دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا
X

دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

فاطمه جونم این وبلاگ رو من و بابایی تقدیم میکنیم به تو دخمل نازنین و دوست داشتنیمون که با اومدنت نور و آرامش و شادی بیشتری به خونمون هدیه کردی

تقدیم به دختر عزیز دردانه مان که تا بینهایت دوستش خواهیم داشت.

تقدیم به هدیه پاک و کوچک و آسمانیمان

 

 

 

چه زیباست لحظه های آمدنت را به انتظار نشستن ...............

 

 

 

چه دل انگیز است و چه شوقی دارد دیدن روی ماهت برای اولین بار ...............

 

 

 

و چه خاطره انگیز و شیرین است قدمهای کوچکت را در زندگیمان گذاشتن و لحظه لحظه گام برداشتنت به سوی سعادت و خوشبختی و هر چه که زیبایی هست دخترم ............

 

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ,

 

 

خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ,

 

 

خاطره هایی است از تو , از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده ,

 

 

با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود ,

 

 

تا روزی که  این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم ......

 

 

تا روزی که بدانی ,

 

دخترم , عزیز دلم , ما یعنی مامان زهرا و بابا محمد , همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم .....

 

 

" نوشته شده در تاریخ 23 / 5 / 1392 "



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ 17:44 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
انتخاب اسم برای دخمل بلا

سلام کوچولوی ناناس منماچماچ

 

این روزا اگه گفتی کار منو بابایی چیه؟؟قلب

 

انتخاب یه اسم با معنی و زیبا برای تو خوشگل خانومیمون , دخمل گلمون

 

از وقتی که فهمیدیم تو یه دختر نانازی هستی توفکریم ببینیم چه اسمی انتخاب کنیم که هم قشنگ و زیبا باشه هم با معنی و با مسما

 

اما یه مشکل کوچولو موچولویی هست اونم اینکه یه لیست من نوشتم یه لیست بابایی. بگو خوب ؟ خیال باطل

اما فقط یه اسم مشترک بین این همه اسم توشون وجود داره بقیه از زمین تا آسمون فرق داره .اوه

تازه اونم خیلی امیدی بهش نیست تعجب آخه میدونی چرا ؟ 

 

چون تنها اسمی که من میدونم بابایی خیلی خیلی دوست داره و دلش میخواد اون اسمو روت بزاره , اسم فاطمه است , تازه بقیه اسمارم فکر کنم واسه دلخوشکنک من نوشته باشه خنده .البته بین خودمون باشه ها دخمل بلا .ساکت بغل

 

آخه میدونی بابایی همیشه آرزو داشته یه دخترک کوچولو داشته باشه با اسم فاطمه ماچ ,

 

 

 

حالا نه اینکه من خدایی نکرده اسم فاطمه رو دوست نداشته باشما  , قربون صاحب این اسم بشم که خانوم فاطمه زهرا سلام الله علیها هستن , من خودم این اسم رو خیلی دوست دارم چون فکر میکنم زیباترین اسم روی زمینه برای اینکه به نظر من اگه زیباترین نام نبود هرگز نام دختر حضرت محمد (صلوات الله علیه و آله) که یگانه بانوی این عالم هستند قرار نمیگرفت و خداوند این نام رو برای دختر خاتم الانبیا که مادر سادات هستند قرار نمیداد.

 

 

فقط به دلیل تکرار زیاد این اسم اونم توی اقوام بابایی هست که من از اول ازدواجمون هر وقت بابایی میگفت این اسمو روی دخمل آیندمون بزاریم خیلی استقبال نمیکردم , گرچه تا حالا هم مخالفت نکردما دخترکم , عزیزکم . من مامانی با شخصیتیم نیشخند

 

 

راستی میدونی بابا بزرگ یعنی بابای من که البته چند سالیه رفته پیش خدا و میدونم الان از اینکه خدا تورو به ما داده خیلی خوشحاله , اولش که من به دنیا اومده بودم میخواسته اسم منو یعنی مامانیو بزاره فاطمه مژه

 

 

خوووووب دخترکم , عزیز دل مامان , دردونه مامان , حالا بگو چی کار کنیم من و بابایی؟ متفکر

 

 

کاش میشد خودت بهم میگفتی دوست داری اسمت چی باشه ؟ گرچه توام دخمل همون بابایی شیطونی که همیشه نظرشو میگه و همه حرفاشو میزنه بعد با زرنگی تمام چون منو میشناسه و میدونه من دلم نمیاد و دوست ندارم خلاف نظرش حرفی بزنم میگه : عزیزم هر چی خودت بخوای قهقهه  ,

پس با این حساب, فرشته کوچولوی من , فکر کنم اگه خودتم میتونستی بگی , حتما با بابایی همدست میشدین هر چی بابایی بگه همون بشه , نهههههههه کلککککککککککلبخندبغل

 

اسمایی که بابایی برات نوشته اینا هستن گل دختر من ماچ

فاطمه  ,  فاطمه زهرا  ,  فاطمه طهورا  ,  زینب  ,  ریحانه  , طهورا ( این اسم مشترک بود بینمون ) یگانه زهرا ,  یگانه فاطمه ,  فاطمه زینب  ,  نازنین فاطمه  ,  نازنین زهرا  ,  نازنین زینب  ,   نازنین معصومه .

 

 

اسمایی که مامانی نوشته واسه دختر نانازش , عسل خانومش : ماچ

هلیا , طهورا , حلما , تسنیم , سارینا , سلما , دینا , محیا , اسرا , حسنا , درسا , عرفانه , فائزه , غزاله

 

حالا باید دید کدوم اسم برنده میشه , کاش میشد خودت بگی کدومو دوست داری همدم مامان , عزیز دلم

 

 

امان از دست بابایی و زرنگیاش , اگه بدونی چه بابایی مهربونی داری , چقدر به فکرته و دوستت داره . واسه همینم رو اسمت اینقدر حساسه و دوست داره بهترین اسم دنیا رو برات انتخاب کنه , وگرنه میگفت هر چی مامانی دوست داره همون باشه. البته مامانیم هر چی بابایی انتخاب کنه رو دوست داره گل من , چون به سلیقش اعتماد داره .خجالت

 

 

حالا هر چی خدا بخواد تا ببینیم چی میشه , ولی اگه تونستی بیا تو خوابم بهم بگو یواشکی چی دوست داری ؟!!!!!!! باشه نازنینم. میبوسمت با عششقققققققققققققققققق دخمل بلا بغل ماچ

 

 

 

واییییییییی همین الان یه یاکریم خوشگل اومد و نشست لب پنجره ای که کنارمه , داره آواز میخونه واست دخترکم , آخی چه صدایی داره , نمیدونی چه خوشگل داره میخونه عزیزم , بیا با هم صداشو گوش کنییییییییم.

 

 

فکر کنم واسه تو داره میخونه ها واسه اومدنتتتتتتتتتتتتتت. توام داری تکون میخوری فدات بشمممممممم من .

دیگه پر زد و رفت . منم فعلا دیگه نوشتنو میزارم کنار , فکر کنم یه کم خسته شدی زیاد نشستم.

 

 

مامانی و بابایی عاشقتن , یادت نره

ماچبغل

 



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ 27 مرداد 1392 ] [ 14:00 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
چند تا عکس از نی نی های ناز و دوست داشتنی
[ پنجشنبه 24 مرداد 1392 ] [ 14:10 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
من دخمل دار شدم

سلام فرشته کوچولو و آسمونی من

 

این اولین مطلبیه که دارم تو وبلاگت میزارم عزیز دلم.

 

امروز چهارشنبه است 23 مرداد ماه سال 92 . تو توی 18 هفته هستی .

 

من دقیقا پریروز یعنی 22 مرداد فهمیدم که  این فرشته کوچولویی که خدا چند ماهه به من و بابایی هدیه کرده , یه دختر خوشگل و مامانیه.

 

نمیدونی وقتی رفتیم سونوگرافی چه استرسی داشتم . من و بابایی فقط دعا میکردیم که سالم باشی و همه چی  رو به راه باشه.

 

وقتی دکتر با دقت داشت توی مانیتور نگات میکرد دل تو دلم نبود که الان چی میگه . وقتی دیدم خیلی طول کشید پرسیدم خانم دکتر سالمه؟ گفت آره همه چی خوبه. خیلی خوشحال شدم.

 

درست همین موقع بود که گفت دختر خانومه . وایییییییییییییییییییی یه دخمل . چقدر عالی و زیبا. باورت نمیشه نمیدونستم حسم چیه . خوشحال بودم ولی یه حس عجیبم داشتم . ما دخمل دار شده بودیم.

 

سونوگرافیم خیلی طول کشید آخه سونوی این دفعه حساس بود و من از بس حساسیت نشون دادم دکتر خیلی با دقت همه چیز رو چک کرد و بهم اطمینان داد که تا اینجا همه چی مرتبه . خدایا شکرت که دخملم حالش خوبه.

 

ولی بگم از بابایی. اون بیرون نشسته بود و منتظر بود . خبر نداشت اون تو چه خبره. نمیدونست من از بس  که از دکتر سوال کردم  واسه همین سونو طول کشیده .  طفلی بابایی . خیلی دلم براش سوخت. وقتی اومدم بیرون دیدم خیلی نگرانت شده . وقتی دید دارم میخندم اونم آروم شد.

 

بابایی گفت چرا اینقدر طول کشید , یه دلشوره عجیبی توی دلم افتاده بود که نگو. گفتم نترس عزیزم بچمون سالمه  و دخمله . نمیدونی بابایی وقتی شنید چقدر خوشحال شد .

 

بابایی چند بار خدارو شکر کرد و بعدم گفت یه جایزه مخصوص داری چون نینیمون دخمله .

 

بعد هم من و تو و بابایی رفتیم شیرینی فروشی و بابایی گفت هر چی دوست داری انتخاب کن و منم فکر کردم ببینم چی واست خوبه و چی دلت میخواد.

 

خلاصه خیلی روز خوبی بود. خیلی ذوق کردیم. از همه مهمتر این بود که سالم بودی فرشته نازنین من.

خیلی دوست دارییییییییییییییییییییم عسل مامان و بابا

 



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ چهارشنبه 23 مرداد 1392 ] [ 14:30 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
صفحه قبل 1 ... 6 7 8 9 صفحه بعد

کد بارش حباب