوانی حق ندارم از اونجا برم اون طرفترها , چون با دستت جای من رو نشونم میدی و میگی : " عشین , عشین " ......
 
 
 
 
 
 
تازه اینکه موبایل هم دست بگیریم , میزنی روی زمین و میگی : " عشین عشین " , و این یعنی اینکه گوشی رو بزار زمین منم ببینم ....
 
 
 
اینههههههههه بچه های دهه نود که میگن .......
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
ای به قربون خنده ها و لوس شدنهای مخملیت برمممممممم من نازدونه خوششششگلم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
.... زیباتر از زیباترین , قشنگی زندگی ما و گرمابخش خانه عشق مایی عروسکممممممم ....
 
 
 
...  طرح زیبای تو بر جان و دلم حک شده مادر  ...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دوستای گل و مهربونم , توی این پست میخواستم آدرس پیج اینستاگرامم رو براتون بزارم , تا از دوستای خوب و باوفا و نازنینم که در اینستاگرام هستن , و دوست دارن به پیج من هم سری بزنن , این کار رو بتونن انجام بدن ...
 
 
 
البته پیج من در اینستاگرام , شخصی و مربوط به دلنوشته ها و یا مشغله های ذهنی و دلی من هستش , و ربط زیادی به نی نی وبلاگ نداره , اما شاید بعضی از دوستانم دوست داشته باشن اونجا هم , با همدیگه ارتباط کلامی و یا تبادل نظری داشته باشیم ....
 
 
 
 
ولی به دلیل اینکه من پیجهایی که برام ناشناس هستن رو فالو نمیکنم , از گذاشتن آدرس ایستاگرامم در اینجا خودداری میکنم , امممممممماااااااا از دوستای نازنینم میخوام که در صورت تمایلشون برای ارتباط در اینستاگرام , به صورت خصوصی برام آدرس پیجشون رو بزارن , تا من هم بتونم بشناسمشون و آدرس پیجم رو خدمتشون بدم ...
 
 
 
 
 
باز هم از تک تک شما عزیزای دلم , و دوستای خوب و مهربونمممممممم , که نوشته های من رو با کم و زیادش میخونین و لطف و محبت دارین نسبت به ما , تشکککککککککککر ویژه دارم خوبان ...
 
 
 
 
 
 
 
نظرات (24) ارسال نظر
محجوب بانو
13 آبان 94 4:45
سلام عزیز دلم کل پست خوشگلت رو خوندم انشاالله که همیشه سالم و سلامت باشینو در آرامش زندگی کنید برای ما هم خیلی دعــــــــــــــــــــــا کن دوست مهربونم
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام محجوب بانوی گل و نازنین و مهربونم ممنونم عزیز دلم که همیشه به ما لطف و محبت داری و با چشمای قشنگت میخونی نوشته های وبلاگمون رو دوست خوب من ... و باز هم ممنون از دعاهای خیرت عزیزم ... من هم آرزوی بهترینها رو براتون دارم دوست مهربونم ... محتاج دعاییم عزیز دلم ... مراقب خودت و کوچولوی تو راهیت باش گلم ... میبوسمت ....
فاطمه
13 آبان 94 7:44
سلام میشه بگید چطوری شیرتون خشک شد , تو رو خدا کمکم کنید ...
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام فاطمه جان گلم راستش عزیز دلم , من خیلی کار خاصی انجام ندادم و در واقع به جز دو روز اول , زیاد اذیتی هم نشدم ... فقط تا سه چهار روز , قرص مفنامیک اسید , میخوردم عزیزم ... همون دو روز اول هم , شاید دو یا سه بار , شیر مونده داخل سینه رو تخلیه کردم که چون دردم میومد , دیگه این کار رو هم انجام ندادم , چون دیدم بیشتر تحریک میشه انگار تا تخلیه ... دو روز اول , خیلی سفت شده بود و درد داشتم , و حمام میرفتم و زیر آب داغ ماساژ میدادم , تا کمی سفتیش و دردش کمتر بشه ... اما در کل , خیلی نمیشه کار خاصی انجام داد عزیزم ... اگه خیلی مشکل داری , برو داروخونه یا دکتر , اونا قرصهایی بهت میدن که شیرت رو زود خشک میکنه گلم .... آدرسی از خودت برای من نذاشتی خانومی , وگرنه میومدم وبلاگت و برات بیشتر توضیح میدادم دوست من ... انشاالله که هر چی زودتر مشکلت حل بشه عزیزم ...
mahtab
13 آبان 94 8:19
سلام عزاداریهاتون قبول , 21 ماهه شدن دختری مبارک باشه , انشاالله همیشه ی ایام , شاد و سلامت و خندان باشید
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام مهتاب جان خوب و نازنینم , مامانی مهربون علیرضا کوچولوی گلم عزاداریهای شما هم قبول درگاه حق انشاالله دوست خوبم ... ممنونمممممم مهربونم بابت تبریکت و لطف و محبتت عزیز دلم ... من هم برای شما بهترینها رو از صمیم قلبم آرزو دارم مهتاب جون عزیزم ... میبوسمت دوست گلم ...
مامان گل پسر
13 آبان 94 8:28
مرسی عزيزم . ممنون كه ما رو لينک كردين . شما هم با افتخار لينک ميشی , مخصوصا كه عمه خانوم هم شدی ( مبارک باشه عمه شدنتون ) منم كه هيچ وقت عمه نخواهم شد و حس عمه بودن رو كه شما داری , هيچوقت درک نخواهم كرد .... از روی عرفانتون ببوسين عمه جون . شما هم خيلی مهربونی و منم خيلی دوستتون دارم .
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام مامانی مهربون و نازنین عرفان جون گلم قربون لطف و محبتت دوست مهربونم ... ممنونم از لینکت و از کامنت پر از مهرت در وبلاگ ما عزیز دلم ... فدات بشم عزیزم , عمه بودن خیلی حس قشنگیه , ولی البته امیدوارم که بتونم یه عمه خوب و مهربون و دوست داشتنی برای عرفان کوچولومون باشم ... من هم روی ماهتون رو میبوسم دوست خوب و نازنینم ...
پارمیس
13 آبان 94 22:04
عزیز دلم ماشاالله بهش , چقدر ناز می خنده خداحفظش کنه براتون این عروسک تو دل برو و ناز رو
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام پارمیس جان گلم , مامانی مهربون لیانا جونم ممنونم دوست خوبم که به وبلاگ ما اومدی و کامنتی پر از محبت برامون گذاشتی عزیزم ... و باز هم ممنون از دعای خیر و زیبات دوست گلم ... من هم بهترینها رو براتون آرزو دارم عزیز دلم ... میبوسمتون ...
اورانوس
15 آبان 94 9:01
سلام ، من یه کم دیر اومدم ، عکسهای فاطمه جون واقعا ناز شده و چقدر دوست داشتنی
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام اورانوس جان عزیز و گل و مهربونم ممنون عزیز دلم که همیشه میای پیشمون و کامنتهای پر محبت میزاری برامون دوست گلم ... هر وقت بیای پیشمون خوشحالم میکنی عزیزمممممم ... خوشحالم که از عکسهای فاطمه جونی ما خوشت اومده گلم ... میبوسمت ...
مامان زهره
15 آبان 94 16:54
سلام گلم خیلی ماهی , عزاداریت قبول خوشگلم , امیدوارم به لطف خدا و زیر سایه آقا , همیشه تنت سالم و دلت شاد باشه خوشگلم , دوستت دارم
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام زهره جان گلم , مامانی خوب و مهربون آریای عزیزم ممنونمممممممم دوست خوب من از کامنتهای پر مهرت در وبلاگ ما و اینکه همیشه به ما سر میزنی عزیز دلم ... عزاداریهای شما هم قبول درگاه حق انشاالله ... قربون لطف و محبت و دعای خیر و زیبات دوست عزیزم ... من هم دوستتون دارم و میبوسمت مهربون ...
مامان گل پسر
16 آبان 94 8:15
فاطمه جون خودش عسله ، عروسكشم عسل .
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام مامانی گل و مهربون عرفان جون عزیزم قربون لطف و محبتت عزیزم ... میبوسمت دوست گل من ...
مامان گل پسر
16 آبان 94 8:16
آفرين به فاطمه جون باهوش .
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
فدای محبتت عزیز دلممممممممم ... میبوسمتون ...
★ مـامے چـهارقـلوها ★
16 آبان 94 13:06
سلاااام مهربونم ماشاالله به دختر ناااازت ، همیشه در پناه خدای مهربون باشه مرررسی که پیشمون اومدین , خیلی لطف کردین . شما رو لینک کردم , اگه دوست داشتین ما رو لینک کنید عزیزم
مامان و بابایی دخمل بلا
پاسخ
سلام مامانی گل و مهربون چهار قلوهای تو راهی خوششششگلم ممنونمممممممم از دعای خیر و محبتت و کامنت پر از مهرت دوست خوبم ... منم خوشحالم که اینجا اومدی و باز هم ممنون بابت لینکت دوست گلم ... شما هم از امروز جزء لینک دوستان ما هستین عزیز دلم ... مراقب خودت و کوچولوهای تو راهیت باش عزیزمممممممم ....