پیشرفتهای شیرین و دوست داشتنی دخترک 1 سال و 1 ماه و 22 روزه من

دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

فاطمه جونم این وبلاگ رو من و بابایی تقدیم میکنیم به تو دخمل نازنین و دوست داشتنیمون که با اومدنت نور و آرامش و شادی بیشتری به خونمون هدیه کردی

تقدیم به دختر عزیز دردانه مان که تا بینهایت دوستش خواهیم داشت.

تقدیم به هدیه پاک و کوچک و آسمانیمان

 

 

 

چه زیباست لحظه های آمدنت را به انتظار نشستن ...............

 

 

 

چه دل انگیز است و چه شوقی دارد دیدن روی ماهت برای اولین بار ...............

 

 

 

و چه خاطره انگیز و شیرین است قدمهای کوچکت را در زندگیمان گذاشتن و لحظه لحظه گام برداشتنت به سوی سعادت و خوشبختی و هر چه که زیبایی هست دخترم ............

 

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ,

 

 

خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ,

 

 

خاطره هایی است از تو , از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده ,

 

 

با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود ,

 

 

تا روزی که  این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم ......

 

 

تا روزی که بدانی ,

 

دخترم , عزیز دلم , ما یعنی مامان زهرا و بابا محمد , همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم .....

 

 

" نوشته شده در تاریخ 23 / 5 / 1392 "



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ 17:44 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
پیشرفتهای شیرین و دوست داشتنی دخترک 1 سال و 1 ماه و 22 روزه من

 

 

بوس سلاممممممم دختر کوچولوی زیبا و تو دل برو و دوست داشتنی خودممممممم بوس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشق این لم دادن هاتممممممم جیگگگگگگگگگگگرررررررررررر کوچولوی مامان و بابا

 

بغلبوسبغل

 

 

 

 

 

هر چه میگذرد بیشتر عاشقت میشوم ... با همه بازیگوشیها و شیطنتهای گاه و بیگاهت , با همه بی قراریهای روزانه ات که دلیلش چیزی جز تنهایی و وابستگی شدیدت به من نیست , با همه و همه این پستی و بلندی های قد کشیدن و بزرگ شدنت , روز به روز بیشتر به تو وابسته تر میشوم و عشق و دوست داشتنم نسبت به تو صد چندان میشود ... این روزها من نیز همراه تو نوپا شده ام .... گویا من نیز تازه راه افتاده باشم و در حال کسب تجربه های جدید باشم ... گویا من نیز همواره همراه تو قدم برمیدارم , و گاهی به زمین میخورم , دردم میگیرد و مثل تو زود بلند میشوم و همرات و همپایت راه می افتم ... چقدر این تلاش ها و نا امید نشدنهایت را دوست دارم ... تلاشی که در پی آن پیشرفت هست و پیشرفت ...

 

 

 

این روزها فکر میکنم اگر امروز نیز , روحیه و امید و تلاشمان به همان اندازه روزهای کودکیمان بود زیبا و به اندازه همان تلاشی که در کودکی برای قدم برداشتنهای اولمان میکردیم و به همان اندازه ایمان داشتیم به خودمان , به تواناییهایمان و موفق شدنمان , و امیدوارانه برای رسیدن به هدفهایمان سعی و کوشش میکردیم و از شکست نمیترسیدیم , روز به روز چقدر میتوانستیم پیشرفت کنیم , درست مثل همان روزها و سالهای اول زندگیمان ... متنظر

 

 

 

و اما این روزهای زمستانی ما , پر شده از گرمی قدمهای وروجک کوچولویی که با گامهای قشنگ و زیبایش , از صبح تا شب تمام خانه را زیر پا میگذارد محبت , از مبل ها بالا و پایین میرود و یکپارچه شیطنت است متنظر , در تمام روز , شال سبزی که رویش یا صاحب الزمان نوشته شده است را , خودش ناخودآگاه , از کمدش برداشته و دور گردنش می اندازد بغل و مثل بچه سیدها , با شال سبز , این طرف و آن طرف میرود بوس  و اگر احیانا این شال از دور گردنش باز هم بشود , خودش دوباره به گردن می اندازد و قدم میزندزیبا و من از دیدنش در حال راه رفتن , آن هم با این هیبت , کیففففففف میکنم بوس و در دل آرزو میکنم که مولا و سرورمان , امام زمانمان , همیشه حامی اش باشد , و در این حال و هیبت , من هم " خانوم فاطمه " صدایش میکنم محبت , گرچه در حین راه رفتن , گاهی به زمین میخورد و گاهی هم از بالا رفتن از یک جای بلند , مثل بلندی جلوی آشپزخانه , پشیمان میشود و آن قسمت را نشسته طی میکند چشمک و بعد از طی کردن آن قسمت , دوباره بلند میشود و به راهش ادامه میدهد , و حساااااااااااابی ما را میخنداند ..... بغل

 

 

شکلک های یاهو خدا رو هزاران بار شاکرم برای داشتنت و برای سلامتیت و برای قدمهایی که بر زمین میگذاری نازدونه خوشگل مامان و بابا ... شکلک های یاهو

 

 


 

 

 

 

اولین باری که با قدمهای خودت و به صورت مستقل , وقتی صدای چرخیدن کلید بابایی مهربونت رو توی در شنیدی و متوجه ورودش به خونه بعد از یک روز کاری شدی , و بلافاصله از روی زمین بلند شدی و توی راهروی خونمون به سرعت به سمت بابایی و به استقبالش رفتی بغل , 26 بهمن ماه 1393 بود زیبا که شما یکی یه دونه مامان و بابا , 13 ماه و 12 روزه بودی محبت ..... من و بابایی هر دو از این حرکتت خیلی خوشحال و ذوق زده شدیم بوس و خستگی بابایی از این استقبال گرررررررررررم دخملی حساااااااااااابی در رفت ..... زیبا

 

 

 

 

 

 

 

 

این سربند یا علی اصغر رو , محرم امسال , که تقریبا 10 ماهه بودی برات خریدم زیبا ,

 

و روز تاسوعا , همراه با این سربند , و با شال و شنل سبزی که تنت کردم محبت ,

 

متنظر رفتیم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها متنظر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بابایی دید شال سبز میندازی دور گردنت و توی خونه راه میری زیبا ,

 

محبت این سربندم خودش بست به سرت محبت

 

 

 

 

 

 

 

برای دیدن بقیه عکسهای دختر یکی یه دونه و عسل مربای مامان و خوندن خاطراتش محبت ,

 

متنظر لطفا بفرماااااااایید ادامه مطلب متنظر

 

 

 


ادامه مطلب :

 

 

بغل نازنین دختر زمستونی مامان , توی دومین زمستان زندگیش ....بغل

 

 

 

 

 

 

پروسه راه رفتن فاطمه جونی عسلم , تقریبا از 10 ماهگیش شروع شد متنظر ... اما راه رفتن کامل و مستقل عزیز دلم تا 13 ماه و 10 روزگیش به طول انجامید بغل , کمی برای من که مامانی عجولی هستم طولانی شده بودخجالت و متعجب بودم از اینکه دختر نازنینم خیلی خوب راه رفتن را بلد بود و میتوانست بدون کمک گرفتن بایستد و راه برود زیبا , اما علاقه ای برای راه رفتن بدون کمک گرفتن از دیوار و یا میز و مبل , از خودش نشان نمیداد راضی , دخملی ماست دیگه بوس  ,  "  البته بر عکس الان که عاشق راه رفتنی و چهار دست و پا را به فراموشی سپرده ای و گاهی حتی عجله هم میکنی تا زوذتر به چیزی برسی و تندتر میروی یا بهتر بگویم میدوی و محکم به زمین میخوری مادر به فدایت " ... بغل

 

 

 

 

اینجا دوست دارم نکته ای رو بگم شاید بقیه دوستان هم ازش استفاده بکنن , " قابل توجه مامانهای عجوووووووووول  "  : ( این موضوع راه افتادن بچه ها رو با مشاوره کودک در میان گذاشتم و ایشون با خنده ای جواب من رو داد و گفت : شما مامانها خیلییییی عجولین ... بچه ها تا 15 ماهگی کامل , وقت دارن برای راه افتادن ,  و اصلا جای نگرانی نیست , تازه دختر شما که کاملا  داره راه میره , فقط بعضی بچه ها به خاطر اینکه در اون برهه زمانی راه افتادن , ممکنه روی یه پیشرفت جدیدتری , مثل حرف زدن یا کشف چیزهای جدید دیگه تمرکز کرده باشن , ممکنه کمی بیشتر توی  " مرحله کروز "   که همون  " راه رفتن با کمک گرفتن از جایی مثل دیوار یا میز و مبله  " بمونن , و به کار گرفتن اصطلاحات عامیانه ای مثل اینکه میگن بچه تنبله اصلا درست نیست , حتی خیلی از بچه ها مراحل اولیه راه رفتنشون هم ممکنه تا 15 ماهگیشون طول بکشه زیبا و این نشانه عقب افتادن از بقیه یا نقطه ضعف اون بچه نیست زیبا , حتی برای درآوردن دندون هم , بچه ها تا 19 ماهگی وقت دارن و این همه عجله و حساسیت بیش از حد , به خرج ندید لطفااااااا زیبا  ...

توی شبکه سلامت هم اشاره داشتن که پیشرفت بچه ها رو هرگز با هم مقایسه نکنید که هر بچه ویژگی خاص خودش رو داره  و بر طبق همون ویژگیش هم به رشد و تکامل خواهد رسید  ... متنظر

 

 

 

 

تو دختر ماه مامان , از 10 ماهگی مرتبا از مبل و میز میگرفتی و می ایستادی و با کمک آنها حساااااابی راه میرفتی  ,  در 11 ماهگیت دیگه کاملا بدون کمک می ایستادی  , اما همچنان با کمک گرفتن از وسایل خانه یا دیوار ,  یا وقتی دستت را میگرفتیم راه میرفتی و اینطوری به همه جای خونه سرک میکشیدی محبت ...

12 ماهه یا بهتر بگویم یک ساله که شدی , راه رفتنت بهتر شد دختر شیرینممممممم زیبا ... دیگر چند قدمی را بدون کمک گرفتن از جایی , به جلو می آمدی تشویق و اولین قدمهای زندگیت را در یک سالگیت به تنهایی برمیداشتی نازنین دخترم بغل, اما زود زمین میخوردی و میترسیدی چشمک  و دیگه به زمین مینشستی و ترجیح میدادی ادامه راهت چهار دست و پا باشد جیگگگگگر من ... متنظر

 

 

کم کم ترست هم کمتر شد و در 1 سال و 15 روزگیت قدمهای بیشتری را به تنهایی و بدون کمک برمیداشتی و راه می رفتی تشویق و من را ذوق زده تر از قبل میکردی عزیزکممممم ,  اما من همچنان مشتاق بودم که به زودی زود کاملتر و بهتر راه بروی  زیبا ....  در 5  بهمن ماه که تقریبا 1 سال و 21 روزه بودی  , خودت به تنهایی قادر به بلند شدن از جایت , بدون کمک گرفتن از وسایل خانه شدی تشویق تشویق تشویق ,  پیشرفتت خیلی خوب بود و همین نشان دهنده این بود که به زودی زود کاملا راه خواهی افتاد بوس ...  تلاشهای بی وقفه ات همچنان ادامه داشت زیبا و خودت بلند میشدی و چند قدم راه میرفتی و بعد هم یا مینشستی و یا به زمین میخوردی ...  تا اینکه 13 ماهه شدی زیبا ... با این اوصاف , انتظارم این بود که در طول ماه سیزدهم زندگی قشنگت , کاملا راه بروی متنظر , اما این پروسه تا 13 ماه و 10 روزگیت نیز که 24 بهمن ماه بود به طول انجامید زیبا  و در این روز زیبا , بالاخره تو دیگر بدون ترس و واهمه , و بدون کمک , خودت به تنهایی بلند شدی و به راه افتادی تشویق تشویقتشویق  و از آن روز , دیگر تو , نازنین دختر دردانه ام , با قدمهای کوچک و زیبایت , از صبح تا شب , به همه جای خانه میروی و در حال کشف چیزهای جدیدتری هستی  ... بوس بغلبوس

 

شکلک های یاهو خدا را برای راه افتادنت بسیااااااااااااااررررررررر شاکر و سپاسگزارم عزیز دلممممم ... شکلک های یاهو

 

 

 

 

 

 

بوس ماه شب 14 مامان , در حال دالی بازی با دوستش زهرا جون , وقتی رفته بود اونجا مهمونی بوس

 

 

 

 

 

13 ماهگیت , علاوه بر راه رفتنت , همراه بود با درآمدن دندانهای نیشت از پایین , دختر خوب من ...  دو دندان نیش سمت راست و چپت از پایین , تقریبا همزمان با هم , با 13 ماهه شدنت بیرون زد   و این دندان هفتم و هشتمت بود عسل مامان و بابا محبت ....  دندانهای جدیدت مباااااااااااارکت بااااااااااااااشه گل دختر هشت دندونی من   ... هنوز هم تاولهای دندانهای زیرچشمیت از بالا , به شدت متورم است بدبو  و اذیتت میکند و لثه هایت خارش دارد و گاهی بیقرار میشوی از درد و خارششان بی حوصله , من که کلا منتظر جوانه زدن آن دندانهای بالایی بودم , اما غافلگیر شدم خندونک و سر و کله دندانهای نیش پایین یک دفعه پیدا شد عزیزممممم بوس ,  اما تو واقعا دختر صبوری هستی فاطمه جانم بغلو درد دندانهایت را که میدانم خیلی هم شدید است را به خوبی تحمل میکنی و از این جهت , من را خیلی اذیت نمیکنی فدای صبوریهای تو بشه مامان بغل ....  فقط بعضی شبها , که خیلی نزدیک به بیرون زدن دندانهایت باشد , بدخواب میشوی محبت و مرتب برای شیر خوردن بیداری و روزها هم بدخلقی میکنی و دوست داری بیشتر توی بغلم باشی جیگگگگگر من چشمک ... البته برای این دندانهای جدیدت , چند روزی رو کمی آبریزش بینی هم گرفتی و بد غذا شدی به شدت , که آن هم خداروشکر خیلی زوووووووود تمام شد و دندانهای هفت و هشتت بیرون زد عروسکم .....  

 

 

 

 

 

فاطمه عزیز و یکی یه دانه من , تو واقعا مهربون و دوست داشتنی هستی شیرینمممممم   .... آنقدر مهربووووونی که من را با بوسه های ناز و قشنگت به آسمانها میبری ... از یک سالگیت بوسیدن را یاد گرفتی بوس , البته نامحسوس و بی صدا خندونکخنده , لبهای کوچیک و خوشگلت رو میزاری روی لپم و من رو میبوسی بوس ... بهت میگم مامان بوس , و تو من رو میبوسی , میگم بابا بوس , و بابایی مهربونت رو هم میبوسی فندق من بغل, اوایل برای بوسیدن بابایی فقط صورتت رو میزاشتی روی صورتش و واسه خاطر زبری ریشش , لبهات رو نزدیک نمیکردی به صورتش خندونک قه قهه , اما الان دیگه حرفه ای شدی و بابایی رو هم حساااااااابی ماچ مالیش میکنی فدات شممم خندونک بوس .... صبحها که بیدار میشی از خواب و من بغلت میکنم تا از تختت بیای پایین , لبهای کوچیکت رو به صورتم میچسبونی و من رو میبوسی و با لبخند زدنم هم این کار رو بارها تکرار میکنی نازنین دختر مهربونم  , بعد هم با انگشت اشاره ات عروسک زیبای اتاقت را که درون باکسی به دیوار زده شده و پانی نام نهاده ایم را نشانم میدهی و من پانی رو به صورتت نزدیک میکنم و میگم , پانی فاطمه بوس , و لبهای پانی روی صورتت قرار میگیره چشمک و به اصطلاح بوست میکنه خندونک و تو عزیز دلم هم خوشت میاد و کلی ذوق میکنی و میخندی ... بوس

 

 

 

 

 

آخه از یک سالگیت همه چیز رو با انگشت اشاره کوچیک و نازت نشون میدی و من اسم اونایی که نشون میدی رو بهت میگم  , اوایل فقط در حد اشاره بود , اما الان هر چیزی رو که بخوای بهت بدم , کاملا با انگشتت به  طرفش اشاره میکنی تا بهت بدیم نازنین من  ... گاهی هم از سر کنجکاوی چیزی رو بهم نشون میدی تا من اسمش رو بگم و یا صدایی از بیرون توجهت رو جلب میکنه و تو با انگشت اشاره کوچولو موچولوت به بیرون اشاره میکنی و میگی " او , او " .... گاهی با همین انگشت ناز و خوشگلت میخوای چغلی بابایی رو کنی  خندونک که کلی من میخندم قه قهه , مثلا جاهایی که تو نباید دست بزنی و چیزهایی که تو نباید برداری و من بهت گفتم دست نزن رو اگر بابایی بهشون دست بزنه یا برداره نه , فورا بابایی رو با انگشتت نشون میدی و به من میگی " او , او " ....خندونکقه قهه , یه بار که تازه یک سالت تموم شده بود , بابایی جارو شارژ رو انداخته بود روی زمین و هنوز درستش نکرده بود اجازه, تو دیده بودیش خندونک , یه دفعه دیدم داری مدام به من میگی " او , او"  , و با انگشتت یه جیزی رو نشون میدی زیبا , یه دفعه خم شدم دیدم جارو شارژ روی زمینه و بعلههههههههه , دسته گل بابایی لو رفتتتتتتتتت قه قهه. .... بابایی به میز تلویزیون هم یه بار داشت دست میزد تا درستش کنه بنده خدا زیبا , زودی خبرم کردی با انگشت نازنازیت عشقممممممم زیبا , طفلی بابایی رو بگو , من بس نبودم , تو هم اضافه شدی خنده , یه بار هم بابایی داشت سطل آشغال رو برمیداشت که ببره بیرون که با تعجب نشونش دادی خنده و چون خودت اجازه دست زدن بهش رو نداری , برات عجیب بود که بابایی به این راحتی داره بهش دست میزنه چشمک

عزیز دلمیییییییییی تووووووووووووو دختررررررررررررررر   ,

 

 

 

 

قصه این انگشت اشاره نازنازیت همچنان ادامه داره عشقمممم بغل, صدای اس ام اس گوشی من و بابایی رو میشناسی بوس , حتی صدای زنگ گوشی بابایی رو کاملا از گوشی من تشخیص میدی زیبا و تا صدای زنگ یا اس ام اس رو میشنوی با انگشت خوشملت , به سمت گوشی مورد نظر اشاره میکنی و میگی " او " ....بغل

 

 

 

داستان بوسیدن تو در مواقع اضطراری هم ادامه داره خندونک و دختر باهوش منی راضی و میدونی کجا بوسم کنی و از دل من دربیاری بعضی اذیت کردنات رو عسللللللللللل خانووووووووووووم چشمک , گاهی که خیلی گریه میکنی تا بلندت کنم اجازه , به خصوص موقع آشپزی و شستن ظرفها قهر , که با گریه , اصرار داری بلندت کنم تا تو هم سر دربیاری از اینکه من دارم چی کار میکنم نه , تازه خودت هم میدونی که داری کار بدی انجام میدی و مامانی اذیت میشه شاکی , اما کار خودت رو میکنی خندونک , و بعد که بغلت میکنم , کمی بعد , لبهای خوشگلت رو میزاری روی صورتم و من رو میبوسی تا اینطوری از دلم دربیاری و من هم که خندم میگیره و عااااااشق بوسه هاتم گل ناز من محبت , تازه یه کار بانمک دیگه ام همون موقع انجام میدی  , خم میشی توی صورت من و شروع میکنی به خندیدن شکلک قلب 3261 و تا من نخندم هم ول کن نیستی مهربوووووووووووووون من , تند تند خم میشی و صورتمو نگاه میکنی و یه لبخند ملیححححح تحویلم میدی    و منم که اون موقع میخواممممممم بخورمتتتتتتتتتت خوشمزه, و میخندم و میبوسمتتتتتتتت نازنین من ... بوسبوسبوس

 

 

 

 

دختر گل و بی همتای من , از 6 ماهگی به طور مستقل تر و توی تخت قشنگش میخوابه  و واسه خودش خاااااااااااااانومیه  , چند روز بعد از یک سالگیش هم حساااااابی مستقل تر شده و شبها به تنهایی توی اتاق خودش میخوابه و مامانی فقط میره بهش سر میزنه و یا بهش شیر میده زیبا  و بعد تا صبح , عروسک مامان توی تخت خودش و اتاق قشنگش , به تنهایی میخوابه جیگرررررر من ... خاااااااااانووووووووووووووومیه واسه خودش این دخمل  بغل ... امیدوارم که این پروسه مستقل خوابیدن گل دخترم که از شش ماهگیش شروع شده محبت , تا همیشه ادامه دار باشه و بعد ها با بزرگتر شدنش , برای جدا خوابیدنش مشکلی باهاش نداشته باشیم زیبا  و همیشه با این موضوع به همین راحتی کنار بیاد فاطمه گل و ماه مامان ... محبتمحبتمحبت

 

 

 

 

 

 

کلا تو بی نظیری گل مامان  , اونقدر تمیزی که نگووووووووو و نپرسسسسسسسس بوس , کوچکترین چیزی روی فرش باشه , تندی برمیداری و میدی به من عزیز دلم  , حتی اگه یه دونه برنج باشه جیگرمممممممم بغل, همه چیز رو روی زیر سفره ای میخوری و تا تموم نشه از روش بلند نمیشی گل بی همتای من تشویق  ...  بعد از خوردن غذا یا هر چیزی دیگه ای هم , وقتی دستت کثیف بشه , بدت میاد و همش بهش نگاه میکنی و به هم میمالیش و من زودی برات میشورم تا تمیز بشه نازنین مامانبغل  ....  عاشق سیب زمینی سرخ کرده ای خوشمزه و تا ببینیش میگی " به به , به به " , و وقتی زیر سفره ای رو میندازم منتظر میشینی روش تا تندی برات بیارم متنظر , ولی اگه دیر بشه و یا احیانا قبل از سرخ شدن سیب زمینیها دیده باشیشون روی گاز اجازه , و بعد هم اگه طول بکشه درست شدنشون زیبا , قشقرقی به پا میکنی که نگووووووووووووو و نپرسسسسس خندونک البته در این مواقع , فقط میخوای وایستی بالای سر ماهیتابه تا سیب زمینیها سرخ بشن و تو نظارت داشته باشی حتما و ببینیشون که دارن سرخ میشن تعجب , خوب لابد میخوای خیالت راحت باشه که سیب زمینیها همون جاست و هیشکی نخوردتشون و فقط مال مال خودته خنده ای شکمو خندونک .... ماست هم خیلییییییییی خیلی دوست داری خوشمزه , از اول شروع غذای کمکیت عاشق ماست بودی دختر ناز مامان زیبا , تازگیها که دیگه ماست رو قایم میکنم و سر سفره نمیارم , تا اول غذات رو بخوری و بعدا ماست میارم و بهت میدم محبت , وگرنه فقط ماست رو با انگشت کوچولو موچولوت نشون میدی و هیچی نمیخوری جزززززززززززز ماااااااااااستتت ...
بغلبوسبغل

 

 

خداروشکر قطره مولتی ویتامین سندروس رو هم به راحتی و خوبی میخوری نازنازی مامان  , از 4 ماهگی که دادن قطره آهن آیروویت رو با قطره چکون شروع کردم و مجبور بودم انتهای دهانت بریزم تا به دندونها و لثه هات آسیبی نرسونه زیبا , کمی از خوردن دارو و از قطره چکون ترسیدی متفکر و کم کم با بزرگ شدنت و بیشتر فهمیدنت توی ماههای 8 و 9 راضی , دیگه قطره " آد " رو هم که قبلا به راحتی میخوردی و خیلی دوسش داشتی میترسیدی بخوردی قهر , استامینوفن رو هم که باید به زور بهت میدادم روزهایی که واسکن میزدی بدبو , اما از 10 ماهگی که سندروس رو شروع کردم و هر روز بهت دادم , خیلی بهتر شدی بغل, اوایل اون رو هم باید به زور , ته حلقت میریختم با قطره چکون متنظر , ولی کم کم از اونجا که تو دخملی باهوش و فوق العاده ای هستی بوس , فهمیدی که قطره چکون ترس نداره نه و باید ویتامین و آهنت رو بخوری زیبا , حالا هر چی بخوام با قطره چکون بهت بدم از سندروس گرفته تا استامینوفن , راحت دراز میکشی توی بغلم بغل و بهت میگم فاطمه " آ " کن و تو اون دهن خوشگلت رو باز میکنی و من هم دارو رو میریزم انتهای زبونت و تو قورتش میدی تشویق بوستشویق ... به همین رااااااااااااااااحتی گل دختر خوووووووووووووووب مننننننننننننن بغل ... تازه بعدش آب هم میخوری و با مسواک انگشتی تا جایی که البته اجازه بدی , نه به زور , مسواک میکنم دندونای ناز و سفیدت رو گل همیشه بهار مامان .....بوسبوسبوس

 

 

یه عادتی هم که داشتی و البته هنوزم کمابیش داریش اما کمتر از قبل شده , اینه که وقتی قاشق غذا یا هر چیز دیگه ای رو به سمت دهنت میبرم و تو نمیخوای بخوریش اجازه, به جای اینکه دهنت رو باز نکنی , با دست , اونم خیلی محکم , میزنی زیرششششش متفکر و همه چیزززززززز پرت میشه هوا بدبو و من حسااااااااااابی اینطوری میشمممممکچل , البته الان دیگه خیلی بهتر شدی و وقتی چیزی رو نمیخوای فقط با دست میزنیش کنارراضی و یاد گرفتی نزنی زیر قاشق یا لیوان نازدونه خانوم ... بوس فقط یه وقتایی بادت میره نفسسسس من خندونک , تو باهوش خودمی عسیسمممممممم ....بغل

 

 

 

 

 

عاشقققققققققققق آشپزخونه ای در کل عزیز دلم  زیبا , و این عشق تا جایی ادامه داره که خونه هر کسی هم ببرمت یه ریز باید از آشپزخونشون بیارمت بیرون خندونک , وسایل بازیت هم که قابلمه و سبد و در قابلمه و قاشق و اینهاست خندونک, موقع غذا پختن که بسااااااااطی دارم متفکر , پاتوقت نشستن جلوی گازه و مدام هم دستهات رو باز میکنی تا بغلت کنم زیبا و تو سر در بیاری و بببنی که من چی رو چجوری دارم میپزم متفکر , کلا مهندس ناظری عزیز دلم خندونک , حالا وای به حال اون وقتهایی که سرخ کردنی روی گاز باشه و یا آب برنج و من نخوام بغلت کنم بدبو , همون جلوی گاز جیغ و دادت میره هوا شاکی , با اینکه معنی داغ و خطرش رو میفهمی اجازه و تا حدودی هم از داغی میترسی اما این عشققققققق به آشپزی و آشپزخونه شکلک قلب 3261 , نمیزاره دست از اومدن جلوی گاز برداری و حتی اگه دستت برسه از روی گاز یا کابینتها میخوای چیزی هم برداری , و اون پا کوچولوهای خوشگلت رو بلند میکنی و به خودت کش و قوسی میدی تا بتونی تا جایی که امکان داره  دستت رو به اون بالا بالاها برسونی جیگر کوچولوی من متفکر , میترسم که آخرش هم یه آشپزی , گلریزی , چیزی بشی تو دختررررررررررر خندونک ....

 

 

 

 

 

لباسشویی رو هم که روشن کنم , مدام سرت رو میبری میزاری جلوی درش راضی و داخل رو نگاه میکنی ببینی چه خبره مهندس ناظر من خندونک ,

 

 4 اسفند ماه 1393 , که 1 سال و 1 ماه و 20 روزه بودی , چند تا خرابکاری هم توی آشپزخونه بار آوردی و من اینجوری بودم کچل...

اولش که من گلاب به روتون رفتم .... خندونک , که اومدم دیدم به به تعجب , خانوم خانوما روی نوک پاهاش بلند شده شاکی و دستش رو رسونده به قاشقی که توی بشقاب برنج روی کابینت بوده متفکر و کلی برنج ریخته روی زمین و داره به اصطلاح جمعشون هم میکنه واسه مامان خندونک , و با دستش همه رو داره له میکنه کچل ,

 

 

یه کم بعد , ماشین لباسشویی رو روشن کردم زیبا و تو هم چادر مامانی رو برداشته بودی و با مشقت روی سرت مینداختی بغل و در حالی که به طور بامزه ای چادر روی صورتت هم افتاده بود زیبا و از زیرش همه چی رو دید میزدی راضی , داشتی باهاش راه میرفتی , و بعد از چند دقیقه هم دیدم چادر به سر رفتی توی آشپزخونه متفکر , توی همین حین , متوجه شدم ماشین کار نمیکنه  , که رفتم دیدم بعلهههههههههههه بدبو  ,  مهندس ناظر ما صلاح ندونستن لباسها رو بشوریم  خندونک و خودشون بنا به صلاحدید خودشون خندونک , ماشین لباسشویی رو خاموش کردن شاکی ,

 

بعد از اینها هم , مامانی خانوم مشغول شستن ظرفها و تمیز کردن آشپزخونه بعد از خوردن شام بود زیبا  که یه دفعه دییییییییییییییییییددددددددددددددد , " یه دبه آب "  , خاااااااااااااااااالیییییییییی شد وسط آشپزخونه نازنینششش تعجب , بعلههههههههههههههه دوستان گیج , خانوم خانوما صلاح دیدن آشپزخونه رو با آب یکی کنن متفکر .... به همین راااااااااحتی خندونک به همین خوششششششمزگی خندونک ,

 

الان به نظرتون من اینطوری باشم بهتره خواب یا اینطوری کچل.... البته اول اینطوری شدم تعجب بعد همعصبانیو بعدترششششش بدبو و بعد بعد بعدترشششششش هیپنوتیزم  دیگه بعدشم خل شدم رفت پی کارش خندونک ....

 

 

جدیدا آمار خراباریها داره میره بالاها جیگگگگگگگگگگگگگگرررررررررررررررر خندونک , به تازگی یه پاتوق جدیدی کشف شده توسط دخمل بلا راضی , میره جلوی در تراس میشینه و پرده رو هم میندازه روش خندونکخنده , و گچهای پایین در رو همراه با کلی شن و ماسه , میکنه و میخوره تعجب , جالبه که وقتی یه دفعه غیبش میزنه میفهمم که اون پشت داره یه کارایی میکنه شاکی و جالبتر اینکه هر چی هم صداش میزنم جییییییییییییییییکککککککککک نمیزنه خندونک , حالا وقتی میرم و پرده رو میزنم کنار , دختری همینجور زل میزنه به من و هیچی نمیگه خندونک و این در حالیه که کلی گچ و ماسه چسبیده زیر لبش و توی دهنشم هست و اصلا دخملی به روی خودش نمیاره کار بد کرده که هیچ خندونک , نگاه عاقل اندر سفیهی هم به جناب بنده میکنه که من توی دلم از خنده میمیرم خنده , تازه من دعواش میکنم و اون لبخند میزنه خندونکقه قهه .... کلا جذبه دعوا کردنم از بس بالاست بچه هم فهمیده قه قهه ... کلا هیچ بنی بشری از من حساب نمیبره گیج , چون نه دعوا کردن بلدم و نه درست و درمون بحث کردن و عصبانی شدن , بچه ام گناهی نداره , هر جنبنده ای منو ببینه خودش میفهمه خندونک

 

 

 

 

 

پاتوق جدید دخمل بلا , جلوی در تراس در حال خوردن شن و ماسه خندونک

 

نگاشو ببین چه جدیه  خنده

 

 

 

 

 

از کارهای جدیدی هم که دو روزه , با نزدیک شدن به 14 ماهه شدنت یاد گرفتی , تکان دادن سرت به طرز جالب و بانمکیست بغل, فکر کنم چون وقتی کار بدی کردی من با گفتن نچ نچ , سرم رو تکون دادم , تو هم یاد گرفتی فندق کوچولوی مامان ... دو سه روزی هم هست که حساااااااابی گوجه خور شدی کوچولوی من بوس ... دیگه جرات ندارم سالاد شیرازی رو هم مثل ماست بیارم سر سفره راضی , دیگه غذا نمیخوری و با انگشتت نشونش میدی و اگه هم بهت ندیم که واویلااااااااااااا ... قهر خندونک

 

 

 

 

 

دخمل بلا در حال نظارت بر سرخ کردن سیب زمینیها قه قهه

 

کل فکر و هوش و حواست به سیب زمینی هاست دختر خندونک خنده

 

 

 

انگار خان زاده است بچم  خندونک ... نشستنتو بخورمممممم من ... بوسبغلبوس

 

 

 

 

خیلی دوست دارم زودتر حرف زدنت هم بهتر بشه محبت , بازممممممممم عجلههههههههههه مامان خانوم ؟؟؟ خجالت , البته خیلی زووووووود شروع به گفتن " مامان و بابا " کردی و کلا خیلی هم حرف میزنی و چیزهای مبهم زیادی میگی زیبا , ولی هنوز کلمات رو خیلی تلفظ نمیکنی , " به به " رو میگی وقتی میخوام بهت غذا بدم بوس , وقتی چیزی رو به زور بخوای همش میگی " من من " بغل... وقتی چیزی رو نخوای و ما اصرار کنیم هم " نه نه " میگی عزیزکم محبت ... کلمه " عمه " رو هم خوب تلفظ میکنی و گاهی همینطوری بی دلیل و پشت سر هم خندونک میگی عممممممه  , و  " م " رو هم کلللللی میکشی عروسکم بغل ...

 

 

وقتی صدای قرآن رو میشنوی زیبا , شروع میکنی به صداهای مختلف درآوردن و اینطوری تو هم همراهی میکنی باهاش بوس ,  صدای اذان و صلوات رو هم همینطور و به زبون خودت و با صداهای مختلف مثلا تقلید میکنی قربونت برم من , و وقتی ما صلوات میفرستیم , تو هم با خنده زیبایی همین کار رو تکرار میکنی قشنگ مامان بوس ...

 

 

کلمه " یا علی " رو هم خیلی دوست داری محبت و واکنش خیلی خوبی نسبت بهش داری زیبا , وقتی دستات رو میگیرم و میگم " یا علی " , با لبخند از جات بلند میشی و خیلی خوشت میاد از گفتنش بوس , و یه بار هم به تازگی , و تا حدودی , خودت این کلمه " یا علی " رو دست و پا شکسته تلفظ کردی  و من کلی ذوق زده شدمممممم مااااااااااااه شب 14 من ... بغلبوسبغل

 

 

 

اما در مقابلششششش عااااااااااااشق تبلیغاتی زیبا , درست برعکس بابایی خندونک , عاشق تبلیغ لوسی و یا هر چیز آهنگین دیگه هستی شاکی و با شنیدنشون شروع میکنی به تکون دادن و عقب و جلو کردن خودت در حالت نشسته خندونک , و خیلییییییییی بامزه میشی اینطوری و من کلللللللییییییی میخندم واسه این حرکتت ... خنده , بانمک مامانی دیگه ...  تازه خودتم خندت میگیره از این جنگولک بازیات خندونک قه قهه و کاملا هم میفهمی یه کار غیر معمول داری انجام میدیا خندونک , جیگری دیگه تو , یکی یه دونه مامان و بابا ...بوس

 

 

 

خیلی هم دخملی حرف گوش کنی هستی دوست داشتنی من و البته این نشون دهنده باهوش بودنته گل دختر من بغل , وقتی چیزی رو ازت بخواییم که بهمون بدی و بگیم بده به من , به راحتی میدی عزیز دلم بوس , وقتی بگیم دست نزن , میفهمی و در بیشتر مواقع زیبا , جز گاهی در موارد لج بازی کردنت خندونک , گوش میدی و این کار رو انجام نمیدی تشویق , وقتی روی مبل شیطنت میکنی و دیگه بابایی بهت میگه : " فاطمه برگرد و به پشت از روی مبل بیا پایین " ,  کاملا میفهمی و سریع این کار رو انجام میدی ...تشویقبوستشویق

 

 

اما خیلی هم دل نازک هستی مهربون و حساس مامان بغل, اگر کمی بلند و یا تند باهات حرف بزنیم زیبا , چنان مظلومانه نگاهمون میکنی و لبهاتو جمع میکنی غمگین و میزنی زیر گریه که دلم میخواد واست کباب بشه محبت و زودی بغلت میکنم بغل و میبوسمت تا آروم بشی فدای تو بشم من دخترم ...

 

بغل دختری دیگه نازدونه خانوم ... بغل

 

 

چند روزیه که بهت میگم فاطمه چشمات کو و تو هم انگشتت رو فرو میکنی توی چشمهای مامان خندونک قه قهه ... هر چی میگم چشمهای خودت کو عزیز دلم محبت , اما با خنده انگشت خوشگلت رو میاری طرف چشمهای مامانی  بوس ... ای کلککککککککک ...

 

 

وقتی بهت میگم بزن قدش زیبا و دستم رو میار بالا زیبا , تو هم با اون دست کوچولوت تند تند میزنی کف دست مامان بغلو بلند بلند میخندی و ذوق میکنی نازدونه مننننننننننننننن ... بوسبوسبوس

 

 

تاااااااااااااااازشممممممممم دخترم به ثمر نشسته به قول بابایی خندونک  ... بعد از خوردن غذا , کلی از وسایلارو از بابایی مهربونش میگیره و میاره جلوی آشپزخونه و تحویل مامانیشششششش میده گل دختر مامان ...

 

 

جارو دستی هم واسه مامان میزنه این دخمل بلا محبت , و اونقدر بامزه این جارو دستی که به شکل یه جوجه و زرد رنگ هست رو , روی زمین میکشه که کلی میخندم بوس ... تا دستم میبیندش , به زوووووووووور میاد از مامانی میگیره و شروع به کار میکنه ...

میبینین چههههههههههه دخملی زحمتکش و دستگیری دارمممممممم من آخه ...  بوسبغلبوس

 

 

 

ناز و ادا زیاد داری نازنین دختر مامان و بابا  شکلک قلب 3261 و هم قلم , توانایی نوشتنش رو نداره زیبا و هم من , فرصتش رو ندارم خجالت  " بگین نه اینکه اصلا هم نمینویسیشون , با این همه پرحرفیهات خندونک خجالت " , و هم اینکه از حوصله خواننده خارجه خوندشون دختر خوب و عزیزم متنظر , اما آخرین شیطنت این روزهای تو که دوست دارم ازش برات بنویسم و دیگه این پست رو تمومش کنم زیبا , قضیه خوابیدنته خواب آلود , که فقط هم با بغل کردن و راه رفتن میخوابی متفکر , مگه اینکه دیگه خیلی خسته باشی تا در حال شیر خوردن همیشگی قبل از خوابت , خود به خود خوابت ببره عزیز دلم محبت , روی پا که اصلا و ابدا خوابت نمیبره نه و به هیچ وجه از نوزادیت خوشت نمیاد اجازه و هر چی هم تلاش کردم نتونستم عادتت هم بدم فدای تو بشم من شاکی , فقط گاهی به زور موفق شدم , مثل امروز ظهر خجالت ... اما نکته جالب خوابیدنت برای ما اینه که  کاملا به کلمات  " خواب "  و  " دیگه وقت خوابه "  و  یا  " دیگه بریم بخوابیم "  آشنایی داری و وقتی با شنیدن این جملات و کلمات , بو میبری که بابایی میخواد راه ببردت تا خوابت ببره زیبا, و یا اگه ببینی برقهارو خاموش کردیم زیبا , تندی میفهمی میخواییم بخوابونیمت خندونک و شروع میکنی به نق زدن راضی و تو که تا الان به راحتی پیش بابای و بغلش میرفتی زیبا , دیگه بغل بابایی نمیری خندونک و تا میخواد بغلت کنه پاهات رو به یه شکل و شمایلی پرت میکنی تا نتونه بابایی بغلت کنه تعجب و کلللللیییییی هم سر و صدا راه میندازی راضی , اما البته سریع هم تسلیم میشی مظلوم مامان خندونک , چون دیگه میدونی و فهمیدی که بابایی با خواب شوخی نداره خندونکخنده و وقتی وقت خواب باشه بااااااااااااااااایددددد بخوابی عشقمممممممم ..... اما واقعا وقتی بغل بابایی نمیری و ازدستش فرار میکنی و بعد هم خودت رو از توی بغلش به بیرون پرت میکنی تا نتونه بخوابوندت خندونک , خیلی خیلی بامزه میشی  و ما کلللللللللیییییییییییییی میخندیم از این کارات و جمع بودن هوش و حواستتتتت دخترررررررر ...

 

 

 

 

 

 

  دخترک خوشگل و دی ماهی مامان در یک سالگی و لباسهای زمستانی اش

 

 

 

 

 خیلیییییییی خیلیییییی دوستت داریییییییممممم و عاشقتیم دخترممممم  

 

مامان و بابا همیشه قلبشون برات میتپه محبت ,

 

و بهترینها رو از خدا برات میخوان و آرزوشون خوشبختیته نازنینم

 

لحظه های زندگی ما , با تو رنگ و بوی دیگه ای گرفته ... شکلک های یاهو

 

متفاوت تر از قبل ... متفاوت تر از 6 سال گذشته ... زیبا

 

این تنوع و تفاوت , شاید تا حدودی سخت باشه متنظر ,

 

 اما شیرین و دوست داشتنیه برای ما عزیز دلمممممم   ,

 

 

محبت لحظات شیر دادنت برای همیشه به یادم خواهد ماند ...محبت

 

علاقه زیادت برای شیر خوردن , از همان لحظات اول تولد رو هرگز فراموش نخواهم کرد بوس

 

حس خوب مادری رو با شیر دادن به تو , بیشتر و بیشتر تجربه کردم ...بغل

 

خدارو هزاران بار شاکرم که فرصت این تجربه زیبا رو به من داد شکلک های یاهو ,

 

تا تو با خوردن شیر خودم , این لذت رو به من هدیه بدی عزیز دلم ... محبت

 

 

گرچه ممکنه , وابسته شدن بیشترت به من , سختی شیر دادن شبانه و خیلی چیزهای دیگه زیبا,

 

تا حدودی سخت و آزار دهنده باشه متفکر ,

 

اما در کل , عشق مادری و لذت خوردن شیر خودت توسط  نازدانه ات زیبا ,

 

و دیدن آرامشش در حالی که درآغوشت فرو رفته و جز تو , هیچ نمیخواهد و نمیبیند آرام ,

 

وصف ناشدنیست متنظر ,

 

... اجرش نزد خدا هم که بماند ... زیبا

 

 

 

این روزها , وقت شیر خوردن , بازیت هم میگیرد زیبا

 

و هم شیر میخوری و هم میخندی محبت,

 

میخندی و منتظر عکس العمل من میشوی تا من هم بخندم بغل ,

 

و تا وقتی این بازی کردنت در حین شیر خوردن ادامه دارد زیبا

 

از گوشه چشمت من را هم نگاه میکنی تا ببینی که میخندم یا نه خنده

 

این بازی کردنهایت هم زیباست ...

 

از دست تو دختری محبت  " این تکه کلام بابایی مهربونته وقتی خیلی بازیگوش میشی "

 

 

متنظر مطمئنم که روزی دلم برای ثانیه به ثانیه این روزها و لحظات تنگ میشود متنظر

 

در حالی که شاید در لحظه , قدرش را آنطور که باید ندانم زیبا

 

 

 

خدایا ممنوووونممممم که با همه ناسپاسیم , تو همیشه بهترین را برای من مقدر کردی

 

 شکلک های یاهو شکلک های یاهو شکلک های یاهو

 

عاشقتممممممممممممممممم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ پنجشنبه 7 اسفند 1393 ] [ 17:30 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]

کد بارش حباب
0.60291886329651