دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

دخمل بلا , نور چشمی و عزیز دل مامان و بابا

فاطمه جونم این وبلاگ رو من و بابایی تقدیم میکنیم به تو دخمل نازنین و دوست داشتنیمون که با اومدنت نور و آرامش و شادی بیشتری به خونمون هدیه کردی

تقدیم به دختر عزیز دردانه مان که تا بینهایت دوستش خواهیم داشت.

تقدیم به هدیه پاک و کوچک و آسمانیمان

 

 

 

چه زیباست لحظه های آمدنت را به انتظار نشستن ...............

 

 

 

چه دل انگیز است و چه شوقی دارد دیدن روی ماهت برای اولین بار ...............

 

 

 

و چه خاطره انگیز و شیرین است قدمهای کوچکت را در زندگیمان گذاشتن و لحظه لحظه گام برداشتنت به سوی سعادت و خوشبختی و هر چه که زیبایی هست دخترم ............

 

 

 

عاشقانه هایی که نوشته میشود ,

 

 

خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ,

 

 

خاطره هایی است از تو , از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده ,

 

 

با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود ,

 

 

تا روزی که  این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم ......

 

 

تا روزی که بدانی ,

 

دخترم , عزیز دلم , ما یعنی مامان زهرا و بابا محمد , همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم .....

 

 

" نوشته شده در تاریخ 23 / 5 / 1392 "



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 10 تير 1394 ] [ 17:44 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
آش دندونی و دخملی سه دندونی من

 

سلاااااااااااااام عشق مامان , دخملی نازنازی و مااااااااااااااااااااه من

قربون این نگاه نافذ و گیراتتتتتتتتت بره مامان , خوردنی من

 

 

 

 


الان که دارم این پست رو برات مینویسم  , 2 مهرماهه , اما کی تمومش کنم و بزارمش توی وبلاگت گیج , دیگه خدا میدونه خندونک بستگی به همکاری شما داره متفکر , فعلا که توی بغلم نشستی و با علاقه زل زدی به مانیتور زیبا , البته بازیگوشیت همچنان ادامه داره ... خندونک , گاهی سرت رو میزاری روی سینم و بهم تکیه میدی که من عاششق این لحظه ام آخه وقتی که میبینم توی آغوش من آرومی , منم آرومم , و البته گاهی هم چشماتو میمالی چون دیگه داره خوابت میگیره خواب آلود , یه وقتایی هم سرت رو برمیگردونی و به من نگاه میکنی و یه لبخند ملیح تحویلم میدی و فرو میری توی بغلم بغل و میخندی و من میخواممممممممممم گازگازیت کنم خوشمزه , و دقیقا الان هم شیر خواستی بخوری زبان ,

کلا فکر کنم من در حکم زنگ تفریحم برات خندونک , فداااااااااااااااااااات بشممممممممممممممممم آخه جیییییییییییییییییییگررررررر ,

 

 

دقیقا الان 8 ماه و 18 روزته و 3 تا دندون داری ناااااااااااااااااااازنین من , دو تا دندون جلو از پایین و یه دندون جلو از بالا  , چند روزیه دوباره کمی بهونه گیر شدی و مدام میخوای بغلم باشی بدبو  و تا میخوام کارهامو انجام بدم گریه میکنی شاکی , حدسم اینه که دوباره داری دندون درمیاری متفکر , تازه بدجور هم این سه تا دندونت رو هم به میمالی و یه قرچ و قوروچی راه میندازی که نگو نه , همش نگرانم که نکنه آسیبی به دندونات برسه غمگین, بس که محکم و با صدا به هم میمالیشون اجازه, حریفتم نمیشم که این کارو انجام ندی متفکر , دندونگیرت رو هم نمیخوری و گاهی حسااااااااابی من رو عصبانی و کلافههههههه میکنیییییی .... عصبانی

 

 

شاید دومین دندون جلوییت از بالا باشه که میخواد بیرون بیاد و خودنمایی کنه  , نمیدونم والا  راضی , در حد حدس و گمانه ...

 

 

دندون اولت درست در 2 شهریور و در 7 ماه و نیمه گیت دراومد( دندون جلو از سمت چپت و پایین),

درست یک هفته بعد , یعنی در آخرین هفته هفت ماهه بودنت , دندون دومت هم خود نمایی کرد ( دندون جلو از سمت راست و پایین)  , دیگه به این زودی منتظر دندون بعدیت نبودم متنظر , اما باز هم یک هفته بعد , هنوز چند روزی از 8 ماهه شدنت نگذشته بود که   متوجه شدم تاول دندون جلوییت , از بالا و سمت چپ , حسابی بزرگ شده   , بعد هم فهمیدم که نوک دندونت از زیر همین تاول زده بیرون فرشته ( یعنی در هفته اول ورودت به ماه نهم زندگیت ) ,  آخه من قربون این هیکلت و دندونااااااااااااات برممممم دخترممممم ... ,

3 تا دندون در عرض یک ماه درآوردی و دخملی سه دندونی من شدییییییییی ...  

 

 

 

دقیقا الان که در حال نوشتنم میدونی داری چی کار میکنی نازدونه خانوم ؟؟؟  , همینطور که روی پای مامانی  نشستی و البته برگشتی به سمت من , داری روی پام به سرعت بالا پایین میپری و خودتو پرت میکنی روی من   و بلند بلند ذوق میکنی و جیغ جیغ میکنی تعجب ,

اینجوری با مشقت من پست مینویسم و میزارم خندونک , یه همچین مامانی زحمتکشی هستم من ....خندونک

 

 

 

وااااااااااااااااای عزیزممممممممممم میدونی الان دیگه داری چی کار میکنی ؟  , همین الان یعنی در 8 ماه و 18 روزگیت , برای اولین بار یه چند قدمیییییییییی چهار دست و پا رفتییییییییییی ,

آخه چند وقتیه که وقتی داری سینه خیز میری , علاوه بر حرکات ورزشی ذکر شده در پست قبلی چشمک , یه دفعه وسط راه با یه حالت عجیب و غریب و پرشی تعجب , پاهات رو جمع میکنی زیر شکمت بغل, خیلی سعی داری چهار دست و پا بری عزیز دلممممممممممممممم بوسبوسبوس , اما الان دیگه چند قدمی موفق شدی بری فدای تو بشه مامان , ولی دوباره افتادی و به سینه خیز رفتنت ادامه دادی عروسکممممم ... بغل

ای دخملی پر تلاش من بغل.

 

 

اینجای نوشتنم که رسیدم متنظر , پستم ناقص موند خندونک , و تا امروز که 10 مهره و 8 ماه و 26 روزته , وقت نکردممممممممم ادامش رو بنویسمممممممم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز ,

من یه همچین مامانی زرنگی هستمممممممممم خندونک , البته اینم بگم که تو هم یه همچین دخمل شیطون و بازیگوشی هستییییییییی .....niniweblog.com

 

 

 

این  تقریبا یه هفته ای که تاخیر افتاد توی نوشتنم زیبا , یه پیشرفتهای کوچیکی توی چهار دست و پا رفتنت داشتی تشویق, دیگه یه کمی میتونی چهار دست و پا بری جلوبوس , اما خیلیییییییی زود قاطی میکنی چشمک و میفتی روی شکمت و دوباره مثل جتتتتتتتتت سینه خیز میری بغل ,

همش باید از این گوشه و اون گوشه خونه جمعت کنم و بگیرمت خندونک , من نمیدونم چه علاقه ای به کندن داری آخه تو دختررررررررر شاکی , هر چیزی دم دستت باشه با انگشتات پوستش رو میکنی , چرم مبلام , گل دمپاییهای من بدبو , زیر انداز ضربه گیر خود جنابعالی که به اون خوشگلب بودبدبو, و البته بازوی مامانی در هنگام شیر خوردن تعجب , از دست تو در امان نیستن بلاااااااااااا خااااااااااااااانووووووووووووم بغل, پوست دست من رو که کندی و خون انداختی دیگه گریه

یه همچین دخملی پوست کنی هستی شما ....خندونک , 

یه وقتایی از دست شیطنت های تو دخمل بلا , اینطوری میشماااااااااااااااااااا عصبانی... لا اله الا الله ...

 

 

پیشرفت بابا گفتنت کاملا محسوسه و حسااااااااااااابی " بابا بابا " میکنی از صبح که بیدار میشی بغل, گاهی " یایا یایا " هم میگی , به خصوص وقتی ببینی حواسم بهت نیست بوس , و البته فقط وقتهایی که به شدت گریه میکنی یادت میفته چند باری بگی ماما خندونک , خودت قضاوت کن ... متفکر ,  این انصافهههههههههههههه ... خندونک

قربون تلفظ تک تک کلماتت برمممممممممم من محبتمحبتمحبت , فدای همه ناز و اداها و بازیگوشیاتتتتتتتتتت برم من ...بوسبوسبوس, وقتی میخوابی دلم برات تنگ میشه ... شکلک قلب 3261 , و بعدش وقتی بیدار میشی میخوامممممممممم بخورمت و محکمممممممممم فشارتتتتتتتتتتت میدم توی بغلم  ,  چقدر خوبه که تو دختر منییییییییییییی بغل.

 

 

 

و اما از دندونات گفتم و بعد هم این پست به تاخیر افتاد و اصلا یادم رفت از اصل کاری حرفی بزنممممممممم متنظر ,  از آش دندونیت ننوشتمممممممم نازنین دخترممممممممم  ...محبتمحبتمحبت

 

 

اول از همه بگم که آش دندونی شما خیلییییییییییی خوشمزه شد    , میخواستم توی این پست طرز پخت این آش توسط خودم رو بنویسم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز , چه خود شیفته خندونک , البته فقط واسه خاطر اینکه شاید دوستانی بخوان این تجربه رو مورد استفاده قرار بدن چشمک , اما چون دیگه پستم طولانی شده مثل همیشه خندونک , موکولش میکنم به یه پست جداگانه مخصوص این موضوع که انشاالله در اولین فرصت قرار میدم شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز ,

 

 

روز 18 شهریور , یعنی دو هفته بعد از دراومدن اولین مروارید زیبات محبت , من تصمیم به پختن آش دندونی آزمایشی گرفتم متنظر , آزمایشی بودنش واسه این بود که تا به حال تحربه پختش رو نداشتم و تنهایی هم باید این کار رو انجام میدادم و میترسیدم زیاد درست کنم و بد بشه خدایی نکرده زبان , خلاصه از اونجا که بنده هرگز دستم به کم نمیرهخجالت , اونم به خصوص در پخت آش و سوپ زبان , این آش آزمایشی ما شد یه دیگ گنده خندونک , واسه همین دیگه از آزمایشی بودن خارج شد و پخش کردیم بین در و همسایه ... تعجب , حالا خوبه خیلی ضایع نشد آشش خندونک , اما اصلا فکر نمیکردم برای اولین بار اینقدر خوشمزه بشه این آش ... شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز   , کلا من مامانی خودشیفته ای هستم عایا ؟؟؟!!! خندونک , ولی جدی هر کسی از این آش خورد , تعریف کرد خجالت و اظهار داشتن که واقعا خوشمزه شده و مزش بی نظیر بوده .... شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز   ,

خداروشکر که آشش خوب شد شکلک های یاهو و خداروشکر که برات آش دندونی پختم شکلک های یاهو, فقط حیف که نتونستم جشن دندونی برات بگیرممممممممم ...غمناک , خیلی دست تنها هستم .... قهر , پخت همین آش هم  دو روز طول کشید خجالت , چون با تو واقعا سخت بود آش دندونی درست کردن ... محبت ,  دیدم اگه جشن هم بگیرم که باید علاه بر آش , سالاد اولویه و کشک بادمجون هم درست کنم , همراه با کلی تدارکات و کارهای دیگه که باید انجام بدم زیبا , که واقعا دست تنها و با وجود وروجک بازیگوشی مثل تو که مدام به مراقبت احتیاج داری واوقعا سخته ...خطا ,  بابایی که موافقتش رو اعلام کرده بود محبت , ولی به هر حال جور نشد ...خجالت ,

حالا یه آش رشته باید برای همسایه ها بپزم ....زیبا , آخه ماه رمضون امسال , توی ختم قرآن جمعیمون , خوندن سوره توحید به من رسید جشن ,  و در بین همسایه ها رسمه که توی ماه رمضون و روز آخر ختم قرآن , خوندن این سوره به هر کی که برسه چون خوش یمن و بسیار بابرکته این سوره زیبا , باید بعدا یه آش رشته بپزه بای بقیه تا دور هم جمع بشیم و بخوریم .... زیبا , حالا تصمیم دارم روزی که این آش رو خواستم بپزم , یه کیک هم به مناسبت دندونهای زیبا و  همچون مروارید دختر ناز نازی خودممممممممممممم بخرم , تا عوض این جشن دندونی نگرفتن هم دربیاد ....بغل

 

 

اما دیگه اینکه همسایه های گلمون زحمت کشیده بودن محبت و هر کدوم , بعد از نوش جون کردن آش دندونی , کادویی هم برای یادبود برای فاطمه جونی فرستاده بودن شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز که عکسش رو در ادامه مطلب همین پست گذاشتمزیبا.  گرچه اصلا راضی به زحمتشون نبودم و دلم نمیخواست به هیچ وجه توی زحمت بیفتن , ولی تک تکشون خیلی خوشحالم کردن و یادگاریهای خیلی زیبا و ارزشمندی به فاطمه جونی ما دادن ....بغل ,

 

محبتمحبتمحبت  خیلیییییییییییییی ممنونممممممممممم مهربونااااااااااااااا ....

 

 

 

شنبه 29 شهریور ماه هم , درست بعد از گذشت دو هفته از سوراخ شدن گوشهای خوشگلت متنظر , گوشواره های طلات رو برات انداختم  , این گوشواره ها رو موقع به دنیا اومدن , عمه جون طاهره بهت هدیه داده بود بغل , خیلی ناز و خوشگلن گوشواره هاتو هر کسی هم میبینه خیلی زیاد خوش میاد از طرح و مدلش , عمه جون طاهره مهربونم ممنووووووووووووووونم از هدیه زیبات ...محبتبغلمحبت

 

 

 

اما آخرین خبر از ما اینکه چهارمین دندون فاطمه جونی هم در حال رویش هست , و پریروز 8 مهرماه , متوجه شکافته شدن لثه بالاییش شدم , گویا مروارید سمت راستش از بالا در حال بیرون زدنه , حدسم راجع به دلیل بی قراریهای این 10 روز اخیر فاطمه جونی , اونم به خصوص شبها , درست بود ....

 

تا به حال که موفق به گرفتن عکسسسسسس از مرواریدهای زیبات نشدیم بلااااااااااااااااا خانوم ...راضی , از بس که وروجکی و اصلا اجازه نمیدی ....قهر

 

 

و اما آخرین موفقیت فاطمه جونی ما , دیروز , 9 مهر ماه , اتفاق افتاد ... زیبا , خانوم خانوما تونستن خودشون , به تنهایی و سینه خیز , وارد آشپزخونه بشن ...  , یه بلندی جلوی آشپزخونه هست که تا به حال فقط تا لبه اونجا میرفتی و نمی تونستی بری بالا چشمک , و حداقل آشپزخونه از دست شما نازدونه خانوم در امان بودخندونک, امممممممممااااااااااااا امروز زیبا , وقتی داشتم ظرف میشستم , در کمال تعجب دیدم که از اونجا بالا رفتی و سینه خیز وارد آشپزخونه شدی ...بدبو , چشم و دلم روشننننننننننننننننننن باشه ....متنظر

 

 

یه موفقیت دیگه هم دیروز داشتی نازدونه من  و اونم اینکه تونستی یکی دوبار , خودت از حالت سینه خیز برگردی و دوباره به حالت نشسته بشینی بغل, تا به امروز وقتی نشسته بودی , به راحتی خودت چهار دست و پا و یا سینه خیز میشدی زیبا , ولی نمیتونستی بعد از سینه خیز شدن خودت دوباره بلند بشی و بشینی زبان , اما امروووووووووووز این هم حاصل شد الحمدلله رب العالمین ...بغل

 

فدات بشمممممممممم عزیز دلممممممممم  , بس که دوست داشتنی هستی و همه تا میبینن تورو عاشقت میشننننننننننننن ....محبتبوسمحبت

 

 

 

 

 

قربان بره مامانتتتتتتتتتتت جیگرررررررررررررررررر طلا

 

 

 

 

برای دیدن عکسهای فاطمه جون جونی , لطفااااااااااا بفرمایید ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ پنجشنبه 10 مهر 1393 ] [ 0:0 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
سالروز پیوند دو نور آسمانی

امروز سالروز پیوند دو نور آسمانی 

 

حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیهاست

این روز زیبا و فرخنده رو به همه دوستای عزیزم و دختر نازنین و گلممممممم تبریک میگم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم, مناسبتهای مذهبی]
[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 11:55 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
یا جواد الأئمه
شهادت مظلومانه باب المراد , جواد الأئمه را

 

به محضر امام هشتممون حضرت رضا علیه السلام

 
و تمامی شیعیان و دوستداران آن حضرت تسلیت عرض می نمایم  . . . .

 

 

 

 

 

 

 

ای باب الحوائج ، یا جواد الأئمه , ای بهارِ نُهُم ، تو را شهید کردند ؛

 

در حالی که هنوز بیش از 25 گُل , در باغِ عمرت شکوفا نشده بود ...

 

 

 

 

نور نهم  ز اوصیا ،  جلوه ی جان اولیا ,

 

روح به پیکر رضا ، عطر گل خدا , جواد

 

با  لب تشنه , وای من ، جان به لبت رسیده بود

 

داشت حریم حجره ات ، غربت کربلا , جواد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باب المراد غریب

 

 

طائر عرشم , ولى  پر بسته ‏ام
یاد دلدارم  , ولى  دل خسته‏ ام

آسمانم  بى ستاره  مانده  است
درد , من را , سوى غربت رانده است

ناله ‏ها ماندست در چاه دلم
قاتلى دارم  ,  درون منزلم

من رضا را همچو روحى بر تنم
هستى و دار و ندار او منم

ضامن آهو مرا بوسیده است
خنده ‏ام را دیده و خندیده است

بر رضا هركس دهد من را قسم
حاجتش را می‏دهد بى بیش و كم

لاله ‏اى در گلشن  مولا  منم
غصه دار صورت زهرا منم

زهر كین , كرده اثر ,  رویم  ببین
همچو مادر , دست بر پهلو , غمین

در میان حجره ‏اى در بسته ‏ام
بى قرارم ، داغدارم ،خسته‏ ام

این  طرف  یا  فاطمه  باشد  جواد
آن طرف دشمن ز حالش گشته شاد

این طرف درد و غم و آه و فغان
آن طرف هم , دخترانی كف زنان

كس نباشد بین حجره یاورم
من جوانمرگم ،  شبیه مادرم

ریشه‏ ها را , كینه‏ ها سوزانده است
جاى آن سیلى به جسمم مانده است

حال كه رو بر اجل آورده ‏ام
یاد باباى غریبم كرده ‏ام

نیست یک  درد آشنا  اندر برم
خواهرى نبود  كنار  پیكرم

تشنه لب , در شور و شینم , اى خدا
یاد جدّ خود , حسینم  , اى خدا

 

 

 

 

 

 

خداوندا به حرمت اهل بیت عصمت و طهارت , به آبروی حضرت زهرا , و مظلومیت جواد الأئمه ,

 

همگیمون رو حاجت روا و عاقبت به خیر کن ....

 

 

دوستای گلم میخواستم که امشب , پست مربوط به خاطرات فاطمه جونی و این روزهای دخترم رو بزارم , اما به دلیل شب شهادت امام عزیزمون , امام جواد علیه السلام , نور چشم امام رضا علیه السلام , انشاالله بعدا با این پست در خدمتتون خواهم بود و پست امشبم رو تقدیم میکنم به دوستداران امام نهممون , امام محمد تقی علیه السلام ...

 

 

دستمون رو بگیر آقا ..... دستامون خیلی خالیه ...



[موضوع : مناسبتهای مذهبی]
[ چهارشنبه 2 مهر 1393 ] [ 19:53 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
8 ماهگیتتتتتتتت مبااااااااااارک دخترم

اول از همه :

ولادت امام هشتم , امام رئوف , شمس الشموس , علی بن موسی الرضا علیه اسلام رو به همه مسلمانان و به خصوص دوستان خوبم و دختر نازنینم تبریک میگم ...جشنجشنجشن

 

 


 

دلامون همه آباد , رسیده شب میلاد

 

بازم خیلی شلوغه , پای پنجره فولاد

 

چی میشه آقا منو ,  کفتر گنبد کنی

 

راهیه مشهد کنی 

 

کاش منم مثال آهو , توی صحرا بودم

 

صید تو مولا بودم

 

علی موسی الرضا ، علی موسی الرضا , یا علی موسی الرضا 


 *************

چی میشه یه شب منم , پاک و خدایی بشم

امام رضایی بشم

مارو قابل بدونو , به کلبمون سر بزن

به خونمون در بزن

علی موسی الرضا ، علی موسی الرضا , یا علی موسی الرضا

 

 

لینک مداحی بسیار زیبای شعر بالا توسط سید مهدی میرداماد : متنظر

http://downloads.mahdimirdamad.ir/downloads/milad/1387/emam_reza/Milad_Emam_Reza_1387_b.mp

 

 

شکلک های یاهو دستمون رو بگیر آقا , دستامون خیلی خالیه ... شکلک های یاهو

 

" انشاالله که همگیمون با کرم امام رئوفمون , حاجت روا و عاقبت به خیر بشیم "

شکلک های یاهوشکلک های یاهوشکلک های یاهو

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

و امممماااااااااااااااااااااا : متنظر

 

 

 عسل دختر مامان 8 ماااااااااااااااااهه شد ...  

نازنین دخترم هشت ماهگیت و ورودت به ماه نهم زندگیت مباااااارککک نفسم

 

 برای من خیلی شیرین بود که :

جشن  " 8 ماهگیت مصادف با میلاد امام هشتم بود "جشن

 

 

قربون این قد و بالات برم مامان محبت  قربون دست و پاهای کوچولوت برم نازنین من محبت

 

 

 

 

عزیز دلم , جمعه 14 شهریور ماه 1393 , 8 ماهه شدی و وارد ماه نهم زندگیت شدی گلم ,

یک ماه دیگه از زندگی زیبات هم گذشت محبت , یک ماه بزرگتر شدی ,  یک ماه خاااااانومتر شدی فدای تو بشه مامان ... فدای همه ناز و اداهات بشم ... خداروشکر خیلیییییی آرومتر شدی شکلک های یاهو , گرچه در عوض شیطونتر و بازیگوش تر داری میشه نازدونه من چشمک , ( خوب مامانی جونم ناسلامتی دالم بزرگ میشم و همه چی یاد میگیلم دیگه بغل) ... خداروشکر خیلی وقته دیگه غریبی نمیکنی و وقتی کسی خونمون میاد یا جایی میریم نمیترسی و گریه نمیکنی گل مامان و بغل خیلی ها هم بی اینکه گریه کنی میری عزیزمممممم شکلک های یاهو .... با رفتن به سفر تبریز که به مناسبت عید فطر رفتیم غریبی کردنت خیلیییی زیاد برطرف شد بغل...... دیگه خیلی خیلی راحت تر از قبل میخوابی و در کل خیلیییییییییییییی خوبی تو عسللللللللللل حانوووووووووووم مامان بوس .... خدارو به خاطر داشتن دختر ناز و صبوری مثل تو شکررررررررر میکنم ... شکلک های یاهو

 

 

همونطور که ماه هشتم زندگیت پر بود از پیشرفتها و اتفاقات مهم متنظر , که مهمترینشون هم رویش اولین دندونت و سینه خیز رفتنت در نیمه هشتمین ماه زندگیت ( یعنی هفت ماه و نیمه گیت ) بودجشن , هفته آخر هشت ماهگیت هم اتفاقات زیادی رخ داد که دوست دارم برات بنویسم تا توی خاطرمون ثبت بشه گل مامان ....محبتمحبتمحبت

 

 

پنجشنبه هفته گذشته یعنی 6 شهریورکه مصادف با ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها و روز دختر بود زیبا, بابایی مهربونت شب ولادت بی بی , 20 هزار تومن پول به عنوان هدیه روز دختر به تو دخملی عسل و نازش هدیه داد , و من هم یه شلوار برات خریدم که توی عکس بالایی بهت پوشوندم  و خیلییییییییییی هم بهت میاد روز ولادت هم غروب سه تایی با هم رفتیم حرم زیبا , برای عرض ادب و و ارادت و تبریک خدمت بی بی , که درست وقت نماز رسیدیم و ماشاالله و البته خدارو شکر اونقدرررررررررر حرم شلوغ بود که اصلا همراه تو دختر کوچولوی مامان که نمیشد بریم و از نزدیک زیارت کنیم بدبو , توی حیاط اصلی و روبروی ضریح ایستادیم و سلامی دادیم و تبریکی عرض کردیم به خانوم زیبا , حالا اون وسط توی شلوغی و به خاطر بسته شدن دربهای حرم برای نماز , بابایی رو هم گم کردیم بدبو و مامانی شما هم که از بس آنلاین و به روزه خندونک , یه گوشی نداره که زنگ بزنه به بابایی و بفهمه کجاست خندونک , خلاصه با کلی تلاش و از کسی گوشی گرفتن و زنگ زدن خجالت,  بابایی رو جلوی درب هفت پیدا کردیم محبت , دیگه اونقدر شلوغ شده بود که برای ورود از درب حرم همه توی صف واستاده بودن تعجب , ( ماشاالله به این غیرت و همت مردم که توی این گرما , اینطوری میان واسه زیارت بی بی حضرت معصومه و عرض ارادت به ایشونبغل ) , این وسط تو هم که روی شونه من خواب رفتی و من موندم که توی این شلوغی چطوری یه دفعه خوابت برد توی بغلم خندونک , خلاصه کلی از اینکه نتونستیم بریم و از نزدیک حضرت معصومه رو زیارت کنیم حالمون گرفته شد و ناراحت شدیم قهر , گرچه من معتقدم که بی بی خودش به احوال و دلمون آگاهه و میدونه که با چه ذوق و شوقی و برای زیارتشون رفته بودیم و حتما که دست خالی مارو برنمیگردونه زیبا, ولی در کل ضد حال خوردیم غمناک , ماشین رو هم که خیلی دورتر از حرم پارک کرده بودیم و تا دوباره بهش برسیم یه عالمه خسته شدیم خسته و بعد هم برگشتیممممم خونه زیبا , " بی بی جان , حضرت معصومه , خودت آگاهی که چقدررررررر دوستت داریمممممم خانوم  " ...محبتمحبتمحبت

 

 

جمعه شب هم کلی مهمون داشتیم و از بعد از ظهر منتظرشون بودیم متنظر .... مادرجون , عمه جون طاهره , عمه جون نرگس , عمه جون فاطمه همراه همسرش , زن عمو مهین و خوانوادشون , عمه جون مریم و خوانوادشون , همگی اومدن خونه ما و شام رو هم پیشمون موندن زیبا ... تو خیلیییییییییییی دختر خوب و خانومی بودی مثل همیشه  ... اجازه دادی تا مامان با خیال راحت کاراش رو انجام بده و شام درست کنه بوس , بعد از اومدن مهمونای عزیزمون هم خیلی آروم و صبور بودی و اصلا غریبی یا اذیت نکردی گل من ....  بیشتر اوقات بغل بابایی یا مادرجون بودی و من فقط گاهی شیرت میدادم و یا پمپرزت رو عوض میکردم نازدونه من بغل ,  با اینکه دندونات اذیتت میکرد و آخرای مهمونی هم دیگه حسااااااااابی خوابت گرفته بود ولی حسابی مهمون نوازی کردی و بد عنقی و بداخلاقی نکردی خوشگلمممممممممم محبت ..... خیلییییییییییی مااااااااااااااااهی تو گل من بغل.

 

 

شنبه 8 شهریور ماه هم , ماشینمون رو به دلایلی که صلاح نیست بگم و نمیگم خندونک فروختیم  متفکر " یه جوری گفتم که فکر کنم همه فهمیدن دلایلش رو "  خندونک .... انشاالله بعدا که اوضاع رو به راه شد یه بهترش رو میخریم زیبا, البته دوستان فکر نکنن ماشینمون لامبورگینی یا سانتافه ای چیزی بودا چشمک, یه پراید نقلی بود خندونک , ولی من خیلیییییییییییی دوسش میداشتم محبت ... پر بود از خاطره برام متنظر .... توی 4 سالی که داشتیم خیلی باهاش سفر رفتیم زیبا , فاطمه جونیمو از بیمارستان با همین ماشین آوردیم خونه بوس , کلی با دخملی خوشگلم باهاش اینور و اونور و مسافرت رفتیم بغل.... با بابایی چه سفرهای خاطره انگیزی باهاش رفتیم محبت .... یه دلیلی هم که من خیلی دوست داشتم این ماشین رو , این بود که یادگاری مهدی , پسر کوچولوی ناز از دست رفتم بود , عید فطر اون سالی که برای مهدی کوچولوم باردار بودم , بابایی مهربون برامون خرید این ماشین رو که راحت باشیم , چقدر ذوق کردیم وقتی خریدیمش زیبا , چقدر با مهدی عزیزم خاطره دارم باهاش متنظر , مهدی کوچولوم رو با همین ماشین از تهران آوردیمش قم و به خاک سپردیمش , چقدر روزها زود میگذره , انگار همین دیروز بود متنظر .... ولی باید فروخته میشد دیگه هیس .... بابایی قول داده این بار برام پژو پارس یا زانتیا بخره  .... ولی من پژو 206 آلبالویی و سمند سفید رنگ رو بیشتر دوست دارمممممم  خندونک ... خیلی سلیقم باحاله در این زمینه نه ؟؟؟ خندونک

 

 

از مهدی نازنینم گفتم و یاد یه خبر ناراحت کننده ای افتادم که اواسط این هفته شنیدم غمناک ... یکی از همسایه های خوبمون باردار بودن و اوایل شهریور ماه زایمان داشتن , اما متاسفانه پسر کوچولوشون بعد از زایمان سزارینشون دچار مشکل تنفسی میشه و چند ساعت بعد از به دنیا اومدنش هم از دنیا میره تعجب, فرشته آسمونی کوچولوشون دوباره به آسمون برگشت , پیش فرشته ها و خدای مهربونمون ...... واقعا شوک بزرگی برای خوانوادش بود غمگین , غیر قابل انتظار برای هممون و به خصوص پدر و مادرش غمگین , خیلی ناراحت و متاسف شدم از شنیدنش غمناک ... اما واقعا به این فکر کنیم که اگه خدا نخواد هیچ برگی از درخت نمیفته و ممات و حیات هر موجودی توی دنیا دست اوست .... و واقعا ما از یک ثانیه بعد خودمون هم خبر نداریم که چی برامون مقدر شده , ولی مطمئنم که خدا برامون خیرترین و بهترین رو میخواد و خیلی نسبت به ما مهربونه ....آرام

 

خدایا مادرای زیادی منتظر بارادار شدن و بچه دار شدن هستن , با کرم و فضل و بخشش خودت زیاد چشم اتظارشون نزار و فرزندانی سالم و صالح بهشون عطا کن و نعمت زیبا و خوب مادر بودن رو بهشون ببخش   شکلک های یاهو , گرچه من معتقدم حتی اگر زنی توی این دنیا به معنای باردار شدن و زایمان , مادر نشه یا نباشه , نه تنها نشونه نالایق بودنش برای مادری نبوده نه و یا به معنای نداشتن و درک نکردن حس مادری نیست نه بلکه این هم امتحان و لطف خداست زیبا که ما قادر به درکش نیستیم و مطمئنن خداوند امتیازاتی به خاطر صبر و رنجش بهش خواهد داد که برای ما قابل تصور نیست زیبا ,  و حتی شاید مادر بودن رو جای دیگه و به عناوین دیگه تجربه کنهمحبت ....

خدایا مادران باردار زیادی به امید به دنیا اومدن کوچولوی نازشون دارن روزها رو سپری میکنن زیبا , کمکشون کن تا فرشته هاشون سالم و سلامت به دنیا بیان  شکلک های یاهو و با دل خوش توی آغوش گرم پدر و مادرهاشون قرار بگیرن .... الهی آمین .شکلک های یاهو

 

 

هر کار میکنم  پستهام کوتاه بشه نمیشه خندونکخجالت , خوب چی کار کنم قهر , یه عالمه حرف تو دلمه خندونکخجالت , بمونه توی دلم خوبه ؟ قهر دلتون میاااااااااااد ؟خندونک  زود به زودم وقت نمیکنممممم آپ کنم  دیگه چشمک , ای بااااااابااااااااا خندونک , تحملم کنییییییییییییین دیگه همینجوری پر چونه , دووووووووووستای مهربون .....

 

 

 

دومین دندون فاطمه جونی ما هم در آخرین هفته ماه هشتم زندگیش زیبا, خودش رو نشون داد و لثه دخملی گلم برای بار دوم شکافته شد ,

 

دختر خوشگلم وقتایی که میخندی , دو تا دندونای خوشگلت که کمی از لثت بالا اومده , یه کوچولو دیده میشه بوس, ولی اصلا نمیزاری خودمون دهنت رو باز کنیم و ببینیمشون و یا عکسی ازشون بگیریم ماه من ....محبتبغلمحبت

 

 

 

 از آخرین هفته هشت ماهگیت , چند روزیه که گاهی روی پای من و یا گاهی توی بغل بابایی مهربون و بدون شیر خوردن و مک زدن میخوابی تعجب,  و این برای من که تا به حال بدون شیر خوردن هرگز نمیخوابیدی بسیار خوشحال کننده بود .... خدا کنه که ادامه داشته باشه این حالت و برای خوابت فقط وابسته به شیر خوردن نباشی شکلک های یاهو, چند شبی رو بعد از شیر خوردن و سیر شدنت , روی پام تکونت دادم و تو هم خوابیدی بغل و خیلی بهم چسبییییییییییید آرام ... یه شب هم توی کالسکت وقتی با بابایی رفته بودین گردش  , خوابت برده بود  و جند باری هم بابایی بغلت کرد و راه برد شمارو , و تو هم به خواب ناز رفتی نازنینممممممممم و منم اینجوری شدم فرشته.... چقدرررررررررررررر عااااااااااااااالی .

 

 

این روزا حساااااااااااابی سینه خیز میری و خودت رو به همه جاهای خونه میرسونی چشمک , عاشق رادیات خونه و سرامیکایی خندونک , گرفتن سیم تلویزیون یا هر سیمی که دم دستت باشه رو هم دوست داری نه , و هینطور دوست داری زبونتو بزنی به پایه های میزای توی سالن بدبو , خیلییییییییییی بلایی تو دختررررررررررر ,  یه کار جالبم میکنی و اونم اینکه خودتو روی پاهات و دستات بلند میکنی بغل , انگار که داری ورزش شکم انجام میدی خندونک ,  کلی به حرکاتت ذوق میکنیم و میخندیم با بابایی  و میخواییم بخوریمتتتتتتتتتتتت .

 

 

یههههههههههههههه خبرررررررررررررررر خووووووووووووووووووبممممممممممممم دارمممممممممممممممممممم که میخوام  آخررررررررررررررررررر از همه بگم  و اونم اینکه بالاخره گوشهات رو سوووووووووووورااااااااااااااااااخ کردمممممممممممممممم , اونم درست روز تولد امام رضا علیه السلام , تولد امام هشتمون جشن , و درست در 8 ماهگیت و اولین روزهای ورودت به ماه نهم زندگیت قشنگممممممممم ... صبح روز یکشنبه  16 شهریور ماه همراه بابایی رفتیم درمانگاه و گوشهای خوشگلت سوراخ شد , قربونت برم که دردت اومد و توی بغل من کلی دست و پا زدی و گریه کردی غمگین , خیلی دوستت دارممممممم دختر نازنینم م  , البته خداروشکر خیلی اذیت نشدی و گوشهات راحت سوراخ شد  شکلک های یاهو و بعد از چند دقیقه هم همه چیز یادت رفت و آروم شدی گل مامان  .... اما اینکه تنها کنارت بودم و اونجا هم به تنهایی شاهد درد کشیدنت بودم و سعی میکردم آرومت کنم , کمی آزارم داد  ... خدایا شکرت به خاطر داده و نداده ات شکلک های یاهو , شکر به خاطر همه چیززززززز  شکلک های یاهو ... به قول آهنگ وبلاگمون : خدایا دوستت دارممممممم محبت شکلک های یاهومحبت

 

 

و امممممما امروووووووز یعنی در 8 ماه و 3 روزگیت دارم برات آش دندونی آزمایشی خندونک درستتتتتتت میکنم .... اگه گفتی چرا آزمایشی ؟  چشمک , خوب آخه تا حالا آش دندونی درست نکردم من مااااااااااااادررررررر خندونک,

آخه اگه خدا بخواد و البته قول نمیدما خندونک , شاید یه جشن دندونی بخوام برات بگیرم هفته دیگهجشن , واسه همین امروز برای آزمایش یه کم درست کردم ببینم چطوری میشه نازنینم  زیبا... دیگه چه کنم دیگه , من مامانی دست تنهایی هستم و برای همه چی خودمم و خودم متنظر ... دعا میکنم آشش خوب و خوشگل و خوشمزه بشه  شکلک های یاهو و همه دوست داشته باشن و منم عکسش رو توی یه پست دیگه برات بزاااااااااااااارممممممممم نازدووووووووووووووونه من ...بغل

 

 

 

خیلییییییییییییییی دوستت دارممممممممم و عاشقتممممممممم 

 

 

 

متنظر برای دیدن عکسهای فاطمه جووونی بفرمایید ادامه مطلب لطفااااااااامتنظر

 

 

 


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ سه شنبه 18 شهريور 1393 ] [ 18:57 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
ما اومدیم با یه عالمه خبررررررررر

 

محبتبوس سلااااااااااام دخملی خوشگل و بازیگوش و نازنازی خودمممممم بوسمحبت

 

 

سلااااااااااااااااام دوستای خوب من بغل که از دیر آپ کردنهای من همیشه گله میکنین و چاره ای هم جز این نیست خجالت , چون این خانوم کوچولوی نازنین ما حسااااااااااااااااابی وقت مامانیش رو پر کرده  و واقعا نمیشه که  زود به زود  بلاگ رو به روز کرد ...خجالت  باید ببخشید دیگه مهربونا بغل

 

 

 ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها و روز دختر مبارک باد

 

دختر گل و نازنین و دوست داشتنی من روز دختر و ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها رو بهت تبریک میگم نازنینم بوس, امیدوارم رهرو بانوانی بزرگ و پاکدامن و پاک سرشت , همچون حضرت معصومه سلام الله علیها باشیبغل و همواره درس محبت و عفاف و حجاب و متانت و وقار از این برگواران بیاموزی گل دختر من  ...بغل

 

 خیلی خوشحالم که دخترررررر دارممممم ...  

اونم دختری چون تو و به نام فاطمه عزیز دلمممم

 

بغل چقدر خوبه که تو دختر منیییییییییییییییی بغل

 

 

جشن دخترای گل ایران زمین روزتون مباااااااااااارککککککجشن

بوس دوستای گلم ولادت حضرت معصومه رو به همتون تبریک میگم بوس

 

 

 

 

 

متنظر و اما از مزیتهای دیر آپ کردن اینه که ما می آییم با یه عاااااااااااااالمه خبررررررررمتنظر

 

 

اول از همه اینکه وبلاگ خانوم کوچولوی ما یک ساله شد

 

جشن  23 مرداد ماه اولین سالگرد وبلاگ دخمل بلا بود ...جشن

 

یادش به خیر دختر خوشگل و ناز من که پارسال 22 مرداد ماه با چه استرسی رفتم سونو زیبا , اون روز به من و بابایی خبر رسید که خدا یه دخملییییییییییییییی خوشگل بهمون هدیه داده ,  یه فرشته کوچولوی ناز و دوست داشتنی , واااااااااااااااااااااااااای که چه روزی بود متنظر  ,  چقدر بابایی خداروشکر کرد به خاطر اومدن یه دخمل کوچولو , یعنی تو , توی زندگیمون شکلک های یاهو ,

 

ظهر روز 23 مرداد ماه بود که من این وبلاگ رو به عشق تو که توی وجود من در حال رشد کردن بودی درست کردم زیبا تا بشه یه دفتر خاطرات برای تو با کلی یادگاری توش بوس , به عشق تو یکی یه دونمون این خونه مجازی رو ساختم محبت , برای اینکه ببینی چقدر عاشقتیم و دوستت داریم , و اینکه بدونی چه اندازه برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود بغل , یه وبلاگ با کلی دوستای مهربون و خوب که همیشه توی همه لحظاتمون همراهمون بودن و ما ممنون محبتاشون هستیم محبت بغلمحبت .

 

 

عزیز دلم یک سالگی وبلاگت مبارککککککککککککککککک

 

 

 

پارسال این موقع توی دل مامانی بودی و حالااااااااا, متنظر

بوس داری با این شیطنت نگاهم میکنی خوشگلمممممممممم بوس

 

 

 

 

و اماااااااااااااااااااااااااااااااا خبر دوم اینکه :

 

شنبه , 1 شهریور ماه , تولد بابایی گل و مهربونت بوووووووووووود

 

اولین تولد بابایی کنار دخملیییییییییییییییییش ,

 

 

من و دخملی گل و قشنگمممممممم یه تولد کوچولو برای بابایی خوب و مهربون فاطمه گلی ترتیب دادیم ...محبت محبت یه پیراهن به رنگ آبی نفتی و یه مبلغی پول نقد و یه کیک تولد خوشگلللللللل به همراه مقداری شکلات برای بابایی گلمون خریدیم  زیبا و یه جشن سه نفره کوچولو ترتیب دادیم خجالت , بابایی هم برامون پیتزا خرید و جشنمون رو حساااااااابی تکمیل کرد   , البته هر چی اصرار کردیم که شام تولد , مهمون ما باشه بابایی چشمک , دیگه قبول نکرد و شام رو خودش تقبل کرد ... بوس ,  خیلی مهربوووووووووووونیاااااااااااا بابایی فاطمه جونی گل گلی محبتمحبتببخش کم و کسری تولدت رو که میدونم خیلیییییییییییی هم زیاد بود این کم و کسریهاش خجالت .... با قلب بزرگ و مهربونی که داری کمی هاش رو بر ما ببخش عزیز دلم ... محبتبغلمحبت

 

 

بابایی گل و مهربون و خوبممممممم تولدت مبااااااااااااااارکککککک

بوس انشاالله تولد 120 سالگیت باباجونم بوس

محبت انشاالله همیشه سالم و سلامت و شاد باشی محبت

زیبا و سایت همیشه و همیشه بالای سر من و مامانی باشه بابایی جونممممممزیبا

محبتخیلی دوستت دارممممممم بابایی گلم , بازم تولدت مبااااااااااااارککککککمحبت

ببخش که نتونستیم تولد خیلی عالی و خوبی برات تدارک ببینیم با مامانی ...خجالت

میدونی که مامانی خیلی دست تنهاست زیبا

و منم که بلاااااایی شدمممممم واسه خودم حسابی خجالت

امیدوارم همین جشن تولد کوچولویی که برات ترتیب دادیم و کادوهای ناقابلمون رو از من و مامانی قبول کرده باشی بابایی گلم ....آرام

محبت تو مهربونترین و بهترین و زحمت کش ترین بابایی دنیا برای منی محبت

خیلییییییییییی ازت ممنونم بابایی جونم و تا همیشه دوستت دارممممممممممممم محبت

 

 

جشن تولدت مبااااااااااااااااااارکککککککک بابایی عزیزمممممممممجشن

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

 

********************************************************************

 

همسر عزیز و مهربونم تولدت رو از صمیم قلبم بهت تبریک میگم عزیز دلممممممم

انشاالله تولد 120 سالگیت رو کنار هم جشم بگیریمممممم عزیزمممممم محبتمحبتمحبت

عشق تو  و حضور تو , تنها بهانه بزرگ زندگی منه ...

محبت تا همیشه دوستت دارمممممممممم محبت

 

 

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

 

خجالت من رو ببخش اونطور که شایسته توست نتونستم جشنی برات ترتیب بدم ,خجالت

محبت اما خودت از عشق و علاقه قلبی من به خودت خبر داری ,محبت

تو بهترینی برای من ...زیبا

 

بهترینمممممممم تولدت مبارککککککککککککککک

 

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 

میخواستم امسال هم مثل پارسال خودم یه کیک خوشگل و خوشمزه بپزم  خوشمزه  که بابایی هم بیشتر دوست داره و هم میتونه بخوره به خاطر سالمتر بودنش زیبا, همه موادش رو هم خرید بودم , ولی هر کاری کردم فر بازی درآورد و مدام خاموش شد و همکاری نکرد باهام متاسفانه عصبانیو به اجبار از بیرون خریدیم کیک رو چشمک ,

محبت امیدوارم خوشت اومده باشه از کیکت همسر عزیزم محبت

 

 

آرام اینم کیک تولد بابایی گلمون از طرف مامانی و فاطمه جونی آرام

 

 

 

 

 

متنظر و بعدددددددددددد از اینها هم خبر سوم : متنظر

 

اولین دندون دخترمممممممممم جوونه زدددددددددددددد

 

بوس رویش اولین مرواریدت مباااااااااارک باشه نازنین دخترممممممممم بوس

  

یکشنبه دوم شهریور ماه 1393 , متوجه شکافته شدن لثه فاطمه جونی و یه جوونه کوچولو روی لثه پایینش شدم, داشتم با انگشتم توی دهنش دنبال تکه خیاری که با لثش کنده بود میگشتم و دخملی هم طبق معمول انگشتم رو گاز میگرفت زیبا که یه دفعه دیدم یه تیزی فرو رفت توی انگشتم  , فاطمه جون و نرگس جون هم , دخترای دو تا از همسایه های خوب و گلمون , خونمون بودن تا با تو بازی کنن آرام , من یه دفعه با کلی ذوق و شوق داد زدم و گفتم : بچه ها فکر کنم دندون درآورده فاطمه جونی  , بعد هم نگاه کردیم و دیدیم بلههههههههه , لثه دختر نازنازی مامان شکافته شده و سر دندونت اومده بیرون یه کوچولو گل نازم بغل , البته هنوز وقتی میخندی پیدا نیست و دیده نمیشه دندونت چشمک , ولی وقتی دهنت رو کاملا باز میکنی معلومه که شکافته شده و یه تیزی ازش زده بیرون , وقتی هم که انگشت مامانی رو گاز میگیری تیزیش فرو میره تو انگشتم زیبا ,  نمیدونم چقدر طول میکشه تا دندونت کاملا بیرون بیاد و مروارید خوشگلت دیده بشههههههههههه گل ناز من متنظر.

 

 

رویش اولین دندونت بازممممم مبارکت باشههههه نازدونه مننننننن

دختر خوشگل و ماه من بوس , 7 ماهگی و ورودت به ماه هشتم زندگیت پر بود از پیشرفتهای تو دختر یکی یه دونه مامان  م . علاوه بر جوانه زدن دندونت تقریبا در 7 ماه و نیمه گیت زیبا , چند روزه که دیگه یاد گرفتی تا سینه خیز بری و خودت رو به جاهای مختلف برسونی محبت , اولش فقط روی دستات بلند میشدی و کلی تلاش میکردی تا بری جلو چشمک , اما الان مثل کسایی که شنای قورباغه انجام میدن خندونک , پاهات رو پرت میکنی و سینه خیز میری جلو و خودت رو میرسونی به جاها و چیزای مورد علاقت 

دس دسی هم یاد گرفتی و خیلی خوشگل دست میزنی فدای دست و پاهای ناز و کوچولوت بشه مامان تشویق , از دور میگم دس دسی زیبا, یا به قول آذریا میگم چپان چپان زیبا , و تو هم دست میزنی تشویق , وقتی هم که برنامه مورد علاقت پخش میشه تند تند دست میزنی عروسک من ,

وقتی میخوای من رو صدا کنی , مخصوصا وقتی حواسم بهت نیست چشمک , تند تند و پشت سر هم میگی  یا یا یا یا , یا یا یا یا خنده , اینم اسم جدید منه مااااااااااادر خندونک,

گاهی اوقات  , با با با با , هم میگی و پشت سر هم تکرار میکنی گل من , نمیدونم مفهومش رو واقعا میدونی یا نه چشمک , اما تا بابایی کلید به در میندازه و صداش رو میشنوی سریع برمیگردی سمت در و تا بابایی رو نبینی چشم ازاون طرف برنمیداری بغل, عزیز دلمییییییییییییی باهووووووووووووش من .

هنوزم خیلی از روروئکت خوشت نمیاد زیبا , فقط گاهی که خیلی دیگه باحوصله باشی توش میشینی و کمی باهاش حرکت میکنی چشمک , البته اونم نه خیلی زیاد زبان, اکثر روزها دخترهای گل سه تا از همسایه های نازنینمون میان و باهات بازی میکنن زیبا , به خصوص اگه زهرا کوچولو باشه , تو توی روروئکت میشینی و اونم آروم هولت میده و  اینطوری باهاش بازی میکنی ...

یه کار بامزه دیگه هم انجام میدی زیبا , میگیرمت جلوی صورتم و میگم به مامانی عشق بده محبت و تو هم دهنت رو میچسبونی به صورتم بوس و لپم رو کلی میخوری و عشق میدی بهم , عجب مامانی خود شیفته ای خندونک .

خلاصه که حسااااااااااااااااابی وروجک و بازیگوووووووووووش شدی خانوم گلی مامان .

 

 

متنظر برای دیدن بقیه عکسهااااااااااااا لطفاااااااااااا بفرمایید ادامه مطلب متنظر

 

 


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ پنجشنبه 6 شهريور 1393 ] [ 13:15 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
7 ماهگی دخترم و برگشتنمون از مسافرت

بغلسلاااااااااام به دخمل ماه و نازنین 7 ماهه خودممممممممممبغل

 

7 ماهگیتتتتتتتتتتت مبارکککککککککک دختر خوشگل و قشنگ مامانی من

 

 

 

 

و سلام به همه دوستای گل و نازنین و مهربونم بغل که حتی اگه مدتی نباشیم و حتی اگه دیر به دیر آپ کنیم هم باوفا هستن و میان و بهمون سر میزنن و مهربانانه جویای حالمون هستن ...

 

 

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز دوستای خوبم ببخشید که بعد از برگشتن از سفر , زود نیومدم برای گذاشتن پست جدید شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

 

اولین دلیلش این بود که دیرتر از اونچه که قرارمون بود از سفر برگشتیم چشمک و چند روزی بیشتر از تعطیلات عید فطر رو در کنار خوانوادم موندیم .....

 

دومین دلیلش اینکه بعد از برگشتن هم خیلی کم وقت کردم تا بیام نت  , دو روزی رفتیم خونه مادر جون دخمل بلا زیبا و یه روز هم ( روز جمعه ) رفتیم پیک نیک , خارج از شهر متنظر , و یه روز هم فاطمه جونی رو بردم مرکز بهداشت برای چک کردن قد و  وزن 7 ماهگیش niniweblog.com , مابقی اوقات هم که این دخملی بازیگوش و نازنازی من دیگه وقتی برام نمیزاره تا بتونم تایپ کنم , وقتی بیداره که همش باید بهش رسیدگی کنم و یا اینکه میخواد به لپتاپ دست بزنه و همش با دستش محکم بزنه روش نه , و وقتی هم که خوابه دارم کارهای عقب افتاده خونه رو بدو بدو انجام میدم   و البته گاهی هم با عجله به وبلاگهای دوستان سری بزنم تا از حالشون با خبر بشم بغل , به همین دلیل وقت نکردم عکسی آپلود کنم و یا خاطره ای از سفر و روزهای بعد از بازگشتمون بنویسم ..... زیبا , شبها هم که میخوابه این عزیز دل ما , من دیگه از خستگیییییییییییییییی نااااااااااااااااااااااا ندارممممممممممممم خسته .

 

یه دلیل دیگه هم داره که مربوط میشه به خرابکاری دخمل بلااااااااااااااااا و بازیگوووووووووووووش من قهر , که باعث شد بیشتر عکسهای سفرمون و این چند روز اخیر بعد از بازگشتمون پاک بشه کچل و من حسابی خورد توی ذوقم و دمق شدم اساسیییییییییییی و حال آپ کردن برام نموند ..... , از قضا بیشتر عکسها و بهترینشون هم پاک شد بدبو و دیگه چیزی از عکسهای سفر و پیک نیک روز جمعمون به شهر کهک که رفتیم امامزاده و ناهار خوردیم و کلی عکس با لباسهای جدید فاطمه جونی  ازش گرفتم نموند  .....

 

همه عکسها رو مارک کردم از گوشی بابایی که بریزم توی لپ تاپ که شما دخملی خوشگل و نازنازی مامان بس که با دستت زدی روی گوشی شاکی, حواسم رو پرت کردی و اومدم نزارم بزنی که یه ضربه زدی و همه دیلیت شد تعجب و من هم اول اینجوریبدبو و بعد اینجوری عصبانیو یه کم بعدترش هم اینطوری شدم غمناکقهر

 

البته یه چندتایی از عکسهای سفر تبریزمون رو توی این پست به یادگار میزارم متنظر , گرچه اکثرشون خیلی با کیفیت نیست غمناک , چه کنیم دیگه چشمک , دخمل بلاستتتتتتتتتتتتت دیگه خانوم خانوماااااااااااااااا........محبتمحبتمحبت

 

 

 

 

 

نازنین دختر من , 14 مرداد ماه 1393 , 7 ماهه شدییییییییییی

 

محبتخیلی دوستت دارمممممممممم گل دختر من , نه , عاشقتممممممممم عروسکمممممممممحبت

 

 

شنبه بردمت مرکز بهداشت زیبا, وزنت 8100 بود بغل , بالا نرفته بود نسبت به ماه قبل , ولی پایین هم نیومده بود چشمک , گفتن چون وزن گیریت تا به اینجا خوب بوده و قد و دور سرت هم بالا رفته این ماه , مشکلی نداره بالا نرفتن وزنت زیبا, قدت 67.5 بود و 1 سانت و نیم بیشتر شده قد خوشگلتبغل , دور سرت هم 43  شده بود , نیم سانتی زیادتر شده بود عزیزکمممممممممممممم .......

 

 

بوس قربون قد و بالات برمممممممممممممم من نازنینممممممممممممممم بوس

 

 

از وقتی 7 ماهه شدی ( تقریبا از روز سوم ورود به 8 ماهگی و خونه عمو ابوالفضل ) ,  یاد گرفتی تا روی دستهات بلند بشی زیبا , دستهات رو میزاری زمین و خودت رو روی دستهات بلند میکنی و با فشاری که روی نوک پاهات میاری به زورکمی خودت رو به جلو میکشی  , اگه اینطوری پیش بری و به تلاشت ادامه بدی , فکر کنم به زودی بتونی سینه خیز و یا چهار دست و پا بری گل گلی من ....

 

 

امروز , یک هفته است که وارد ماه هشتم زندگیت شدی , دمر شده بودی و داشتی به تلاشت برای سینه خیز رفتن ادامه میدادی و پشتت به سمت تلویزیون بود زیبا , که یه دفعه تبلیغ لوسی پخش شد چشمک , مثل فشنگ روی شکمت چرخیدی تعجب و در عرض چند ثانیه کوتاه دور زدی و موقعیت قرار گرفتنت 180 درجه عوض شد و رو به تلویزیون قرار گرفتی بغل, این سرعت عملت در چرخیدن روی شکم , اونم به خاطر شنیدن صدای مورد علاقت برام باور نکردنی بود .... تعجب , ( هر چی من و بابایی مهربونت , از این تبلیغات " به قول بابایی تبلیغات کذایی تلویزیون " , خوشمون نمیاد نه و بابایی گلت اکثر اوقات صدای تلویزیون رو هنگام پخش یه سری از این تبلیغات میبنده شاکی, برعکس برای تو بسیار جذابن و دوست داری و با شنیدن صداشون سریع برمیگردی و با علاقه خاصی زل میزنی به تلویزیون خندونک , که البته میدونم که اقتضای سنته عزیزکمممممممممممم بوسبوسبوس)

 

تازگیها موهای هر کسی جلوی دستت باشه میکشی و رحم نمیکنی به موی کسی نه , من که از دستت مو ندارم دیگه خندونک ,  صورتمم تا جلو دستت باشه چنان چنگی میزنی که دلم از حال میره بلاااااااااااااااااا ....شاکی

 

تا به امروز فرنی آرد برنچ و حریره بادوم و شیره بادوم و سوپ و آب جوشیده خنک و گاهی آب میوه ( خیلی کم ) و یه کوچولو بستنی ( وقتی داشتیم میخوردیم خیلی نگاه کردیخوشمزه و منم خیلی کم چشوندم بهت بوس ) , و آب بعضی خورشتها مثل مرغ رو بهت دادم عزیز دل من  , دیروز غروب هم برای اولین بار زرده تخم مرغ  رو به اندازه یه نخود , کمی با شیر خودم نرم کردم رو بهت دادم خوردی .... , خداروشکر غذا خوردنت فعلا بد نیست زیبا, گاهی خوب نمیخوری و گاهی بر عکس , خوب میخوری ...بغل, سعی میکنم به زور وادار به خوردنت نکنم و هر وقت روز که میل داری بهت غذای کمکی میدم نازدونه مامانی ....

 

رنگ چایی رو خیلی دوست داری ( از همون ماههای اولت ) , و چایی خوردن من برات خیلییییییییی جذابه , وقتی من چایی میخورم با لبخندی به لب و خیلی با دقت و گاهی هم با تعجب به چایی خوردنم نگاه میکنی و توی این مدت چشم از فنجون چای برنمیداری , البته در این مورد شرمنده مامانی خجالت ,  دوست ندارم چای خور بشی و به چایی عادت کنی مثل خودم زبان ,  برای همین هم بهت چایی ندادم تا به حال عزیز دل  مامان .... بوس , خودم هم میخوام دیگه خیلی کم چایی بخورم تا شما هم بهش عادت پیدا نکنی و مثل من افراطی چایی نخوری گلم که اصلاااااااااااا خوب نیست .....

 

 

و اما سفر تبریز  ,  خیلی سفر خوبی بود , در اولین عید فطری که تو عزیز دلمون کنارمون بودی رفتیم سفر زیبا , اونم سفر به شهر مامانی چشمک ,  با اینکه کوتاه بود ولی خیلییییییییییییییی بهمون خوش گذشت و دلمون نمیومدبرگردیم و دوست داشتیم بیشتر بمونیم زیبا , ولی بابایی مهربون و نازنینت مرخصی نداشت و باید برمیگشتیم چشمک ,

 

فاطمه جونی خوشگل و خوب من , تو خیلی خوش سفر هستی, وقتی دو ماه و نیمه بودی هم با همدیگه رفتیم سفر زیبا, اصلا اذیتی برامون نداشتی و عالی بودیییییییییییییی توی طول سفر , حالا هم که 6 ماه و نیمه بودی و رفتیم سفر , بزرگتر شدی و شیطونتر , ولی بازم عااااااااااااااااااالی بود و ماه , موقع رفت و برگشت هم توی ماشین خیلی صبور بودی و خانوم , قربون صورت ماه و خواستنیت بشم من محبت , بیشتر راه رو خواب بودی و گاهی هم که بیدار بودی با کنجکاوی تمام , مناظر اطراف رو نگاه میکردی و یا حواست به بابایی و رانندگیش بود ... زیبا , فقط موقع برگشت , دیگه آخرای سفر , کمی خسته شده بودی و گرمت شده بود خسته  , و دلت نمیخواست دیگه توی ماشین بمونی  نه , که البته حق داشتی مامانی   , خود ما هم دیگه خسته بودیم حسابی خسته , تو که جای خود داری کوچولوی من بغل, ما هم یه جایی اطراف ساوه , زیر چند تا درخت نگه داشتیم و پیاده شدیم و هم خودمون استراحت کردیم و هم شما حسابی دراز کشیدی و استراحت کردی و آب خوردی گل نازم بوس, ( عکس هم گرفته بودم از این لحظات که البته شما زحمت کشیدی و پاکشون کردی خانوم خانوما .... قهر ) , بعد از استراحت کوتاهمون هم دیگه تا وقت رسیدن راحت توی بغلم نشستی و مناظر اطراف رو نگاه کردی و کلی هم از ذوقت آواز خوندی فدای اون صدات بشه مامان بوس , گاهی هم همینطور که بیرون رو نگاه میکردی با صدا میخندیدی و منم خندم میگرفت از این کارهای بانمکت نازدونه من  ....محبتمحبتمحبت

 

تبریز هم با همدگیه رفتیم ائل گلی و روستای کندوان و .... , یه روز هم رفتیم خونه آنا جون ( مادربزرگ خودم ) , و خلاصه کلللللللللللی خوش گذشت .... 

 

مامان جون و خاله جون و زندایی جون از دیدنت کلی ذوق کردن زیبا , بعد از سه ماه میدیدنت و کلی خوشحال بودن از دیدنمون و به خصوص دیدن تو .... بوسمحبتبوس , میگفتن خیلی ماشاالله بزرگ شدی و بانمکتر و خواستنی تر شدی عروسک من .... , مامان جون که همش میگفت اونقدر فاطمه رو میخوام و دوستش دارم که نگو و نپرسسسسسسس .... ,  حیف که دایی جون گل و عزیز و مهربونت اونجا نبود , و بعد از برگشتن ما , اومد تبریز و با اینکه خیلی دلش میخواست ببینه تورو اما موفق نشد ..... چشمک , عوضش زندایی جون مهربون کلی فیلم ازت گرفت تا بهش نشون بده ....زیبا

 

 

بغلخلاصه که جای همه شما دوستان خالی بود ......بغل

 

 

متنظر برای دیدن عکسهای فاطمه جونی لطفا بفرمایییییییییییییییید ادامه مطلب متنظر

 

 


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 23:30 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
فرا رسیدن عید فطر , و رفتن ما به مسافرت

 

آرام استشمام عطر خوشبوی عید فطر , از پنجره ملکوتی رمضان , گوارای وجود پاکتانآرام

 

و صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت ....

 

و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم ....

 

شکلک های یاهو  اللهم عجل لولیک الفرج  شکلک های یاهو

 

 

 

کم کم   غروب  ماه  خدا   دیده  می شود

صد حیف ازین بساط  که برچیده می شود

در این بهار رحمت  و  غفران  و  مغفرت

خوشبخت آنکسیست که بخشیده می شود

 

 

محبتعید سعید فطر بر همه مسلمانان جهان , به خصوص دوستان عزیزم , مبارکککککمحبت

 

 

 

بوس دوستای گل و مهربونم , نماز و روزه هاتون , طاعات و عباداتتون , قبول درگاه حق انشاالله بوس

 

 

تعطیلات عید فطر رو من و بابایی و دخمل بلا داریم میریم تبریززززززززز

 

متنظر خوشحالم چون دلم خیلی برای مامانم و خواهرم و زنداداشم و...تنگگگگگ شده متنظر

و 3 ماهه که ندیدمشووووووووووووون  تعجب....بغل

 

بوس این دومین مسافرت فاطمه جونی ماستتتتتتتتتتتبوس

 

محبت آرزوی عید و تعطیلات خوب و قشنگ و آرزوی بهترینها رو برای تک تکتون دارمممم محبت

 

شکلک های یاهو  مارو از دعای خیرتون فراموش نکنین .....شکلک های یاهو 

 

 

 

 

فاطمه جونی ما , امسال ماه رمضون , علاقه خاصی به آهنگهایی که دم افطار از تلویزیون پخش میشه پیدا کردهزیبا, آهنگ اکثر تیتراژها رو دوست داره محبت و تا پخش میشه , بی سر و صدا , خیره میشه به تلویزیون و چشم از تلویزیون برنمیداره ....

اما بین همه اونها , آهنگ شهر بارون , از آقای محمد علیزاده رو , که هر روز نزدیک افطار , از شبکه تماشا پخش میشه رو خیلی خیلی دوست داره زیبا , توی فاصله پخش این آهنگ زیبا و دوست داشتنی , تا دخملی شش دانگ حواسش به تلویزیونه متنظر , منم بدو بدو بساط سفره افطار رو آماده میکنم ....خندونکزبان

 

متنظر اینم متن این آهنگ زیبا که البته بگم خودم هم خیلیییی دوستش دارم و حال و هوای خاصی برام داره متنظر

 

 

منم مثل تو مات این قصه ام , توام مثل من امشبو دعوتی
درست تو همین ساعت و ثانیه , سزاوار زیباترین  رحمتی


تو این حس و حال عجیب و غریب  , دوتا بال میخوای که رو شونته
تو  از هر مسیری  بری  میرسی  ,  تو از هر دری  بگذری  خونته


از این سفره ها معجزه دور نیست  , ببین دست دنیا تو دست منه
دعا می کنم  تا  اجابت  بشه  ,  دعا  می کنم  چون  دلم  روشنه


من از عشق بارون به دریا زدم  , به بارون و به آسمون دعوتیم
چه مهمونی با شکوهی شده , تو این لحظه هایی که هم صحبتیم


 

 

بوس اینم عکس دخملی ما که به قول این آهنگ , مات این قصه شده ....بوس

 

 

بغل فدای این نگاه با دقت و توجهت بشمممممممم من بغل

 

 

متنظر برای دیدن بقیه عکسهای فاطمه جونی لطفاااااااا بروید ادامه مطلب متنظر

 

 


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ يکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 23:50 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
نیم سالگیتتتتتتت مبارکککککک دخترم

محبتبوس سلاااااااااااااااام به همه دوستای گل و نازنینم ,بوسمحبت

 

محبتبغلو سلاااااااااااااااااااااام به دختر دوست داشتنی و ماه خودمبغلمحبت

 

 

 

اول از همه این نکته رو بگم که دوستای گلم به احتمال خیلی زیااااااد اینترنتم برای مدتی قطع خواهد شد ,  فعلا که وصله خندونک ولی دقیقا نمیدونم کی قطع خواهد شد قهر , اما احتمالا خیلی زود این اتفاق بیفته غمناک , در صورت غیبتمون نگرانمون نشید دوستای با وفای من بوس ,

 

نه ولییییییییییییییییی در صورت نبودمون , ما رو یه وقت فراموش نکنیناااااااااااااااااا........نه

 

 

 

 

بوس دختر گلم بوس

شنبه 14 تیر ماه 1393 , 6 ماهه شدییییی و واکسن شش ماهگیت رو زدی

 

ماهگیتتتتتتتتتت مبارککککککککککک دخترممممممممممممممممممم

 

 

 تو دیگه نیم ساله شدیییییییی , بزرگ شدی , خانوم شدی , ماه بودی ماه تر شدیییییییییی

 

 

نیم سالگیتتتتتتتتتتتتت مبارککککککککککک عسلمممممممممممم.


 

 

ببخش دختر گلم که نتونستم جشنی به مناسبت 6 ماهگی و نیم ساله شدنت ترتیب بدم خجالت و یا کیکی بخرم خجالت , خیلی دوست داشتم این کار رو انجام بدم اما به دلایلی نشد که بشه دیگه عروسک کوچولوی من و  ......... ببخشششش دیگه مامانی رو ماااااااااااااااااه من . خجالت

 

 

 

نازنین دختر من , بر خلاف واکسنهای قبلیش که خدارو شکر خیلی اذیتی براش نداشت زیبا , اما برای این واکسنش خیلی اذیت شد عزیز دلم  connie_wimperingbaby.gif.

 

فاطمه جونی ما از بعد از ظهر روزی که واکسن زد , کمی دمای بدنش بالا رفت غمگین, غروب حالش خوب بود اما از آخر شب دمای بدنش بالاتر رفت و به 37.5 رسید قهر , فداش بشم من الهی بغل, البته تبش شدید نبود خداروشکر شکلک های یاهو و فقط بدنش و به خصوص پیشونی و کف دستاش گرم بود بوس.

 

شب ساعت 12 با بی قراری خیلی زیادی که داشت از خواب پرید و بعد هم کلی استفراغ کرد بدبو.

بمیرم برات گل نازم بوس , همچین عق میزدی که اشک توی چشمام جمع میشد , دیگه چیزی توی معدت نبود و زردآب بالا میومد بدبو و خیلی اذیت میشدی و هر بار عق میزدی , صورتت سرخ میشد و کلی به معدت فشار میومد و گریه میکردی گریه , فدات بشممممممممم بغل , الهی هرگز مریضیت رو نبینمممممممممم شکلک های یاهو , از بس هم مظلوم بودی که دلم برات میسوخت connie_wimperingbaby.gif, با چشمای خواب آلود و نیمه بسته و بی حال بهم نگاه میکردی و بعد هم آروم چشماتو میبستی غمگین , فدای معصومیت و مظلومیتت بشم من بغل. بعد از یک ساعت بهتر شدی و خوابیدی  شکلک های یاهو ولی من تا صبح نتونستم بخوابم خواب آلود و مدام دمای بدنت رو چک کردم بوس . کمی داغ بودی ولی تب نبود  زیبا , چون تب سنج از 36.5 بالا نمیرفت , صبح خیلی بهتر شدی و فقط بیشتر غر میزدی و مدام دوست داشتی بغلم باشی بوس . ( البته این کار همیشگیته تقریبا نادونه خانوم خندونک ).

 

 

ظهر هم دوباره کمی بالا آوردی قهر , اما بعدش دیگه تبت کلا قطع شد  شکلک های یاهو و دمای بدنت افت کرد , منم قطره استامینوفنت رو قطع کردم و دیگه خداروشکر استفراغ نکردی و خوب شدی شکلک های یاهو و مامانی هم کلیییییییییی خوشحال شد که زود حال دختر نازنازیش بهتر شد. ( البته فکر کنم علت تهوع و استفراغت , دادن قطره استامینوفن بود متفکر , چون مارکی که همیشه میخوردی رو بهت ندادم نه و هر داروخانه ای که رفتیم پیداش نکردیم اجازه و این مارک جدیده به معدت نساخت فکر کنم متفکر )

 

 

هفته پیش , دوشنبه شب , 16 تیرماه 1393 , خونه زن عمو مهین و عاطفه جون اینا افطاری دعوت بودیم  , کلی مهمون داشتن زن عمو اینا  ,  خدا خدا میکردم که حالت بهتر بشه و تب و حالت تهوع نداشته باشی زیبا و بتونیم بریم افطاری متنظر .

 

این اولین مهمونی افطاری بود که شرکت کردی عزیز دلمممممممم .

 

 

خداروشکر که از لحاظ  تب و تهوع , مشکلی نداشتی زیبا , ولی خونه زن عمواینا دوباره بیقراری کردی نه و خیلی گریه کردی گلم بدبو .

 

اولش خیلی خوب بودی و توی بغل من و سر سفره نشسته بودی تشویق, اما بعدش خوابت گرفت خواب آلود و حسااااااااابی گرمت شد , تو هم که اصلا عادت نداری توی شلوغی بخوابی و واسه همین بدخواب شدی بدبو , هر کاری کردم شیر هم نخوردی و این طرف و اون طرف رو نگاه کردی و زدی زیر گریه قهر , بردمت توی کوچه تا شاید هم خنک بشی و هم از جمعیت دور بشی و آرومتر شی زیبا , ولی فایده ای نداشت گلم نه و تو بیشتر گریه کردی نازنینم گریه , دلم برات میسوخت که کلافه بودی و خوابت میومد و نمیتونستی بخوابی بغل.

 

از طرفی هم خجالت میکشیدم که هنوز غذا نخورده , از سر سفره بلند شدم و اومدم بیرون خجالت , آخه کلی زحمت کشیده بودن محبتمحبتمحبت , بعدش بابایی افطار کرد و غذاش رو خورد و اومد پیشمون محبت , هر کاری کردیم آروم نشدی بدبو , خدا نکنه خوابت بگیره و خسته و کلافه بشی گل من قهر , مگه دیگه آروم میشی نازنازی خانوم بوس, نمیدونم چرا شلوغی رو دوست نداری عزیز دلم و خیلی نمیتونی آروم و قرار بگیری توی شلوغی و جمعیت  ( البته که پرسیدن نداره , معلومه دیگه , به بابایی جون جونیت رفتی دیگه خانوم خانوما خندونک) , زودی گرمت میشه و بیقرار میشی بدبو , غریبی کردنت هم که دیگه سر جای خودش ,

 

خلاصه بردیمت توی ماشین و شیرت دادم و لباسات رو عوض کردم که خنک بشی زیبا  ,  آروم شدی ولی خوابت نبرد شاکی , ما هم راه افتادیم رفتیم سمت جمکران زیبا , تا راه افتادیم خوابت برد  , یه چرخی زدیم و یه زیارتی از راه دور و از جلوی درب یک جمکران انجام دادیم و برگشتیم زیبا , خواب بودی اما به محض اینکه رسیدیم جلوی در خونه زن عمو اینا , از صدای موتور توی کوچه بیدار شدی , ولی چون خوابیده بودی کمی سرحال تر شده بودی محبت , رفتیم تو , یک ربعی آروم بودی بغل, اولش بغل من بودی و بعدش رفتی بغل بابایی بغل, عاطفه جون دوباره زحمت کشید و برای من غذا آورد خجالت بوس , کلی خجالت زدشون شدم که دوباره به زحمت افتادن خجالت .  واقعا زن عمو مهین و عاطفه جون و کل خوانوادشون خیلی مهربون هستن و دوست داشتنی ............محبتمحبتبوسبوسمحبتمحبت

 

تازه شامم تموم شده بود که دیدم داری بیقراری میکنی کم کم و دوباره خوابت گرفته خواب آلود و داری غر میزنی بوس , بغل بابایی بودی ولی با چشمات دنبال من میگشتی , بابایی آوردت پیش من و گفت که فاطمه داره دنبال تو میگرده بوس , منم بغلت کردم بغل, کمی آروم بودی اما دوباره شروع کردی به گریه گریه و میخواستی شیر بخوری و بخوابی , بغل( البته تقضیری نداریا محبت , خونه خودمون ساعت 10 میخوابی و وقت خواب شبت 10 هستش, برای همین شبها تا میریم جایی , دیگه زمان خوابت رسیده و کلافه میشی و توی سرو صدا هم که عمرااااااااااا بخوابی نازنازی خانوم خندونک )( من موندم متفکر که چرا توی ختم قرآن به این شلوغی زیبا , تو خیلی آرومی و اصلا نه میترسی از کسی چشمک , و نه کلافه ای و نه گریه میکنی چشمک, آروم میشینی توی بغلم بوس و همه رو نگاه میکنی بغل و کلی هم میخندی و از خودت صداهای مختلف درمیاری بوس , ولی شبها که میریم مهمونی شاکی, به خصوص خونه مادرجون زیبا , قشقرق به پا میکنی ..... خندونک , فکر کنم بیشتر به خاطر همون رسیدن وقت خوابت باشه متفکر )

 

 

خلاصه که دوباره آوردمت بیرون از خونه , ولی تو راضی نشدی نه و حسابی چشم و گوش و دماغت رو میمالیدی خواب آلود , کمی توی کوچه منتظر بابایی شدیم و تو هم شروع کردی به گریه گریه , بعد دیدم که بابایی با یه ظرف غذا اومد تعجب , خیلی خجالت کشیدم خجالت , زن عمو اینا دوباره زحمت کشیده بودن و غذا فرستاده بودن برای ماخجالت , لااقل نتونستم برگردم و دوباره ازشون تشکر کنم تعجبخجالت , اصلا خداحافظی درست و حسابی هم نکردم از کسیخجالت , یادم نمیاد از کی خداحافطی کردم و از کی خداحافظی نکردم خندونک ...... ار دست تو دخمل بلااااااااااااااااااااااقهر

 

تلفنمون هم از هفته پیش قطعه و نمیتونم زنگ بزنم و لااقل تلفنی ازشون تشکر کنم .....بدبو

 

حالا نتمون رو چرا تا الان قطع نکردن نمیدونممممممممممم خندونک ..... فکر کنم از مخابرات میدونستن من نت رو لازم دارمااااااااا ......خندونک, اولش فکر میکردم نتمون هم قطعه متفکر , دیشب دیدم نه بابا , نتمون وصله تعجب , مخابرات سورپرایز کردهههههههه ,خندونکقه قهه

 

عاطفه جون عزیزمممم و مهین خانوم گل و مهربون , از لطف و مهمون نوازیتون بینهایت ممنونممممم بوسبوسبوس.

ببخشید که خیلی اذیتتون کردیم توی مهمونی افطاریتون ......خجالت  انشاالله بتونیم جبران کنیم محبتاتون رو .....محبت

 

 

و اما سه شنبه هفته قبل ................متنظر

هفته قبل , سه شنبه , 17 تیرماه 1393 , 10 ماه رمضون بود زیبا و شما برای اولین بار غذای کمکیت رو شروع کردی عزیز دلممممممم , البته قبلا گاهی از آب بعضی غذاها , اونم خیلی کم بهت میچشوندم بغل, ولی چیزی نداده بودم بخوری چشمک , سه شنبه برای اولین بار برات فرنی درست کردم , اولش خیلی خوشت نیومد نه و تا مزمزه کردی عق زدی خندونک , اما بعدش یه کمی خوردی گلم , ولی خیلی هم دوست نداشتی ماه من زبان, فکر کنم غلطتش کمی زیاد بود زیبا , غروب دوباره برات درست کردم اما رقیق تر بود , باز هم اولش خیلی استقبال نکردیخندونک ولی کمی بیشتر از ظهر خوردی فدات بشمممممممممم چشمک ..... انشاالله خوش غذا باشییییییییییییی خوشگل مامان بوسبغلبوس.

 

 

هفته قبل , 18 تیرماه هم یه اتفاق خیلی بدددددددددددد افتاددددددددددددددد گریه, تو با صورت خوردی زمین و پیشونیت کلی قرمزززززززز شد گریه و کلیییییییییییییی گریه کردی و دلم برات کباب شدددددددددددددددد غمناک.

 

آخه خیلی وروجک شدی بدبو و خیلییییییییییییییییی ورجه وورجه میکنی , همش میپری از توی بغلم بیرون تا چیزهای اطرافت رو بگیری , صبح داشتی توی بغلم شیر میخوردی که دیدم دیگه سیر شدی بوس , بلندت کردم و نشوندمت توی بغلم بغل, همین که نشستی یه دفعه خودت رو پرت کردی سمت دندونگیرت که روی زمین بود تعجب بدبو , تا اومدم بگیرمت با کله خوردی زمین تعجب و پیشونیت محکمممممممم خورد زمینننننننننننننن گریه , خیلی ناراحت شدمممممم و عصبی کچل, کلی گریه کردی گریه , منم گریه کردم که به خاطر سهل انگاریم پیشونیت محکم زمین خورد و قرمز شد و دردت اومد , خیلیییییییییییی اعصابم خورد شد کچل, همش نگران بودم غمناک , با خودم میگفتم نکنه که سرت ضربه خورده باشه و طوریت بشه زبونم لال تعجب , همش حواسم بهت بود که ببینم بالا میاری یا نهغمناک , خداااااااااااااااااا جونممممممممممم خودت رحم کن که بچم خوب باشه و سلامت , همیشه و همیشه ......  شکلک های یاهو جونم به جونت بسته است دختر گلممممممممممم.....محبتمحبتمحبت

آخه چند روزی بود که شبها هم خیلی خوابهای بدی میدیدم ..............خطابدبو خدایا خودت به همگیمون رحم کن و خیرش کن همه چیز رو برامون ....... شکلک های یاهو

 

 

 شکلک های یاهو التماس دعا دوستای نازنینممممممم شکلک های یاهو

 

پ . ن : خداروشکر چیزی بالا نیاوردی و قرمزی پیشونیت هم زود از بین رفت ......... شکلک های یاهو

خداجونمممممممم شکرتتتتتت .....   شکلک های یاهو  خیلی بزرگ و رحیم و کریمیییییییی ......... شکلک های یاهو

 

 

 

دختر گلم از وقتی که 6 ماهه شدی و وارد ماه هفتم زندگیت شدی یاد گرفتی که بشینی تشویق  تشویق , البته هنوز باید هواتو داشت وگرنه سقوط میکنی و میخوری زمین چشمک , ولی روز به روز داری پیشرفت میکنی و راحتتر و مستقل تر میشینی فدای دست و پاهای ناز و خوشگلت بشم من , انشاالله که به زودی زود , خیلی راحت و بدون کمک بشینی و شاهد پیشرفتهای بعدیت باشیمممممممممم بغلبوسبغل.

 

 

چند روزیه لب پایینت رو انگار که بخوای گاز بگیری , میبری توی دهنت متفکر و مدام لب پایینت توی دهنته زیبا و دهنت جمع میشه و درست مثل پیرزنهای بی دندون میشی شکلک های بامزه 361 و خیلی بامزه میشییییییییییییی خوشگلمممممممممممم . بعضی وقتها هم نوک زبونت رو میاری بیرون از لبت و تکون تکون میدیخندونک و پشت سر هم این کار رو انجام میدی , همش میترسم عادت کنی  شاکی , اصلا یه کارایی میکنیا یه وقتایی خندونک, که نگو و  نپرسسسسسسسس چشمک .

 

 

تازگیها هم به جای درآوردن صداهای مختلف و به جای " آآآآآ  " یا  " اواواو "  گفتن و یا صداهای دیگه ای که مثل قبل تکرار میکردی زیبا , صدایی نمیکنی متفکر و به جاش لبهات رو میزاری روی هم و به هم فشار میدی و مثل اینا که به زور بخوان حرف بزنن ولی نتونن بدبو , همش به زور میگی بففففف , بفففففف .....تعجب , یعنی چی میخوای بگی گلمممممممم ؟ متفکر , این کارات یعنی چییییییییییییییی ؟ , من نمیفهمم دلیلش چیه و چرا اینطوری میکنی مامااااااااااااااااااااااااااااانی......بدبو ,  یه وقتایی نگران میشم غمناک ,  و با خودم میگم : چرا این کار رو , یا اون کار رو کرد ؟ متفکر , نکنه چیزیشه تعجب , نکنه طوریشه تعجب , اصلا من مامانی همیشه نگرانممممممممممم خندونک ....... یه همچین مامانی داری شما خجالت .......... اصلا یه وضعیه خندونک .....

 

 

 

شب ولادت امام حسن مجتبی , شب 15 ماه رمضون , ساعت 10 شب , رفتیم خونه یکی از همسایه های خوبمون برای مولودی جشن , خیلی دختر ماهیییییییییییی بودی عزیزم , اصلا گریه نکردی تشویق , اذیتم هم نکردی قربونت برم , ولی میترسیدی غمناک , و این ترس توی چهره و صورت و حرکاتت پیدا بود خطا, تا شروع به دست زدن میکردن و یا هلهله میزدن و کل میکشیدن جشن ,  تو میترسیدی و دو دستی چسبیده بودی از لباس منبدبو و سرت رو اونقدر مظلومانه گذاشته بودی روی شونه من که دلم برات کباب میشد عزیزم غمناک غمگین , البته خیلی هوات رو داشتمااااااااا نازدونه مامان بغل, نمیزاشتم خیلی بترسی و همش باهات حرف میزدم محبت, میبوسیدمت بوس, گاهی هم میخندیدی آرام ولی بلافاصله بلند دست میزدن و تو میچسبیدی به من زبان ,

 

اولش میخواستم زود بیارمت خونه زیبا , ولی بعدش خواستم کمی توی جمع پر سر و صدا باشی چشمک تا کمی عادی بشه برات بوس و یه وقت به مرور که بزرگ میشی , این ترس از جمعیت و صداهای بلند , توی جونت نمونه محبت, فدات بشم که اونقدر خودت رو چسبوندی به من و سرت رو گذاشتی روی شونم و زیر گلوم که وسطای مجلس خوابت برد گل ناز مامان بغل , فدات بشم بوس , نمیدونم چرا اینقدر به صدا حساسی و اینقدر ترسو هستی قهر, از نوزادیت همینطور بودی و از کوچکترین صداها میترسیدی ( حتی صدای عطسه یا سرفه خندونک و یا به هم خوردن ظروف خندونک ) , آخه چرااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه, خیلی اذیت میشی اینطوری غمناک , البته خداروشکر خیلی بهتر از قبل شدی  شکلک های یاهو , ولی هنوز کاملا خوب نشده ترست قهر و توی جمعیت و یا از صداهای بلند میترسی محبتمحبتمحبت , قربونتتتتتتتتتتتت برم فندق مامان بغل.

شب میلاد , شب خوبی بود محبت و خوش گذشت زیبا ولی به من نچسبید متنظر , چون تو ترسیده بودی و بهت خوش نگذشت محبت , واسه همین به منم نچسبید زیبا , همش چهره مظلوم و معصومت به خاطرم میاد و اشک توی چشمام جمع میشه . پیش خودمون باشه ها نازنینم چشمک , توی مولودی هم چند باری بغضم گرفت  وقتی نگاهت کردم و مظلومیتت رو دیدم 6 ماهه معصوم مامان محبتمحبتمحبت .

 

 

 

یه کار جدید دیگه هم انجام میدیزیبا و اونم اینکه, حسابی رفتی توی کار کشف پاها و انگشتای پات متفکر , تا دراز میکشی روی زمین , و یا به محض اینک توی کریرت , موقعیتی پیدا میکنی که بتونی پات رو بالا ببری زیبا , فورا پاهات رو میاری بالا خندونک و انگشت شصت پات رو میگیری راضی و باهاش بازی میکنیبغل و مدام این کار رو تکرار میکنی بوس و البته بعد هم اگه بتونی میکنی توی دهنت خندونک و حالا نخور کی بخور .............قه قهه

 

 

 

راستی بازم دوباره بهت فرنی دادم , این بار نبات رو آب کردم و فرنیت رو با اون شیرین کردم تا خوشمزه تر بشه و هم اینکه سردی شیر و آرد برنج رو بگیره زیبا , خیلی دوست داشتی بوس و با اشتها خوردی خداروشکر دخترمممممممممممم  . ماهی تو والاااااااااااااااا , ماااااااااااااااااااااااااااااااااااه .

 

 

 

میبوسمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت  همه هستی من بوسبوسبوس

 

 

 

متنظر برای دیدن بقیه عکسهای فاطمه جونی , لطفاااااااااااااا بفرمایییییییییید ادامه مطلب متنظر


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ سه شنبه 24 تير 1393 ] [ 13:45 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
برکت حضور دخترم در اولین ماه رمضانی که کنارمونه

 سلام دختر گل و دوست داشتنی و نازنین خودم , فاطمه جونی عسلمممممممم

 

بغلبوسبغل

 

 

 

 

محبت فرا رسیدن ماه پر خیر و برکت رمضان رو به همه دوستای گلم ,محبت

محبت و همه مسلمانان جهان تبریک میگم محبت

 

 

 شکلک های یاهو از همه شما التماس دعا دارم شکلک های یاهو

 

 

 

"و یه تبریک ویژه هم به دخترماهم که امسال برای اولین بار در این ماه مبارک کنار من و باباییشه"

بغلبوسبوسبغل

 

 

 

امسال بعد از اولین عید سال و اولین روز مادر و اولین روز پدر و اولین روز تولد مامان و .... و ..... و اولینهای دیگری که در کنار من و بابایی مهربونت بودی زیبا ,

نوبت رسیده به اولین ماه رمضانی که در کنارمون هستی عزیز دل مامان ,  ماه رمضان همیشه ماهیه که برای من عزیز بوده و هست و خواهد بود زیبا ,

 

ماهی که از همون کودکی برای من حس و حال خاصی داشته و پر از خاطره بوده و هست متنظر , و از همون بچگی من رو عاشق خودش میکرد محبت , ماهی که همیشه  برای من عطر و بوی خاص و حال و هوای دیگری داشت و داره شکلک قلب 3261, و من از همون بچگی عاشق افطارها و سحرهایش شدم بغل,

 

یادش به خیر اون روزگار بچگیمون متنظر , وقتی سحر با صدای پدر و یا مادرم از خواب بیدار میشدم و بعد کنجکاوانه میرفتم آشپزخونه تا ببینم سحری چی داریم و بعدش صدای دعای سحری که فضای خونمون رو پر میکرد زیبا و به سفره سحری حس و حال دیگه ای میداد متنظر  و پدر خوب و مهربونم که زود سحری خودش رو میخورد تا دعای سحر رو همراه با رادیو بخونه آرام و من هم به تقلید از اون همین کارو میکردم زیبا و از همون موقع عاشق دعای سحر شدم و برام رنگ و بوی دیگه ای گرفت محبت ,

 

 

وقتی که بعضی شبها خیلی خوابم میومد خواب آلود , اولش تنبلی میکردم برای بیدار شدن وقت سحر خندونک , اما پدر خوب و عزیزم با حساسیتی که روی بیدار شدن در وقت سحر داشت اجازه, ما بچه ها رو به زور بیدار میکرد اجازهتا همگیمون در جمع با صفای خوانواده و در کنار هم سحری بخوریم زیبا و گاه گاهی هم پدر مهربانم عصبانی میشد از تنبلیم عصبانی, و من بعد از بیدار شدن چقدر خوشحال میشدم که به زور هم که شده بیدار شدم زبان و خواب نماندم و حس و حال خوب این وقت و ساعت رو از دست ندادم آرام,

 

 

چقدر مهربان و دوست داشتنی بودی پدر , و چه زود رفتی از کنارم ....... شب هفتت هم مصادف شده بود با اولین روز ماه مبارک رمضان ........ گویا رمضان هم میخواست در شب هفتت شرکت کند و رسم وفا را به جا بیاورد ............ آن سال ثواب همه شبهای قدری را که دعای جوشن کبیر خواندم , به روح تو هدیه کردم پدر نازنینم ............ کاش پذیرفته باشی .............شکلک های یاهو

 

 

یادش به خیر افطارهای باصفای روزهای کودکیم را در وقت اذان زیبا , بعد از ظهرها با داداشم میرفتیم و نون روغنی تازه میخریدیم آرام , چقدر هم صفش طولانی بود اما ما داوطلبانه میرفتیم برای خرید آرام , توی راه برگشت بوی نون تازه مشاممون رو نوازش میکرد و منتظر میشدیم تا اذان شروع بشه و ما افطار کنیم و از اون نون بخوریم متنظر .... چه روزهایی داشتیم متنظر ..... چه زود گذشت اون روزها ...... چه زود بزرگ شدیم بی اینکه حواسمون باشه ...... غمناک

 

 

 

 

دختر گل و نازنینم قدر روزهای شیرین و خاطره انگیز و شاد کودکیت رو بدون بغلو از آن بهترین استفاده رو بکن بوس و خوب به خاطرت بسپار که خیلی زود به خاطره ای دور تبدیل خواهند شد ,

عزیز دلم دوست دارم خوب بچگی کنی , و من و بابایی , دوران کودکی خوبی رو برات رقم بزنیم شکلک قلب 7370 که بعدها از به یاد آوردن اون خوشحال و راضی باشیزیبا و یادآوریش برات لذت بخش باشه نازنینم محبت, انشاالله که دوران کودکیت پر باشه از خاطرات شیرین و ناب و دوست داشتنی فدای تو بشم من بغل.

 

 

 

 ماه رمضون امسال , حضورت توی خونه ما علاوه بر حال و هوای خاص و زیبایی که به فضای افطار و سحرمون میده , برکت ویژه تری داره محبت و اون اینه که به برکت وجود نازنینت و به برکت اسم زیبای تو محبتفاطمه  , محبتختم قرآن توی خونمون برگزار شد شکلک های یاهو و من از این بابت , هم خیلی خوشحالم آرام و هم خداروشکر میکنم که به برکت حضورت , همچین سعادتی نصیبمون شده که توی این ماه مبارک , خونه ما هم بشه محلی برای ختم کلام خدا شکلک های یاهو ,

چهارشنبه , پنچشنبه و جمعه , 11 و 12 و 13 تیرماه 1393 توی خونمون , ختم قرآن داشتیم با حضور همسایه های عزیزمون ..... خدایا شکرت شکلک های یاهو

 

 

البته توی این ختم دسته جمعی که از اولین روز ماه رمضون شروع شده زیبا و هر بار , خونه یکی از همسایه های خوبمون برگزار میشه آرام , تا به اینجا , من و تو هم , هر روز در جلسات شرکت کردیم محبت و تو واقعا خانووووووووووووووم بودی و صبوربوس و اصلا بیقراری نکردی توی این مجالس خداروشکرررررررررررررررررر عزیز دلم بوس بغلبوس.

وقتی هم که مراسم خونه خودمون بود که عااااااااااااااااااااااااااالی بودی و ماه و واقعا صبوری کردی نازنین دختر من و حتی با اینکه هر روز , آخر مجلس , خسته میشدی , اما اصلا گریه نمیکردی بغل  و حسااااااااااااااااااابی هوای مامانی , و مهمونامون , و حرمت مجلس قرآنی رو نگه داشتی فدای تو بشم منمحبتمحبتمحبت.

 

 

 

امسال ماه رمضون , وقت اذان , وقتی که بابایی داره نماز اول وقتش رو میخونه آرام, من و تو در کنار هم سفره افطار رو میچینیم بوس و تو هم حسابی با مامانی توی این امر مهم و خطیر همکاری میکنی نازدونه مامان , وقتی دارم سفره رو آماده میکنم , تو توی بغلم هستی و دوست داری ببینی من دارم چی کار میکنم متنظر و اصلا نمیخوای از بغلم دور باشی و تا میزارمت زمین دستات رو به سمتم باز میکنی که بلندت کنم و اگه بغلت نکنم جیغ و داد راه  میندازی تعجب و بعد هم گریه تعجب , باز کردن سفره و چیدن وسایل رو در حالی که توی بغلمی انجام میدم  , اما برای ریختن چایی و مابقی کارهای خظرناک , دیگه میزارمت زمین نه که البته دادت درمیاد حساااااااااابی connie_wimperingbaby.gif ,  

 

فداتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بشممممممممممممممممممممم منننننننننننننن .بوس بغل بوس

 

 

سر سفره افطار روی زانوی مامانی میشینی بوس و در همون حال خم میشی تا وسایلهای سفره رو برداری اجازه, ای بلاااااااااااا  و البته من مانعت میشم زبان و توهم در مقابل دست و پا میزنی که بری توی سفره خندونک , گاهی از آب بعضی غذاها مثل سوپ , یا آب خورشت یه کوچولو بهت میچشونم بغل که خیلی خوشت میاد و کلی ملچ مولوچ راه میندازی خندونک , و من خندم میگیره خنده ...........بوسبوسبوس

 

چقدر خوبه که در کنارمون هستی عزیز دلم ............

 

بعد از افطار وقت خوابت میرسه  و مدتی طول میکشه تا بخوابونمت چشمک و بعد هم میرم سراغ درست کردن سحری

 

تا وقت سحر , یکی دو باری بیدار میشی و شیر میخوری و دوباره میخوابی .........خواب آلود 

 

وقت سحر , خواب هستی و توی تخت خودت خوابیدی مثل فرشته ها ......

 

 

راستی عزیز دل مامان , یه چیزی که این چند وقته یادم رفته بود برات بنویسم , تغییر دکوراسیون اتاقت بودزیبا که یک هفته مونده به نیمه شعبان انجامش دادم آرام ( چه حافظه ای داره مامانی بدبو , صبر میکردم یه دفعه , سال بعد یادم میفتاد و توی سالگردش مینوشتم این تغییر دکوراسیون رو خندونک ) ,

خلاصه اینکه , 14 و 15 و 16 خرداد که  چند روزی تعطیل بود , کل خونه رو ریختم به هم و یه خونه تکونی حسااااااااااااابی انجام گرفت خسته , و دکوراسیون اتاق شما هم تغییر کرد آرام و تختت رو جابه جا کردم تا راحتتر توش بخوابی گل همیشه بهار من بغل, به نظر خودم بهتر از دکوزاسیون قبلی شد زیبا , خودم که پسندیدم خندونک .......بوسبوسبوس

 

 

از یک شب مونده به شروع ماه رمضون , دقیقا جمعه شب , 6 تیرماه 1393 آرام , یعنی از یک هفته مونده به پایان شش ماهگیت بوس, دیگه شبها توی اتاقت و توی تخت خودت میخوابی نازنازی مامان . البته بعد از اینکه از تبریز برگشتیم و تقریبا از 4 ماهگیت , روزها توی تخت خودت میخوابیدی محبت ولی شبها پیش خودم و روی تخت ما به خواب ناز میرفتی بغل, اما الان 6 روزه که شبها توی تخت خودت میخوابی   و اونقدرم نااااااااااااااااز به خواب میری و راحت میخوابی توش که نگو ...... , وقت سحر نگاهت میکنم و میبینم که چقدر خوشگل خوابیدی توی تخت خوابت زیبا و کیف میکنم از دیدنت نازنین دختر من محبت ,

با اینکه وقت سحر توی اتاقت خوابی , ولی همین عطر حضورت توی خونمون , صفای بیشتری میده به سحرهای ماه رمضونمون ......niniweblog.com ,

 

 

یه خبر دیگه که توی این هفته اتفاق افتاد این بود که اولین گردش تابستونی سه نفره ما جمعه شب , 6 تیرماه , انجام گرفت , و من و تو و بابایی با همدیگه رفتیم کوه خضر  , گردش کوتاه , اما مفرح ولذت بخشی بود و کلی بهمون خوش گذشت ,  جای دوستان خالی , بلال خوردیم که مامانیت عاشقشه خجالت , بعد هم رفتیم سر خاک شهدای گمنام و فاتحه ای خوندیم زیبا , برام جالب بود که شهدا همه 13 تا 20 سال سن داشتن متنظر , به نظرم رسید که چه معرفتی داشتن با اون سن و سال کم آرام و صد البته چه غیرتی آرام ,

تو هم با دقت همه جارو نگاه میکردی زیبا, صداهای اطراف برات جالب و عجیب و گاهی ترسناک بودنبوس , ولی در کل , اصلا اذیت نکردی بغلو خیلی آروم بودی , با اینکه وقت خواب شبت بود   , اما بیقراری نکردی و فقط گوش و دماغ و چشمت رو میمالیدی چشمک و معلوم بود دوست داری دیگه بخوابییییییییییییییی خواب آلود.

 

از بالای کوه خضر نبی , مسجد جمکران کاملا پیدا بود محبت , از همونجا سلامی به آقا دادیم آرام و بابایی هم دست شما رو روی سینت گذاشت و سلام داد آرام , قربون دست کوچولوت برم من بوس , چراغهای حرم حضرت معصومه هم از دور نمایان بود محبت, من هم همراه تو که توی بغلم بودی رو به حرم ایستادیم آرام و سلام عرض کردیم خدمت بی بی .......آرام

 

خلاصه که خیلی خوش گذشت و بعدش برگشتیم خونه آرام و شما رو طبق برنامه قبلی در تخت خودتون خوابوندیم .....

 

 

 

متنظر برای دیدن عکسهای فاطمه جونی به ادامه مطلب برویییییییییییییییییید لطفااااااااااااااا متنظر

 


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ شنبه 14 تير 1393 ] [ 12:25 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
تو خیلیییییییییی ماهی دخترمممممممم

بوس سلااااااااااااااااااااااااااام نازنین دختررررررررررررررررر  ماماننننننننننننننننننن بوس

بغلبغل

 

 

 

محبت فدای این صورت ماهت بشم که اینقدر زیبا و معصوم و دوست داشتنیه عزیز دلم محبت

 

 

 

 

محبت عزیز دلم  تو دیگه  تقریبا  5  ماه و نیمه  هستی محبت

 

 

بوس فدات بشم که دیگه چیزی به پایان شش ماهگی و نیم ساله شدنت نمونده دختر زیبا روی من بوس

 

 

باورم نمیشه که اینقدر بزرگتر شدی بغل, انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی و من از بس کوچولو بودی میترسیدم بغلت کنم خندونک و با احتیاط تمام بغلت میکردم زیبا و چقدرررررررررر دوست داشتم بغل کردن یه موجود خیلی کوچولوی دوست داشتنی رو که مال خودم بود و بسسسسسسسس بغل, دوست داشتم محکم توی بغلم فشارت بدم اما نمیشد چون خیلی ضعیف و کوکولو بودی نه , با اینکه دلم و همه وجودم مملو از عشق و دوست داشتن تو بود اما حتی بوست هم نمیکردم تعجب چون دوست نداشتم خدایی نکرده مریض بشی گل کوچولوی من بوس, خوب عوضش الان محکممممممممممم بغلت میکنم و میبوسمتتتتتتتتتت جای اون موقع هاااااااااااااا عزیزکمممممممممم  بغلبوسبوسبغل.

 

 

محبت همه لحظات با تو بودن خاطره انگیز بوده و هست و مطمئنا خواهد بود نازنین دختر من . محبت

 

 

نمیدونی چقدر دوستت دارمممممممممم عزیز دلم بوس , به شدت عاشقتممممممممم دختر نازنازی مامان محبت , چقدر از کنار تو بودن خوشحالم و چقدر از مادری کردن برای دختر خوب و گل و دوست داشتنی مثل تو خدارو شاکر و خوشحالم بغل.

 

 

فاطمه جونی من , تو خیلی شیرین و بامزه و دوست داشتنی هستی بوس , تازگیها که خیلی بامزه تر از قبل شدی خوشمزه مامان بغل, یه کارای با نمکی میکنی که نگو بوس , حسابی دلبری میکنی و توی دل من و بابایی حسابیییییییی جا باز کردی دخمللللللللللللل بلااااااااااااااااااااا محبت . کنجکاویات خیلی بامزه است زیبا, تا میشینی توی بغلم و دستت به پاهات میرسه , انگشتهای پات رو دونه به دونه میگیری و کلی بهشون ور میری و براندازشون میکنی متفکر , کلا این روزها در حال کشفی فدات شم متنظر , یه پا نیوتونی برای خودتا خندونک,  دخملیییییییییییییی باهوش منی دیگه عزیزمممممممم بوس.

 

 

وقتی از خواب بیدار میشی , من میام سراغت و تا نگاهت بهم میفته شروع میکنی به خندیدن بوس و خودت رو حسابی لوس میکنی واسم بوس و بعد هم دستات رو میاری بالا تا صورت من رو بگیری بغل, صورتم رو میارم جلو و تو با دستهای زیبا و کوچولوت به صورت من دست میزنی تا همه جای صورتم رو کشف کنی نازدونه خانوم من بوس بغل و در این حال میخندی و دهن خوشگلت رو باز میکنی و لثه هات میزنن بیرون و همش بلند بلند میگی آوووووو آوووووو و من میخوام بخورمتتتتتتتتتتتتتتتت .

 

 

شیر خوردنت هم ماجراها داره برای خودش , چندین بار وسط شیر خوردن برمیگردی و این طرف و اون طرف رو نگاه میکنی  , و یا دستت رو میاری بالا و با دقت انگشتات رو نگاه میکنی و در همین حال مچ دستت رو هم خیلی با مزه میچرخونی و زل میزنی بهش زیبا , حالا اگه درحال شیر خوردنت تلویزیون روشن باشه یا لپ تاپ باز باشه برمیگردی سمت اونا چندین بار  , اگه بابایی هم خونه باشه که میخوای هم شیرت رو بخوری و هم نگاهش کنی و بابایی از این کارات خوشش میاد و بدتر میکنه شاکی و همش تا میخوای شیر بخوری صدات میزنه و تو برمیگردی و در همون حالت نگاهش میکنی و بابایی کلی از این ناز و اداهات کیف میکنه و دوستشون دارهشکلک قلب 3261 ,

{ حالا چه بر سر من می آید در این پروسه شیر خوردن ....... بمااااااااااااند شکلک های بامزه 674}

 

کلا با بازیگوشی کامل شیر میخورییییییییییییییی بلااااااااااااااا شکلک ساده 979  و من باید کلی بشینم و شما با انواع و اقسام مدلها و بازی کردنها شیر بخوری .

 

 

 

یه هفته ای هست که دیگه وقتی دمر میشی , کاملا و بدون اینکه زود خسته بشی سرت رو بالا نگه میداری و همه جا رو دید میزنی بغل و گاهی هم نگاهت به من میفته و شروع میکنی به خنده بوس و توی این حالت خیلی ناز و دوست داشتنی تر میشی گل خوشبوی من شکلک قلب 7370 , بعد هم همینطور که دمری روی شکمت میچرخی به طرف چیزهایی که میبینی عزیزممممممممم محبت , سعی میکنی خودت رو به جلو بکشی و سینه خیز بری ولی فعلا موفق نشدی شکلک های بامزه 517و فدات بشم که دماغت هم چند باری روی زمین کشیده شده و صدات دراومده نازنازی خانوممممممممممم بغل .

 

 

چند روزی هم هست که حسابی دندون گیرت رو میخوری و به لثه هات میکشی شکلک کاراکتری 1398 , گاهی هم البته مک میزنیش و گاهی محکمممم گازش میگیری گل نازم آرام, نمیدونم دلیلش دندونات هست یا نه متفکر , فعلا که خبری از دندونات نیست نازدونه من متنظر.

 

 

دو سه روز پیش غروب بهت میگفتم فاطمه زنبور چی میگه ؟زیبا میگه وزززززززززززززززززز زیبا , با صدا میخندیدی و قهقهه میزدی و من عاشق اینجوری خندیدنتم محبتبغلبوسبغلمحبت.

 

 

یه روز هم دیدم که بدجوری داری دندون گیرت رو میکشی به لثه هات و بهت میگم : فاطمه , مامان , لثه هات میخاره ؟ دوباره با صدای بلند میخندیییییییییییییی خندونک , دوباره میپرسم و بازم قهقهه میزنیییییییییی بغل, آخه این حرف من کجاشششششششش  خنده داره دخملللللللللللللل شکلک های بامزه 361.

 

 

 

یه چیز دیگه که باز هم خیلی بهش خندیدی با صدای بلند این بود که گذاشتمت توی کریرت و جلوت نشستم و گفتم قربون دماغ خوشگلت برممممم منننننننننننننن خندونک , میزدی زیر خنده , اونم بلنددددددددد قه قهه , دوباره میگفتم : قربون دماغ کوچولوت برممممم منننننننننننننننننننن بوس , باز میزدی زیر خندههههههههههههه بغلو منم از خندت خندم گرفته بود شکلک های بامزه 361, ای جانم , قربون بلند خندیدنات بشه مامان بوسبوسبوس .

 

خلاصه که خیلیییییییییییییییییییی ماهییییییییییییییییی دخمل بلا محبتمحبتمحبت.

 

 

 

دختر عزیز و نازنینم این روزها وضعیتت خداروشکر خیلی بهتر از قبل شده فدات بشم شکلک های یاهو , دل دردهات خیلی آرومتر شدن و گاهی اونم خیلی کوتاه دلت درد میگیره بغل و خداروشکر دیگه به خاطر دل دردهات گریه نمیکنیجشن و شبها راحتتر میخوابی خدارو صد هزار بار شکرررررررررررر شکلک های یاهو,

 

 

یه مدت هم نظم خوابت به هم ریخته بود و شبها دوست داشتی تا دیر وقت بیدار باشی و بازی کنی شاکی که اونم خداروشکر خیلی بهتر شده و بعد از دادن قطره آهن آیروویت که از چهار و نیم ماهگیت شروع کردم خداروشکر خیلی بهتر شدی و شبها هم راحتتر خوابت میبره گل مامان شکلک های یاهو ,  من هم 3 یا 4 ساعت قبل از وقت خوابت معمولا مشغولت میکنم تا نخوابی راضی و شب رو راحتتر خوابت ببره نازدونه مامان بوس , البته شب رو بارها و بارها برای خوردن شیر بیدار میشی بدبو ولی بعدش که خوابت سنگین بشه میخوابی شکرخدا عزیز دل من بوسبوسبوس.

( البته به هم ریختن نظم خوابت همش به خاطر مهمونی رفتن و دیر برگشتنمون بود خجالت که بد خواب میشدی و عادت خوابت عوض شده بود چشمک و همین الانشم یه شب که میریم بیرون و دیر برمیگردیم و از وقت خوابت میگذره بدخواب میشی و کلی باید باهات کلنجار برم تا بخوابی زیبا )

 

{ مامان خانوم پس این دیگه تقصیر من نیستاااااااااااااا قهر , مشکل از خودتونه مامانی خانوم خندونک }

 

 

کلا خداروشکر این روزها از همه نظر بهتر شدی و خانوووووومی شدی برای خودت ماشاالله تشویق و تنها مشکل عمده این روزهای تو فقط غریبی کردنت با اطرافیانه خطا , اون هم خیلی بهتر شده ولی حل نشده و هنوز هم بغل کسی جز من و بابایی نمیری تعجب

( البته گاهی , اونم خیلی کم , ناپرهیزی میکنی و بغل بعضیها چند دقیقه ای میری خندونک ) و حتی اگه توی جمعی باشیم و غریبی و گریه هم نکنی , در حالی که به اطرافیان داری میخندی , به محض اینکه کسی بغلت کنه بعد از چند لحظه شروع میکنی به گریه کردن زبان و میترسی خجالت و کلی طول میکشه تا آروم بشی بدبو .

 

 

 

البته من ریشه این ترست رو در ساکت بودن محیط خونمون یا کم بیرون بردنت نمیبینم نه ,  چون به محض برگشتن از تبریز این غریبی کردنت شروع شد متفکر , اونم در حالی که اونجا همه جا هم میبردمت و خونه مامان جون هم خیلی ساکت و خلوت نبود و به خاطر ما رفت و آمدشون زیاد بود زیبا ,

اما درست فردای رسیدن از تبریز توی خونه مادر جون با همه غریبی کردیشکلک های بامزه 517 حتی به قدری ترسیده بودی که توی بغل من و بابایی هم ساکت نشدیتعجب و تو که همیشه توی ماشین زود آروم میشدی و خوابت میبرد کلی طول کشید تا با ماشین بچرخیم و آروم بشی و بخوابی گلم خطا , در واقع بعد برگشتن از تبریز اصلا فرصتی نبود که به ساکتی خونه خودمون عادت کنی و بعد به اون علت غریبی کنی با محیط اطراف و دیگران .

 

خود من که فکر میکنم متفکر برگشتن از مسافرتی نسبتا طولانی و به طور کامل عوض شدن محیط اطرافت اونم به صورت ناگهانی , باعث پیش اومدن ناگهانی این ترس از محیط و دیگران شد.

 

 

عمو حسین که از بس با دیدنشون زدی زیر گریه و غریبی کردیزبان, بهت میگه خانوم اخلاقی شکلک های بامزه 361

 

 

البته اینم بگم که عمو حسین شما که خیلی هم مهربونه یه شب که رفتیم خونه مادرجون , به مناسبت دمر شدن خانوم خانوما , همگیمون رو به یه بستنی بسیار خوشمزه مهمون کرددددددددددد .

 

 

عزیز دل مامان خداروشکر ترسیدنت از بقیه هم داره کمتر میشه شکلک های یاهو و من امبدوارم که انشاالله به زودی خوب خوب بشه این مورد هم گل دختر من بوس.

 

 

 

توی این 10 روز اخیر چند بار اتفاقات خیلی خوبی افتاد ..........جشن

 

 

 

سه شنبه شب هفته گذشته ( 20 خرداد ) بعد از مدتی من و بابایی به همرا شما رفتیم پارکککککککککک , اولش که رسیدیم پارک , توی بغلم به بچه هایی که داشتن تاب بازی و سرسره بازی میکردن کلی با دقت نگاه کردی زیبا و بعد از 10 دقیقه خوابت گرفت و شروع کردی به غر زدن چشمک , منم کمی راه بردم شما رو و بعد هم سرت رو گذاشتم روی شونم که یه دفعه دیدم سر و صدایی ازت نمیاد متفکر و با کمال تعجبببببببببببببببببب متوجه شدم شما روی شونه من و برای اولین بار بدون شیر خوردن چشمات رو بستی و خوابیدی تعجب ,

من رو میگی ؟؟؟؟!!!!!! یه ذوووووووووووووووقی کردم که نگو , تا حالا به این راحتی نخوابیده بودی راضی, حسابی هم خوابت سنگین بود و از سر و صدای اطرافت بیدار نشدی شکلک های یاهو و من و بابایی هم بعد از مدتها دو تایی قدم زدییییییییییییم توی پارک و بستنی خوردیم و کلی گپ دو نفره زدییییییییییییم و شما هم خواب بودی و وقت برگشتن بیدار شدی چشمک , موقع برگشت هم رفتیم ساندویچ خوردیم و شام رو مهمون بابایی مهربون بودیم فرشته و شما هم که خانوووووووووووووووووووممممممممم بودی و گل و اصلا بیقراری نکردی و این شد یه گردش بهاری دلچسبببببببببببببببببب برای من و بابایی و البته خود تو عزیز دلممممممممممم .

 

 

 

 

شنبه شب (24 خرداد ) هم تولد سارا سادات دختر عمه گل و نازنین شما بود که شب رفتیم خونشون , اولش ساکت بودی ولی بعدش هم وقت خوابت رسیده بود و هم غریبی کردی با بقیه شکلک های بامزه 517 , کلا از جایی که شلوغ باشه خیلی خوشت نمیاد و خیلی زود خسته میشی و خوابت میگیره و دوست داری دیگه بریم و حساااااااااااااااابی بیقرار رفتن میشی قهر , ( در این مورد مثل بابایی مهربونت هستییییییی خندونک ) , { امان از وقتی که جایی باشیم و خسته بشی و خوابت بیااااااااااااااااااادددددددددد بدبو }

 

خلاصه با بابایی بردیمت توی کوچه و کلی دور زدیم تا آروم شدی و حال و هوات عوض شد چشمک , بعد برگشتیم ولی فقط چند دقیقه آروم موندی و تا نشستیم سر سفره شام با دیدن بقیه گریت گرفت خندونک , دوباره بابایی بردت بیرون و یه کم بعد من هم اومدم پیشتون که دیدم توی بغل بابایی خوابت برده , منم بغلت کردم و نشستم توی حیاط عمه جون اینا متنظر , نیم ساعتی توی بغلم خوابیدی زیبا , بعد اومدیم بالا , ولی چند دقیقه بعد از بالا رفتن به خاطر وجود صدا در اطرافت بیدار شدی ( یه همچین خواب سبکی داری شما خندونک ) البته چون نیم ساعتی استراحت کرده بودی سرحالتر بودی و خداروشکر طول مدت تولد رو دیگه گریه و بیقراری نکردی و با دقت همه چیز رو نگاه میکردی بغلو در حال بررسی بودی حساااااااااااااابی بوس , از همه بیشتر هم سارا سادات رو نگاه میکردی که کلاه بوقی سرش بود بوس و ریسه های تولد چون براق بودن برات خیلی جالب بود و توجهت رو جلب میکرد متنظر.

اما دیگه آخرای تولد خسته شدی و حسابی هم گرمت شده بود و هم خوابت گرفته بود خواب آلود و کلافه و بیقرار شده بودی بغل, آخه از وقت خواب شبت کلی گذشته بود و ما هم به همین دلیل زودتر از بقیه خداحافظی کردیم و اومدیم خونه تا تو عزیز دلم بیشتر از این اذیت نشی فدای قد و بالات بشممممممممممم من محبتبوسمحبت.

 

 

 

 

 

 

یکشنبه شب ( 25 خرداد ) هم دوباره یه تجربه دیگه برای پارک رفتن داشتییییییییییییییییم  که مثل پارک رفتن قبلی عاااااااااااااااااااااالییییییییییییییی بود , کلا به پارک خوووووووووووووووب جواب میدی گویاااااااااااااااااااااااااااااااااا ,

سالگرد ازدواج پسر عمو بهروز بود جشن و دعوت شده بودیم پارک زیبا , خیلی خوش گذشت , اولش که رسیدیم توی بغل بابایی نشسته بودی و بعد هم با بابایی رفتین دور زدین بغل, یه کم بعد هم اومدی پیش خودم و همینطور که سرت روی شونه من بود و با هم قدم میزدیم خوابت برد و تا وقت شام توی بغلم خوابیدی , و باز هم من کلللی ذووووووووووووووووق زده شدمممممممم , بعد هم وقت شام بیدار شدی و سرحال بودی خداروشکر و بیقراری نکردی گل نازممممممممم بوسمحبتبوس. یه بار هم رفتیم توی ماشین و شیر خوردی و برگشتیم و یه چرخی توی پارک زدیم و اومدیمممممممممممممم خونه . خیلییییییییییییییییی ماه بودیییییییییی دخترممممممممممم .

 

 

 

 

 

 

 

روز سه شنبه ( 27 خرداد ) هم بردمت خونه همسایه گلمون ( خونه محمد مهدی کوچولو و فاطمه جون محبت ) برای ختم انعام و مولودی که واقعااااااااااااااااااااااا بی نظیر و عالی بودی اونجا و خیلی آروم توی بغلم نشستی و با دندونگیرت مشغول بودی نازنازی مامان تشویق . مامانی قرآن خوند و تو هم گوش دادی و آروم توی بغلش نشستی  نازنینم, فقط آخرای مولودی از صدای بلند هلهله خانومها یا همون ( کل زدن ) ترسیدی خطاو گریه کردی زبان که منم زود آوردمت پیش بابایی تا اذیت نشی گل قشنگممممممممممممممممبغل بوسبغل ولی بعدش خودم دوباره برگشتم مولودیاااااااااااا... خندونک

 

 

 

 

 

 

 

 

روز شنبه  ( 31 خرداد ) هم دوتایی رفتیم ختم صلوات زیبا خونه یکی دیگه از همسایه های عزیزمون آرام که باز هم بی نظیر و ماه و عالی بودی و تازه بغل یکی دو نفر هم رفتییییییییییی  بی اینکه گریه کنی خوشگلمممممممممممم .

 

 

 

 

 واقعا خیلی خوووووووووووووووب و عااااااااااااااااااالی بودی دخترممممممممممممم تشویق بوس تشویق و این چند تا مهمونی اخییییییییییررررررررررررررر خیلی به من چسبیددددددددددددد  خداروشکررررررررررررشکلک های یاهو .

 

 

 

 

متنظر برای دیدن عکسهای فاطمه جونی به ادامه مطلب بروییییییییییییییید لطفاااااااااااااا متنظر

 

 

دوستای خوبم توجه توجه بغل : ( از اونجایی که بعضی از دوستانم به خاطر زیاد بودن عکسها برای باز کردن وبلاگم دچار مشکل شدن از این پست به بعد عکسها در ادامه مطلب قرار خواهند گرفت متنظر )


ادامه مطلب


[موضوع : خاطرات من و فاطمه جونی ناز و مهربونم]
[ دوشنبه 2 تير 1393 ] [ 17:30 ] [ مامان و بابایی دخمل بلا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد

کد بارش حباب